🐎 مایا — «اسبِ دروازهی شمال»
مایا در زندگی قبلی یه کِلپی بود؛ موجودی افسانهای شبیه اسب سیاه که در کنار رودخانههای مهآلود ظاهر میشه.
اما برخلاف کِلپیهای معمولی، مایا آدمها رو به آب نمیکشید.
او فقط کسانی رو سوار میکرد که قرار بود چیزی رو پیدا کنن که گم کرده بودن.
یه شب، پسری کنار رودخانه پیداش کرد و سوارش شد. مایا او رو از بین جنگل برد؛ از روی رودخونه، از زیر صخرهها و حتی از میان مهی که هیچ انسانی نمیتونست از اون عبور کنه. سرانجام به یه دروازهی سنگی رسیدن. پسر پیاده شد و پشت دروازه، خونهی کودکیش رو دید. اما خونه خالی بود. فقط یه جعبهی چوبی وسط اتاق قرار داشت.
وقتی جعبه را باز کرد، چیزی که سالها پیش گم کرده بود داخلش بود. خودِ اسمش. او حتی یادش نمیومد اسم واقعیش چیه. همین که اسم رو بلند گفت، تمام خونه ناپدید شد.
مایا پشت سرش ایستاده بود. پسر برگشت و پرسید: «تو چرا منو اینجا آوردی؟»
مایا برای اولین بار به زبان انسانها جواب داد: «چون بعضی چیزها وقتی گم میشن، دیگه نباید پیداشون کرد.»
و بعد، بدون اینکه منتظر جواب بمونه، دوباره وارد رودخانه شد.
از اون شب به بعد، هرکس کنار اون رودخونه اسبی سیاه دید که سایه نداشت، میدونست مایا اومده...
.🦢 لارا — «بانوی دریاچهی یخزده»
لارا در زندگی قبلی یک سوانمِیدن بود؛ موجودی افسانهای که میتونست با پوشیدن پرهای جادوییش به یک قو تبدیل بشه
اما یک شب، پرهاش رو دزدیدن. بدون پرها، لارا دیگر نمیتونست به شکل قو برگرده و مجبور شد سالها در بین انسانها زندگی کنه.
تا اینکه یه روز، در بازار شهر، دختری رو دید که دقیقاً همان پرها رو به گردنش انداخته بود. لارا دنبالش رفت. دختر وارد خونهی قدیمی شد و پرها رو روی میز گذاشت.
همون لحظه، تمام پنجرههای خونه یخ زدن.
از داخل آینهی اتاق، صدای لارا آمد: «بالاخره پیدات کردم.»
لارا برگشت. اما خودش جلوی آینه ایستاده بود. نسخهای از خودش که بیست سال پیرتر بود.
نسخهی پیر گفت: «تو فکر میکنی پرهات رو دزدیدن... ولی خودت دادیشون.»
لارا به پرها نگاه کرد. و ناگهان یادش آمد:
بیست سال قبل، برای اینکه از دریاچه فرار کنه، خودش پرهاش رو به اولین انسانی که دید سپرده بود.
لارا پرها رو برداشت و پوشید. هیچ اتفاقی نیفتاد. چون حالا فهمیده بود پرها دیگه برای تبدیل شدن به قو نیستن.
اونها کلید چیزی بودن که زیر دریاچه زندانی کرده بود. و این بار، لارا تصمیم گرفت دریاچه را باز کنه
وقتی یخها شکستن، چیزی از اعماق آب بالا اومد. خودِ لارا. نسخهای که تمام این سالها درون دریاچه زندانی بود.
لارا به او نگاه کرد و گفت: «خب... حالا کدوممون واقعیایم؟»
🦅 فلی — «شاهینِ دزدِ صاعقه»
فلی در زندگی قبلی یک شاهینِ رعد بود؛ موجودی افسانهای که میتونست صاعقهها رو از آسمون بدزده و در پرهاش نگه داره
اما یه روز، آسمون یه صاعقهی سیاه فرستاد. فلی اون را گرفت... و ناگهان تموم پرهاش سفید شد.
از اون روز، هر بار که پرواز میکرد، طوفانی پشت سرش شکل میگرفت.
مردم فکر کردن فلی باعث طوفانهاست.
تا اینکه یه شب، تمام آسمون سیاه شد و هزاران صاعقه همزمان به سمت زمین اومد
فلی بالا رفت. هرچقدر نزدیکتر میشد، صاعقهها بیشتر میشدن. اما درست وسط طوفان متوجه چیزی شد: صاعقهها به سمت او نمیومدن؛ داشتن از او فرار میکردن. فلی بالهاش رو باز کرد.
صاعقهی سیاه درون پرهیش شروع به درخشیدن کرد و تمام طوفان رو بلعید.
صبح روز بعد، آسمون کاملاً صاف بود.
اما روی بلندترین کوه، یک پر سفید پیدا شد که هنوز جرقه میزد.
از اون روز به بعد هر وقت رعدوبرق میشه، مردم میگن: «فلی عصبانی نیست... فقط دوباره داره چیزی از آسمان میدزده»
🦋 ملیکا — «پریِ دزدِ رنگها»
ملیکا در زندگی قبلی یک پریِ رنگها بود؛ موجودی که میتونست رنگ هر چیزی رو بدزده و اون را جای دیگه ای قرار بده
یه روز، تمام رنگهای یه شهر ناپدید شدن. آسمون خاکستری، گلها سفید، لباسها بیرنگ...
و عجیبتر از همه، مردم دیگه هیچ احساسی نسبت به زیبایی نداشتن.
ملیکا شروع کرد رنگها رو یکییکی پیدا کردن. قرمز رو داخل یه ساعت شکسته پیدا کرد. آبی رو درون یه چاه خشک. سبز رو داخل چشمهای پیرمردی که سالها بود چیزی رو ندیده بود. اما رنگ آخر رو پیدا نمیکرد. تا اینکه فهمید اون رو هیچکس ندزدیده.
رنگ آخر، رنگِ خودش بود. وقتی اون رو آزاد کرد، تمام شهر یکباره رنگی شد. اما خودِ ملیکا شفاف شد؛ اونقدر شفاف که مردم دیگه نمیتونستن او رو ببینن.
ترسیده بود، نامرئی بود وحشتناک بود. با عجله به سمت رودخونه رفت و به درون اون نگاه کرد. در انعکاس آب، بالاخره خودش رو دید.
ولی پشت سرش هزاران پری کوچیک ایستاده بودن همه با لبخند.
از اون روز، هر وقت جایی ناگهان رنگی غیرعادی و زنده پیدا میشه—یه گل بنفش وسط زمستون، آسمون صورتی وسط شب، یا پروانهای کاملاً طلایی—میگن ملیکا اونجاست. فقط خودش تصمیم میگیره چه کسی اجازه داره اون را ببینه.
🌌 آرورا — «دزدِ شفق»
آرورا در زندگی قبلی یک والکری نبود؛ او موجودی افسانهای به نام آلباستا بود؛ موجودی که میتونست شفق قطبی رو از آسمون پایین بیاره و با اون دروازههایی به دنیاهای دیگه باز کنه.
یک شب، آرورا متوجه شد شفق قطبی برای اولین بار به سمت زمین حرکت میکنه.
دنبال نور رفت و به شهری رسید که تمام ساکنانش یه شب در خواب فرو رفته بودن
در مرکز شهر، دروازهای از نور باز شده بود.
آرورا واردش شد. اون طرف دروازه، شهری دقیقاً شبیه شهر خودش بود... با این تفاوت که در اون دنیا، همهی آدمها مرده بودن و در مرکز میدان، نسخهی دیگه ای از خودش ایستاده بود.
نسخهی دیگه با لبخند زمزمه کرد: «بالاخره اومدی. من سالهاست منتظرم.»
آرورا پرسید: «برای چی؟»
او جواب داد: «برای اینکه جای منو بگیری.»
آرورا به آسمون نگاه کرد. شفق قطبی داشت کمکم محو میشد. و همون لحظه فهمید قانون این دروازه چیه «هر بار که کسی وارد این دنیا میشه. نسخهی دیگه ای از او میتونه به دنیای اصلی برگرده.
آرورا لبخند زد دروازه را بست. اما قبل از بسته شدن، نسخهی دیگه ی خودش رو با خودش به دنیای واقعی آورد. از اون شب، دو آرورا در دنیا زندگی میکردن و هیچکس نمیدونست کدومشون واقعیه
📖 NK — «کتابدارِ بیچهره»
در شهری که هیچ نقشهای جای اون رو نشون نمیداد، ساختمونی وجود داشت که فقط کسایی میتونستن پیداش کنن که یه راز از خودشون رو عمدا پنهان کرده بودن. داخل ساختمون، هزاران کتاب روی قفسهها بود. اما عجیبترین چیز این بود که روی جلد هیچکدوم اسم نویسنده یا عنوانی نوشته نشده بود. فقط اسم خودِ خواننده.
او وقتی وارد کتابخانه شد، کتابی دید که اسم خودش روی اون حک شده بود.
صفحهی اول و دوم کاملاً سفید بود
اما وقتی به صفحهی سوم رسید، جملهای ظاهر شد: ««این داستان هنوز اتفاق نیفتاده.»»
هر صفحهای که ورق میزد، یکی از اتفاقات آیندهی زندگیش رو میدید؛ بعضی خوشایند، بعضی عجیب، بعضی چیزهایی که اصلاً نمیخواست اتفاق بیفتن.
تا اینکه به آخرین صفحه رسید:
«NK فردا این کتابخونه رو ترک نمیکنه.»
همون لحظه صدای ورق خوردن صدها کتاب از پشت سرش بلند شد. همهی کتابها باز شده بودن. و در تمون اونها یه جمله نوشته شده بود: «کتابدار رسید.»
NK به انعکاس خودش در شیشهی پنجره نگاه کرد.
پشت سرش، موجودی ایستاده بود که هیچ صورتی نداشت.
کتابدار آروم کتاب NK رو از دستش گرفت، صفحهی آخر را کند و گفت: «حالا میتونی بری.»
NK از ساختمان خارج شد.
صبح روز بعد، کتابخچنه دیگه وجود نداشت. اما از اون روز، هر وقت NK کتابی رو باز میکرد، گاهی چند کلمه قبل از خوندنش روی صفحه ظاهر میشد.
انگار کسی در جایی نامعلوم هنوز داستانش رو ادامه میداد.
و عجیبتر اینکه... گاهی اون کلمات، دستخط خود NK بودن