رسانه مردمی مالواجرد
📚#تنها_میان_داعش 📖#قسمت_سیوپنجم5⃣3⃣ از شدت ترس دلم میخواست در زمین فرو روم و هر چه بیشتر در خودم م
📚#تنها_میان_داعش
📖 #قسمت_سیوششم6⃣3⃣
اینهمه تنهایی و دلتنگی در جام جملاتم جا نمیشد که با اشک چشمانم التماسش میکردم و او از بلایی که میترسید سرم آمده باشد، صورتش هر لحظه برافروخته تر میشد.
می دیدم داغ غیرت و غم قلبش را آتش زده و جرأت نمی کند چیزی بپرسد که تمام توانم را جمع کردم و تنها یک جمله گفتم:
《دیشب با گوشی تو پیام داد که بیام کمکت!》
و می دانست موبایلش دست عدنان مانده که خون غیرت در نگاهش پاشید، نفس هایش تندتر شد و خبر نداشت عذاب عدنان را به چشم دیده ام که با صدایی شکسته خیالش را راحت کردم :
《قبل از اینکه دستش به من برسه، مُرد!》 ناباورانه نگاهم کرد و من شاهدی مثل امیرالمؤمنین (ع) داشتم که میان گریه زمزمه کردم :
《مگه نگفتی ما رو دست امیرالمؤمنین (ع) امانت سپردی؟ به خدا فقط یه قدم مونده بود..》
از تصور تعرض عدنان ترسیدم، زبانم بند آمد و او از داغ غیرت گُر گرفته بود که مستقیم نگاهم میکرد و من هنوز تشنه چشمانش بودم که باز از نگاهش قلبم ضعف رفت و لحنم هم مثل دلم لرزید :
《زخمی بود، داعشی ها داشتن فرار می کردن و نمی خواستن اونو با خودشون ببرن که سرش رو بریدن، ولی منو ندیدن!》
و هنوز وحشت بریدن سر عدنان به دلم مانده بود که مثل کودکی از ترس به گریه افتادم و حیدر دستانم را محکم تر گرفت تا کمتر بلرزد و زمزمه کرد:
《دیگه نترس عزیزدلم! تو امانت من دست امیرالمؤمنین (ع) بودی و میدونستم آقا خودش مراقبته تا من بیام!》
و آنچه من دیده بودم حیدر از صبح زیاد دیده و شنیده بود که سری تکان داد و تأیید کرد :
《حمله سریع ما غافلگیرشون کرد! تو عقب نشینی هر چی زخمی و کشته داشتن سرشون رو بریدن و بردن تا تلفاتشون شناسایی نشه!》
و من میخواستم با همین دست لرزانم باری از دوش دلش بردارم که عاشقانه نجوا کردم :
《عباس برامون یه نارنجک آورده بود واسه روزی که پای داعش به شهر باز شد! اون نارنجک همرام بود، نمی ذاشتم دستش بهم برسه...》
که از تصور از دست دادنم تنش لرزید و عاشقانه تشر زد:
《هیچی نگو نرجس!》
می دیدم چشمانش از عشقم به لرزه افتاده و حالا که آتش غیرتش فروکش کرده بود، لاله های دلتنگی را در نگاهش می دیدم و فرصت
عاشقانه مان فراخ نبود که یکی از رزمنده ها به سمت ماشین آمد و حیدر بلافاصله از جا بلند شد. رزمنده با تعجب به من نگاه میکرد و حیدر او را کناری کشید تا ماجرا را شرح دهد که دیدم چند نفر از مقابل رسیدند. ظاهراً از فرمانده هان بودند که همه با عجله به سمتشان
می رفتند و درست با چند متر فاصله مقابل ماشین جمع شدند. با پشت دستم اشک هایم را پاک میکردم و هنوز از دیدن حیدر سیر نشده بودم که نگاهم دنبالش میرفت و دیدم یکی از فرمانده ها را در آغوش کشید. مردی میانسال با محاسنی تقریباً سپید بود که دیگر نگاهم از
حیدر رد شد و محو سیمای نورانی او شدم. چشمانش از دور به خوبی پیدا نبود و از همین فاصله آنچنان آرامشی به دلم می داد که نقش غم از قلبم رفت. پیراهن و شلواری خاکی رنگ به تنش بود، چفیه ای دور گردنش و بی دریغ
همه رزمندگان را در آغوش می گرفت و می بوسید. حیدر چند لحظه با فرماندهان صحبت کرد و با عجله سمت ماشین برگشت. ظاهراً دریای آرامش این فرمانده نه فقط قلب من که حال حیدر را هم بهتر کرده بود. پشت فرمان
نشست و با آرامشی دلنشین خبر داد :
《معبر اصلی به سمت شهر باز شده!》
ماشین را به حرکت درآورد و هنوز چشمانم پیش آن مرد جا مانده بود که حیدر رد نگاهم را خواند و به عشق سربازی این چنین فرمانده ای سینه سپر کرد :
《حاج قاسم بود!》
با شنیدن نام حاج قاسم به سرعت سرم را چرخاندم تا پناه مردم آمرلی در همه روزهای محاصره را بهتر ببینم و دیدم همچنان رزمنده ها مثل پروانه دورش میچرخند و او با همان حالت دلربایش می خندد. حیدر چشمش به جاده و جمعیت رزمنده ها بود و دل او هم پیش حاج قاسم جا مانده بود که مؤمنانه زمزمه کرد:
《عاشق سیدعلی خامنه ای و حاج قاسمم!》 سپس گوشه نگاهی به صورتم کرد و با لبخندی فاتحانه شهادت داد :
《نرجس! به خدا اگه ایران نبود، آمرلی هم مثل سنجار سقوط میکرد!》
و در رکاب حاج قاسم طعم قدرت شیعه را چشیده بود که فرمان را زیر انگشتانش فشار داد و برای داعش خط و نشان کشید :
《مگه شیعه مرده باشه که حرف سید علی و مرجعیت روی زمین بمونه و دست داعش به کربال و نجف برسه!》
تازه می فهمیدم حاج قاسم با دل عباس و سایر مدافعان شهر چه کرده بود که مرگ را به بازی گرفته و برای چشیدن شهادت سرشان روی بدن سنگینی می کرد و حیدر هنوز از همه غم هایم خبر نداشت که در ترافیک ورودی شهر ماشین را متوقف کرد، رو به صورتم چرخید و با اشتیاقی که از آغوش حاج قاسم به دلش افتاده بود، سوال کرد:
《عباس برات از حاج قاسم چیزی نگفته بود؟》
#ادامهدارد..
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠 @malvajerd1 💠
♦️براندازا قبل از سخنرانی حضرت آقا در نماز جمعه: 👇
فردا اخرین نمازه، فردا نتانیابو کارو تموم میکنه، فردا جمهوری اسلامی بای بای
🔹و اما براندازا بعد از سخنرانی:👇
خودش نبود که این بدلش بود
اینا که اومدن مردم ایران نیستن یه مشت عربن
اینا همش فتوشاپ پنجاه نفرم نیومدن
سخنرانی وسط تهران اسمش اقتداره؟
نکشیدمون از تناقض😏
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠 @malvajerd1 💠
4_327849576851570847.mp3
1.51M
#پویشنور
آیه165🌹ازسوره بقره 🌹
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً وَ أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذابِ
و بعضى از مردم كسانى هستند كه معبودهايى غير از خداوند براى خود برمىگزينند و آنها را همچون دوست داشتن خدا، دوست مىدارند. امّا آنان كه ايمان دارند، عشقشان به خدا (از عشق مشركان به معبودهاشان) شديدتر است و آنها كه (با پرستش بت به خود) ستم كردند، هنگامى كه عذاب خدا را مشاهده كنند، خواهند دانست كه تمام نيروها، تنها به دست خداست و او داراى عذاب شديد است.
آیه165🌹ازسوره بقره 🌹
وَ مِنَ : واز
النَّاسِ:مردمان
مَنْ :کسانی هستند که
يَتَّخِذُ:می گیرند
مِنْ دُونِ :غیر
اللَّهِ :الله
أَنْداداً :همتایانی را
يُحِبُّونَهُمْ:که دوست می دارند آنان را
كَحُبِّ:مانند دوست داشتن
اللَّهِ :الله
وَ الَّذِينَ :وکسانی که
آمَنُوا:ايمان آوردند
أَشَدُّ :شدیدترند
حُبًّا :در دوستی
لِلَّهِ :برای الله
وَ لَوْ:واگر
يَرَى : می شدببینند
الَّذِينَ :کسانی که
ظَلَمُوا :ستم کردند
إِذْ:آنگاه که
يَرَوْنَ :می بینند
الْعَذابَ:عذاب را
أَنَّ :خواهند دانست که
الْقُوَّةَ: تمام توانایی
لِلَّهِ :ازآن الله است
جَمِيعاً :همگی
وَ أَنَّ:وهمانا
اللَّهَ :الله
شَدِيدُ :سخت
الْعَذابِ: کیفر است.
🇮🇷 کانال رسانه مردمی مالواجرد
💠@malvajerd1💠
چه دعایی بهتر از این؟
اَلّلهُم اِستَعمِلنِی لِحُسَین و اُولادِهِ
خدایا منو خرج حسین (ع) و اولادش کن.
#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله🌺
#صبحتونحسینی☀️
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠 @malvajerd1 💠
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پندانه
پدری به پسرش گفت:
یک کیسه با خودت بیاور و در آن به تعداد آدمهایی که دوست نداری و از آنان بدت میآید پیاز قرار بده ...
پسر همین کار را کرد.
پدرش گفت: هرجا که میروی
این کیسه را با خود حمل کن
پسر بعد از چند روز حمل چند عددپیاز،خسته شد و
به او شکایت برد که پیازها گندیده
و بوی تعفن گرفته است
و مرا را اذیت میکند ...
پدر پاسخ داد:
وقتی تو کینه دیگران را
در دل نگه داری هیمن اتفاق می افتد،
این کینه، قلب و دلت را فاسد میکند
و بیشتر از همه
خودت را اذیت خواهد کرد ...
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠 @malvajerd1 💠
#آگهی #فروش_املاک
🔰فروش منزل مسکونی
🔹در شهرک مالواجرد
🔸فاز یک
🔸 قیمت:کارشناسی
📱09140409286 صادقی
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠@malvajerd1💠
رسانه مردمی مالواجرد
📚#تنها_میان_داعش 📖 #قسمت_سیوششم6⃣3⃣ اینهمه تنهایی و دلتنگی در جام جملاتم جا نمیشد که با اشک چشمانم
📚#تنها_میان_داعش
📖#قسمت_سیوهفتم7⃣3⃣
📙#قسمت_پایانی
و عباس روزهای آخر آیینه حاج قاسم شده بود که سرم را به نشانه تأیید پایین انداختم، اما دست خودم نبود که اسم برادر شهیدم شیشه چشمم را از گریه پُر میکرد و همین گریه دل حیدر را خالی کرد. ردیف ماشینها به راه افتادند، دوباره دنده را جا زد و با نگرانی
نگاهم میکرد تا حرفی بزنم و دردی جز داغ عباس و عمو نبود که حرف را به هوایی جز هوای شهادت بردم :
《چطوری آزاد شدی؟》
حسم را باور نمیکرد که به چشمانم خیره شد و پرسید :
《برا این گریه میکنی؟》
و باید جراحت جالی خالی عباس و عمو را میپوشاندم و همان نغمه ناله های حیدر و پیکر مظلومش کم دردی نبود که زیر لب زمزمه کردم :
《حیدر این مدت فکر نبودنت منو کشت!》
و همین جسارت عدنان برایش دردناکتر از اسارت بود که صورتش سرخ شد و با غیظی که گلویش را پُر کرده بود، پاسخ داد :
《اون شب که اون نامرد بهت زنگ زد و تهدیدت می کرد من می شنیدم! به خودم گفت
میخوام ازت فیلم بگیرم و بفرستم واسه دخترعموت! به خدا حاضر بودم هزار بار زجرکشم کنه، ولی با تو حرف نزنه!》
و از نزدیک شدن عدنان به ناموسش تیغ غیرت در گلویش مانده و صدایش خش افتاد :
《امروز وقتی فهمیدم کشونده بودت تو اون خونه خرابه، مرگ رو جلو چشام دیدم!》
و فقط امداد امیرالمؤمنین مرا نجات داده و می دیدم قفسه سینه اش از هجوم غیرت می لرزد که دوباره بحث را عوض کردم :
《حیدر چجوری اسیر شدی؟》
دیگر به ورودی شهر رسیده و حرکت ماشینها در استقبال مردم متوقف شده بود که ترمز دستی را کشید و گفت:
《برای شروع عملیات، من و یکی دیگه از بچه ها که اهل آمرلی بودیم داوطلب شناسایی منطقه شدیم، اما تو کمین داعش افتادیم، اون شهید شد و من زخمی شدم، نتونستم فرار کنم، اسیرم کردن و بردن سلیمان بیک.》
از تصور درد و غربتی که عزیز دلم کشیده بود، قلبم فشرده شد و او از همه عذابی که عدنان به جانش داده بود، گذشت و تنها آخر ماجرا را گفت :
《یکی از شیخ های سلیمان بیک که قبلا با بابا معامله می کرد، منو شناخت. به قول خودش نون و نمک ما رو خورده بود و میخواست جبران کنه که دو شب بعد فراریم داد.》
از اعجازی که عشقم را نجات داده بود دلم لرزید و ایمان داشتم از کرم کریم اهل بیت (ع) حیدرم سالم برگشته که لبخندی زدم و پس از روزها برایش دلبرانه ناز کردم :
《حیدر نذر کردم اسم بچه مون رو حسن بذاریم!》
و چشمانش هنوز از صورتم سیر نشده بود که عاشقانه نگاهم کرد و نازم را خرید :
《نرجس! انقدر دلم برات تنگ شده که وقتی حرف میزنی بیشتر تشنه صدات میشم!》 دستانم هنوز در گرمای دستش مانده و دیگر تشنگی و گرسنگی را احساس نمیکردم که از جام چشمان مستش سیرابم کرده بود. مردم همه با پرچم های یاحسین و یا قمر بنی هاشم برای استقبال از نیروها به خیابان آمده بودند و اینهمه هلهله خلوت عاشقانه مان را به هم نمیزد. بیش از هشتاد روز مقاومت در برابر داعش و دوری و دلتنگی، عاشقترمان کرده بود که حیدر دستم را میان دستانش فشار داد تا باز هم دلم به حرارت حضورش گرم شود و باور کنم پیروز این جنگ ناجوانمردانه ما هستیم.
#پایان...
✍ #ف_ولی_نژاد
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠 @malvajerd1 💠
رسانه مردمی مالواجرد
📚#تنها_میان_داعش 📖#قسمت_سیوهفتم7⃣3⃣ 📙#قسمت_پایانی و عباس روزهای آخر آیینه حاج قاسم شده بود که سرم
دوستانی که رمان بی نظیر #تنهامیانداعش را از کانالمون دنبال میکردند حتما متوجه شدند که :
این گوشه ای از سختی و بلایایی هست که میتونه باوقوع جنگ دریک منطقه بر سر یک خانواده بیاد..
و رشادت و ایثار و مردانگی مدافعان حرم به رهبری #حاجقاسم عزیز و فرماندهی #رهبرانقلاب را کسانی با عمق وجود درک میکنند که لحظه ای از این ناامنی را درک کرده باشند..
این داستان واقعی با قلم #ف-ولی_نژاد،
باآمیختن آرایه های ادبی و عاشقانه و باقلمی گویا،بخوبی این حقیقت را بیان کرده است.
شادی روح مطهر شهدای مدافع حرم و مدافع وطن وامنیت و خاصه #شهید_سلیمانی عزیز،
صلواتی هدیه کنیم.🌹🌹🌹
شما دوستان و همراهان گرامی میتوانید
برداشت و احساس خود را از خواندن این رمان برای ادمین ما بفرسید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بلند شو علمدار 🥀🥀🥀🥀🥀
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠 @malvajerd1 💠
#خبر
♦️اعطای 《نشان فتح》به سردار حاجی زاده توسط فرمانده کل قوا،در پی عملیات درخشان 《وعده صادق2》
🔹حضرت آیتالله خامنهای فرمانده کل قوا طی مراسمی به سردار امیرعلی حاجیزاده، فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی «نشان فتح» اعطا کردند.
🔹نشان فتح، بهعنوان نماد عملیاتهای پیروزمندانه رزمندگان اسلام و فاتحان این عملیاتها انتخاب شده است.
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠 @malvajerd1 💠