📚#قلبهای_بیتپش💓
📖#قسمتاول1⃣
🔴بیخوابیهای شبانه🔴
صدای زنگ بیامان تلفن کلافهام کرده بود. روی تخت غلطی زده و سرم را زیر بالش فرو بردم. مثل همیشه خیلی دیر به خواب رفته بودم و هیچ دلم نمیخواست چشمانم را باز کنم و از رخوت دلانگیز صبحگاهی بیرون بیایم. همه ی تنم بیحس بود و نا نداشتم برخیزم اما آهنگ تند و تیز تلفن مجال نمیداد و پی در پی رشته ی ظریف چرت نازم را از هم میدرید. بالش را بیشتر به گوشم فشردم. سعی کردم بیاعتنا باشم. مزاحم به زودی خسته میشد و من هم یک ساعتی بیشتر خرخر میکردم. اما نه. بیفایده بود. هر که بود، از حضورم در خانه خبر داشت و هر لحظه، با صدای هر زنگ، به سماجت خود میافزود.
با عصبانیت تکانی به خود داده و از جایم بلند شدم. با وجود روشنایی روز، چشمان خوابآلودم درست نمیدید. دستم را پیش برده و گوشی را پیدا کردم. روی صندلی کنار تلفن نشستم و با برداشتن گوشی، خمیازه ی بلندی کشیدم و گفتم:
- بفرمایید...
- سلام سعید خان! ببخشید این موقع مزاحم شدم. حالتون خوبه؟
صدای مدیر ساختمان بود. مرد با انضباط و مودبی که در رتق و فتق امور آپارتمان وسواس زیادی به خرج میداد و همه ی ساکنین از عملکردش راضی بودند. حتماً به دلیل مهمی، این وقت صبح با من تماس میگرفت. جواب دادم:
- خوبم. ممنونم. شما خوبین؟
- شکر خدا.
- امر بفرمایید.
- والا غرض از مزاحمت اینکه لولههای آب زیر حیاط ساختمون ترکیدن. امروز بنا آوردیم تا زمین رو بکنیم و تا یک ساعت دیگه میخواییم آب روقطع کنیم. هر چه قدر میتونید، ذخیره کنید که شاید تا فردا آب نداشته باشیم.
- باشه. ممنون که خبر دادین. خداحافظ.
گوشی را گذاشتم و چشمانم را مالیدم. خواب از سرم پریده بود. نگاهی به ساعت انداختم: هفت. زیاد هم زود نبود. از جای خود بلند شده و تلوتلوخوران رفتم دستشویی تا آبی به صورتم بزنم...
از کنار آشپزخانه که رد میشدم، دیدم که سر جای همیشگیاش نشسته و چشمان عسلیاش را به من دوخته. لبخندی زدم و به جای دستشویی، رفتم حمام تا دوش آب سردی بگیرم.
چند دقیقه ی بعد، حوله ی بلندی پوشیدم و وارد آشپزخانه شدم. کمی آب ریختم داخل کتری برقی و روشنش کردم. از یخچال تکهای نان بربری برداشتم و گذاشتم داخل مایکروویو.
کمی بعد، نشسته بودم سر میز و صبحانه میخوردم و با هر لقمهای که به دهان میگذاشتم، نظری به او میانداختم. لبخند به لب مرا نگاه میکرد و انگار میخواست چیزی بگوید..
لقمه ی بزرگی را به دهان بردم و با اشاره ی سر و چشم و ابرو خواستم تا حرفش را بگوید.
- نشنیدی مدیر ساختمون چی گفت؟
سری به نشانه تأیید تکان داده و تندتند لقمه ی گلوگیر را جویدم.
- باشه. حالا خودتو خفه نکن عزیزم. آرومتر. غذاتو که خوردی پاشو چند تا دبه رو پر کن. بلدی کجاست که؟
بالاخره لقمه را فرو دادمگفتم:
- لازم نیست. امشب نمییام.
- کجا میخوای بری؟
- میرم خونه ی پدرم. شایدم خونه ی عمه فاطمه. آره.میرم اونجا.چند وقتیئه که مرتب سراغمو میگیره.
- باشه. خوش بگذره. شاید تونستی یه شب راحت بخوابی.اینجا که نمیتونی.
- تو که مییای اونجا. مگه نه؟
خنده ی دلانگیزش آشوبی در دلم برپا کرد.
- خونه ی عمه نه. اون به من مهلت نمیده. خودش تاصبح به حرف میگیردت.
- عاشقشم.
ـ میدونم. منم خیلی دوسش دارم.
از آخرین باری که میخندید، زمان زیادی میگذشت. اشک در چشمانم حلقه زد. از سر میز بلند شدم و لباس پوشیدم.
موهاتو شونه کن. مثل همیشه باید بهت غر بزنم. چرا صورتت رو اصلاح نکردی؟
با بغضی کمین کرده در گلویم، غلاف اسلحه را به شانه بسته و کتم را پوشیدم. مقابل آینه ایستادم و آرام برس را برداشتم و به توده ی
آشفته ی موهای پرپشتم کشیدم. دستان ظریف و لطیفش را پشت سرم احساس کردم.
قطره ی اشکی، آرام و بیصدا، از چشمم راه افتاد و رسید روی گونهام. چشمانم را بستم و برگشتم. دست گرمش روی گونه ی خیسم بود و دست دیگرش روی سینهام. انگار میخواست راه نفسم را بگشاید.
ـ هیس! آروم باش سعید. تو هر روز که میخوای بری بیرون، این طوری میکنی. آروم باش عزیز من. من همین جام.
ـ نمیتونم. آروم نمیشم.حتا یک لحظه. همه ثانیههای زندگی رو دارم میشمارم..
اینکه زندگی نیست. هر روز که از خونه میری بیرون تا شب که برگردی دلم رو هزار پاره میکنی.
ـ میدونم. من فقط یک مردهام که راه میره. فقط یک هدف منو سرپا نگه داشته.
ـ نه سعید. من راضی نیستم. ببخش. واگذارشون کن به خدا. من همیشه و هر شب پیش توأم. میبینی که ناراحت نیستم. ببخش تا روحت آروم بگیره. بذار منم خوشحال باشم.
به چشمان جادوییاش خیره شدم و دوباره بغض راه نفسم را بست. زمان ایستاد. بعد از چند دقیقه به خود آمدم؛ سرم را پایین انداخته و به سرعت از خانه بیرون رفتم. از پلهها به سرعت پایین میآمدم و با خود زمزمه میکردم: «نمیتونم... نمیتونم.»
#ادامه_دارد..
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠 @malvajerd1 💠