eitaa logo
رسانه مردمی مالواجرد
1.3هزار دنبال‌کننده
9.9هزار عکس
5هزار ویدیو
126 فایل
🔷رسانه مردمی روستای مالواجرد 🌹روستایی با ۳۰ شهیدگلگون‌کفن🌹 🔸️پوشش خبری: مالواجرد،منطقه و اخبارمهم‌کشوری 🌟وفعالیتهای ستادپیشرفت روستا ✅شروع فعالیت کانال:۲۸دی۱۳۹۸ ارسال پیشنهادات،اخبار و یاتبلیغات به آیدی زیر: @admineresanehh @adminemalvajerd1
مشاهده در ایتا
دانلود
📚💓 📖⃣ 🔴بی‌خوابی‌های شبانه🔴 صدای زنگ بی‌امان تلفن کلافه‌ام کرده بود. روی تخت غلطی زده و سرم را زیر بالش فرو بردم. مثل همیشه خیلی دیر به خواب رفته بودم و هیچ دلم نمی‌خواست چشمانم را باز کنم و از رخوت دل‌انگیز صبح‌گاهی بیرون بیایم. همه ی تنم بی‌حس بود و نا نداشتم برخیزم اما آهنگ تند و تیز تلفن مجال نمی‌داد و پی در پی رشته ی ظریف چرت نازم را از هم می‌درید. بالش را بیش‌تر به گوشم فشردم. سعی کردم بی‌اعتنا باشم. مزاحم به زودی خسته می‌شد و من هم یک ساعتی بیش‌تر خرخر می‌کردم. اما نه. بی‌فایده بود. هر که بود، از حضورم در خانه خبر داشت و هر لحظه، با صدای هر زنگ، به سماجت خود می‌افزود. با عصبانیت تکانی به خود داده و از جایم بلند شدم. با وجود روشنایی روز، چشمان خواب‌آلودم درست نمی‌دید. دستم را پیش برده و گوشی را پیدا کردم. روی صندلی کنار تلفن نشستم و با برداشتن گوشی، خمیازه ی بلندی کشیدم و گفتم: -  بفرمایید... - سلام سعید خان! ببخشید این موقع مزاحم شدم. حال‌تون خوبه؟ صدای مدیر ساختمان بود. مرد با انضباط و مودبی که در رتق و فتق امور آپارتمان وسواس زیادی به خرج می‌داد و همه ی ساکنین از عملکردش راضی بودند. حتماً به دلیل مهمی، این وقت صبح با من تماس می‌گرفت. جواب دادم: - خوبم. ممنونم. شما خوبین؟ - شکر خدا. - امر بفرمایید. - والا غرض از مزاحمت این‌که لوله‌های آب زیر حیاط ساختمون ترکیدن. امروز بنا آوردیم تا زمین رو بکنیم و تا یک ساعت دیگه می‌خواییم آب روقطع کنیم. هر چه قدر می‌تونید، ذخیره کنید که شاید تا فردا آب نداشته باشیم. - باشه. ممنون که خبر دادین. خداحافظ. گوشی را گذاشتم و چشمانم را مالیدم. خواب از سرم پریده بود. نگاهی به ساعت انداختم: هفت. زیاد هم زود نبود. از جای خود بلند شده و تلوتلوخوران رفتم دستشویی تا آبی به صورتم بزنم... از کنار آشپزخانه که رد می‌شدم، دیدم که سر جای همیشگی‌اش نشسته و چشمان عسلی‌اش را به من دوخته. لبخندی زدم و به جای دستشویی، رفتم حمام تا دوش آب سردی بگیرم. چند دقیقه ی بعد، حوله ی بلندی پوشیدم و وارد آشپزخانه شدم. کمی آب ریختم داخل کتری برقی و روشنش کردم. از یخچال تکه‌ای نان بربری برداشتم و گذاشتم داخل مایکروویو. کمی بعد، نشسته بودم سر میز و صبحانه می‌خوردم و با هر لقمه‌ای که به دهان می‌گذاشتم، نظری به او می‌انداختم. لبخند به لب مرا نگاه می‌کرد و انگار می‌خواست چیزی بگوید.. لقمه ی بزرگی را به دهان بردم و با اشاره ی سر و چشم و ابرو خواستم تا حرفش را بگوید. - نشنیدی مدیر ساختمون چی گفت؟ سری به نشانه تأیید تکان داده و تندتند لقمه ی گلوگیر را جویدم. - باشه. حالا خودتو خفه نکن عزیزم. آروم‌تر. غذاتو که خوردی پاشو چند تا دبه رو پر کن. بلدی کجاست که؟ بالاخره لقمه را فرو دادم‌گفتم: - لازم نیست. امشب نمی‌یام. - کجا می‌خوای بری؟ - می‌رم خونه ی پدرم. شایدم خونه ی عمه فاطمه. آره.می‌رم اون‌جا.چند وقتی‌ئه که مرتب سراغمو می‌گیره. - باشه. خوش بگذره. شاید تونستی یه شب راحت بخوابی.این‌جا که نمی‌تونی. - تو که می‌یای اونجا. مگه نه؟ خنده ی دل‌انگیزش آشوبی در دلم برپا کرد. - خونه ی عمه نه. اون به من مهلت نمی‌ده. خودش تاصبح به حرف می‌گیردت. - عاشقشم. ـ می‌دونم. منم خیلی دوسش دارم. از آخرین باری که می‌خندید، زمان زیادی می‌گذشت. اشک در چشمانم حلقه زد. از سر میز بلند شدم و لباس پوشیدم. موهاتو شونه کن. مثل همیشه باید بهت غر بزنم. چرا صورتت رو اصلاح نکردی؟ با بغضی کمین کرده در گلویم، غلاف اسلحه را به شانه بسته و کتم را پوشیدم. مقابل آینه ایستادم و آرام برس را برداشتم و به توده ی آشفته ی موهای پرپشتم کشیدم. دستان ظریف و لطیفش را پشت سرم احساس کردم. قطره ی اشکی، آرام و بی‌صدا، از چشمم راه افتاد و رسید روی گونه‌ام. چشمانم را بستم و برگشتم. دست گرمش روی گونه ی خیسم بود و دست دیگرش روی سینه‌ام. انگار می‌خواست راه نفسم را بگشاید. ـ هیس! آروم باش سعید. تو هر روز که می‌خوای بری بیرون، این طوری می‌کنی. آروم باش عزیز من. من همین جام. ـ نمی‌تونم. آروم نمی‌شم.حتا یک لحظه. همه ثانیه‌های زندگی رو دارم می‌شمارم.. این‌که زندگی نیست. هر روز که از خونه می‌ری بیرون تا شب که برگردی دلم رو هزار پاره می‌کنی. ـ می‌دونم. من فقط یک مرده‌ام که راه می‌ره. فقط یک هدف منو سرپا نگه داشته. ـ نه سعید. من راضی نیستم. ببخش. واگذارشون کن به خدا. من همیشه و هر شب پیش توأم. می‌بینی که ناراحت نیستم. ببخش تا روحت آروم بگیره. بذار منم خوشحال باشم. به چشمان جادویی‌اش خیره شدم و دوباره بغض راه نفسم را بست. زمان ایستاد. بعد از چند دقیقه به خود آمدم؛ سرم را پایین انداخته و به سرعت از خانه بیرون رفتم. از پله‌ها به سرعت پایین می‌آمدم و با خود زمزمه می‌کردم: «نمی‌تونم... نمی‌تونم.» .. 🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد 💠 @malvajerd1 💠