رسانه مردمی مالواجرد
. 📚#تنها_میان_داعش 📖 #قسمت_هشتم 8⃣ رنگ صورتم را نمیدیدم اما انگشتانم روی گوشی به وضوح میلرزید. نفه
.
📚#تنها_میان_داعش
📖#قسمت_نهم 9⃣
به نظرم جان به لبش رسیده بود که حرفی نمیزد و تنها نبض نفسهایش را میشنیدم. هجوم گریه گلوی خودم را هم بسته بود و دیگر ضجه میزدم تا صدایم را بشنود :
《حیدر تا آمرلی نیفتاده دست داعش برگرد! دلم میخواد یه بار دیگه ببینمت!》
قلبم ناله میزد تا از تهدید عدنان هم بگویم و
دلم نمی آمد بیش از این زجرش بدهم که غرش وحشتناکی گوشم را کر کرد. در تاریکی و تنهایی نیمه شب حیاط، حیران مانده و نمیخواستم باور کنم این صدای انفجار بوده که وحشتزده حیدر را صدا میکردم، اما ارتباط قطع شده و دیگر هیچ صدایی نمی آمد.
عباس و عمو با هم از پله های ایوان پایین دویدند و زن عمو روی ایوان خشکش زده بود. زبانم به لکنت افتاده و فقط نام حیدر را تکرار میکردم. عباس گوشی را از دستم گرفت تا دوباره با حیدر تماس بگیرد و ظاهراً باید پیش از عروسی، رخت عزای دامادم را میپوشیدم که دیگر تلفن را جواب نداد. جریان خون به سختی در بدنم حرکت میکرد، از دیشب قطرهای آب از گلویم پایین نرفته و حالا توانی به تنم نمانده بود که نقش زمین شدم. درست همانجایی که دیشب پاهای حیدر سست شد و زانو زد، روی زمین افتادم و رؤیای روی ماهش هر لحظه مقابل چشمانم جان می گرفت. بین هوش و بیهوشی بودم و از سر و صدای اطرافیانم تنها هیاهویی مبهم میشنیدم تا لحظه ای که نور خورشید به پلکهایم تابید و بیدارم کرد. میان اتاق روی تشک خوابیده بودم و پنکه سقفی با ریتم تکراری اش بادم میزد. برای لحظاتی گیج گذشته بودم و یادم نمی آمد دیشب کِی خوابیدم که صدای انفجار نیمه شب مثل پتک در ذهنم کوبیده شد. سراسیمه روی تشک نیمخیز شدم و با نگاه حیرانم دور اتاق میچرخیدم بلکه حیدر را ببینم.
درد نبودن حیدر در همه بدنم رعشه کشید که با هر دو دستم ملحفه را بین انگشتانم چنگ زدم و دوباره گریه امانم را برید. چشمان مهربانش، خنده های شیرینش و از همه سختتر سکوت مظلومانه آخرین لحظاتش؛ لحظاتی که بیرحمانه به زخمهایش نمک پاشیدم و خودخواهانه او را فقط برای خودم میخواستم. قلبم به قدری با بیقراری میتپید که دیگر وحشت داعش و عدنان از خجالت در گوشه دلم خزیده و از چشمانم به جای اشک خون میبارید! از حیاط همهمه ای به گوشم میرسید و لابد عمو برای حیدر به جای مجلس عروسی، مجلس ختم آراسته بود.
به سختی پیکرم را از زمین کندم و با قدم هایی که دیگر مال من نبود، به سمت در رفتم. در چوبی مشرف به ایوان را گشودم و از وضعیتی که در حیاط دیدم، میخکوب شدم...
#ادامهدارد...
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠 @malvajerd1 💠
#تبلیغات
❗️کشف روش ترک اعتیاد معجزه کرد ❗️
🔰 قطع طبیعی مصرف مواد در هفته اول
🔰ایجاد بی میلی شدید نسبت به مواد و از بین رفتن کامل وسوسه برگشت بسوی مواد در همان بیست روز اول
🔸کاملا گیاهی و بدون عوارض
🔹بدون نیاز به بستری شدن
🔸بدون تحمل درد و خماری
🔹بدون بازگشت
🔸بدون نیاز به استراحت در منزل
🔹بدون نیاز به غیبت از محل کار
با تاییدیه سازمان غذا و دارو و سیب سلامت و مجوز بین المللی GMP
☘️@moshaver_tabar☘️
https://eitaa.com/joinchat/3429303007C3c35e734d6
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠 @malvajerd1 💠
❌حملات اسرائیل به غزه از حملات جنگ جهانی دوم پیشی گرفت
🔹در حالی که ۱۵ هزار تن مواد منفجره در هیروشیما که در جنگ جهانی دوم با بمب اتمی منهدم شد و ۲٠ هزار تن مواد منفجره در لندن مورد حمله نازی ها استفاده شد،،
🔹میزان مواد منفجره استفاده شده در غزه از ۸۵ هزار تُن گذشت.
#نگذاریم_جنایتهایغزه_فراموششود..
#اللهمعجللولیکالفرج
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠 @malvajerd1 💠
4_327849576851570823.mp3
1.45M
#پویشنور
( آیات قرآنی این شبها،
تلنگری به ما انسان هاست راجب قوم یهود و کشور اسرائیل )
آیه135🌹ازسوره بقره 🌹
وَ قالُوا كُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ
(اهل كتاب) گفتند: يهودى يا مسيحى شويد تا هدايت يابيد، بگو: (چنين نيست،) بلكه (پيروى از) آئين حقگراى ابراهيم (مايه هدايت است، زيرا) او از مشركان نبود.
آیه135🌹ازسوره بقره 🌹
وَ قالُوا:وگفتند
كُونُوا : بشوید
هُوداً : یهودی
أَوْ نَصارى:یا نصارا ،مسیحی
تَهْتَدُوا :تا هدايت یابید
قُلْ:بگو
بَلْ:نه بلکه پیروی می کنیم
مِلَّةَ:آیین
إِبْراهِيمَ:ابراهيم را
حَنِيفاً :که حق گرا بود
وَ ما كانَ : ونبود
مِنَ :از
الْمُشْرِكِينَ:مشرکان
🇮🇷 کانال رسانه مردمی مالواجرد
💠@malvajerd1💠
إنتي نجاة و بُعدک هلاک..
تو نجاتی و دوری از تو یعنی هلاکت...
#صلی_الله_علیک_یا_قتیل_العبرات❤️
صبحتون_حسینی☀️
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠 @malvajerd1 💠
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سه درس مهم زندگي 👌
❣اگر ميخواهي
دروغي نشنوي، اصراري
براي شنيدن حقيقت نداشته باش.
❣به خاطر داشته باش
هرگاه به قله رسيدي، همزمان
در کنار دره اي عميق ايستاده اى.
❣هرگز با يک آدم
نادان مجادله نکنيد؛
تماشاگران ممکن است نتوانند
تفاوت بين شما را تشخيص دهند...
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠 @malvajerd1 💠
#اطلاعیه
#سپاهصاحبالزمانعج_استاناصفهان
💥💥فروش فوق العاده کیف مدارس
❇️با مشارکت خیّرین و سپاه
باسلام
جهت خرید کیف و دریافت آن به مسئول بسیج سازندگی ناحیه مربوطه مراجعه فرمایید
و جهت هماهنگی باشماره تلفن داخل پوستر تماس بگیرید.
✔️افراد بیبضاعت در اطرافتون رو از این طرح مطلع کنید تا همه استفاده کنند.
(سازمان بسیج سازندگی سپاه صاحب الزمان عج_استان اصفهان)
✨✨🌻🌻🇮🇷🌻🌻✨✨
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠 @malvajerd1 💠
#پندانه
🔻 به عالمی گفتند #خوشبختی چیست؟
▫️ گفت:
حاصل یک کسری است که
صورتش #تلاش و مخرجش #توقع است.
▫️ هر چه صورت نسبت به مخرج
بیشتر بشه، جواب بزرگتر میشه.
🍃 حالا فرض کنید توقع به صفر نزدیک شود، خوشبختی میرود به سمت بینهایت.♾
🔻 شرط خوشبختی این است
✅ که توقعات را پایین بیاوریم...
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠 @malvajerd1 💠
♦️چه کسانی با ۳۵ سال خدمت بازنشسته میشوند؟؟
✅بر اساس آنچه در قانون برنامه هفتم پیشرفت به دستگاههای اجرایی ابلاغ شد، افزایش سن بازنشستگی تا حداکثر ۳۵ سال خدمت امکانپذیر است.
🔸۱) کسانی که ۲۸ سال تمام سابقه بیمه پردازی دارند، مشمول تغییر سنوات بازنشستگی نشده و با ۳۰ سال خدمت بازنشسته میشوند.
🔸۲) افراد دارای سابقه پرداخت حق بیمه بین ۲۵ تا ۲۸ سال، به ازای هر سال باقی مانده تا ۳۰ سال خدمت، ۲ ماه به زمان واریز حق بیمه الزامی آنها افزوده میشود.
🔸۳) افراد دارای ۲۰ تا ۲۵ سال سابقه واریز حق بیمه، به ازای هر یک سال باقی مانده تا ۳۰ سال خدمت، ۳ ماه به سنوات خدمت آنها افزوده میشود.
🔸۴) افراد دارای ۱۵ تا ۲۰ واریز حق بیمه، به ازای هر سال باقی مانده تا ۳۰ سال خدمت، ۴ ماه به سنوات آنها افزوده میشود.
🔸۵) بیمه پردازان با کمتر از ۱۵ سال سابقه واریز خدمت، ۵ سال به سوابق خدمت آنها افزوده میشود.
🔹همچنین حداکثر سن بازنشستگی برای مردان ۶۲ و زنان ۵۵ سال است؛ ضمن اینکه ایثارگران، معلولان و شاغلان در مشاغل سخت و زیانآور مشمول قوانین خاص خود هستند.
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠 @malvajerd1 💠
رسانه مردمی مالواجرد
. 📚#تنها_میان_داعش 📖#قسمت_نهم 9⃣ به نظرم جان به لبش رسیده بود که حرفی نمیزد و تنها نبض نفسهایش را
.
📚#تنها_میان_داعش
📖 #قسمت_دهم0⃣1⃣
... نه خبری از مجلس عزا بود و نه عزاداران! کنار حیاط کیسه های بزرگ آرد به ردیف چیده شده و جوانانی که اکثراً از همسایه ها بودند، همچنان جعبه های دیگری می آوردند و مشخص بود برای شرایط جنگی آذوقه انبار میکنند. سردسته شان هم عباس بود، با عجله این طرف و آن طرف میرفت، دستور میداد و اثری از غم در چهره اش نبود. دستم را به چهارچوب در گرفته بودم تا بتوانم سر پا بایستم و مات و مبهوت معرکه ای بودم که عباس به پا کرده و اصلا به فکر حیدر نبود که صدای مهربان زن عمو در گوشم نشست :
《بهتری دخترم؟》
به پشت سر چرخیدم و دیدم زن عمو هم آرامتر از دیشب به رویم لبخند میزند. وقتی دید صورتم را با اشک شسته ام، به سمتم آمد و مژده داد :
《دیشب بعد از اینکه تو حالت بد شد، حیدر زنگ زد.》
و همین یک جمله کافی بود تا جان ز تن رفته ام برگردد که ناباورانه خندیدم و به خدا هنوز اشک از چشمانم میبارید؛ فقط اینبار اشک شوق! دیگر کلمات زن عمو را یکی درمیان میشنیدم و فقط میخواستم زودتر با حیدر حرف بزنم که خودش تماس گرفت. حالم تماشایی بود که بین خنده و گریه حتی نمیتوانستم جواب سلامش را بدهم که با همه خستگی، خنده اش گرفت و سر به سرم گذاشت :
《واقعاً فکر کردی من دست از سرت برمیدارم؟! پس فردا شب عروسی مونه، من سرم بره واسه عروسی خودمو میرسونم!》
و من هنوز از انفجار دیشب ترسیده بودم که کودکانه پرسیدم :
《پس اون صدای چی بود؟》
صدایش قطع و وصل میشد و به سختی شنیدم که پاسخ داد :
»جنگه دیگه عزیزم، هر صدایی ممکنه بیاد!«
از آرامش کلامش پیدا بود فاطمه را پیدا کرده و پیش از آنکه
چیزی بپرسم، خبر داد :
《بالخره تونستم با فاطمه تماس بگیرم. بنزین ماشینشون تموم شده تو جاده موندن، دارم میرم دنبالشون.》
اما جای جراحت جملات دیشبم به جانش مانده بود که حرف را به هوای عاشقی برد و عصاره احساس از کلامش چکید :
《نرجس! بهم قول بده مقاوم باشی تا برگردم!》
انگار اخبار آمرلی به گوشش رسیده بود و دیگر نمیتوانست نگرانی اش را پنهان کند که لحنش لرزید :
《نرجس! هر اتفاقی بیفته، تو باید محکم باشی! حتی اگه آمرلی اشغال بشه، تو نباید به مرگ فکر کنی!》
با هر کلمه ای که میگفت، تپش قلبم شدیدتر میشد و او عاشقانه به فدایم رفت:
»به خدا دیشب وقتی گفتی خودتو میکُشی، به مرگ خودم راضی شدم!«
و هنوز از تهدید عدنان خبر نداشت که صدایش سینه سپر کرد:
《مگه من مرده باشم که تو اسیر دست داعش بشی!》
گوشم به عاشقانه های حیدر بود و چشمم بیصدا میبارید که عباس مقابلم ظاهر شد. از نگاه نگرانش پیدا بود دوباره خبری شده و با دلشوره هشدار داد:
《به حیدر بگو دیگه نمیتونه از سمت تکریت برگرده، داعش تکریت رو گرفته!》
و صدای عباس به قدری بلند بود که حیدر شنید و ساکت شد. احساس میکردم فکرش به هم ریخته و دیگر نمی داند چه کند که برای چند لحظه فقط صدای نفس هایش
را میشنیدم. انگار سقوط یک روزه موصل و تکریت و جاده هایی که یکی پس از دیگری بسته میشد، حساب کار را دستش داده بود که به جای پاسخ به هشدار عباس،
قلب کلماتش برای من تپید:
《نرجس! یادت نره بهم چه قولی دادی!》
و من از همین جمله، فهمیدم فاتحه رسیدن به آمرلی را خوانده که نفسم گرفت، ولی نیت کرده بودم دیگر بیتابی نکنم که با همه احساسم خیالش را راحت کردم:
《منتظرت میمونم تا بیای!》
و هیچکس نفهمید چطور قلبم از هم پاشید؛ این انتظار به حرف راحت بود اما
وقتی غروب نیمه شعبان رسید و در حیاط خانه به جای جشن عروسی بساط تقسیم آرد و روغن بین مردم محله برپا بود تازه فهمیدم درد جدایی چطور تا مغز استخوانم را
میسوزانَد. لباس عروسم در کمد مانده و حیدر ده هاکیلومتر آن طرفتر که آخرین راه دسترسی از کرکوک هم بسته شد و حیدر نتوانست به آمرلی برگردد.
#ادامهدارد...
🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد
💠 @malvajerd1 💠