#مامایی
#سوال۱۳
من تاریخ پریودم قبل از بارداری هفتم ماه بود و روزی که سقط کردم چهاردهم ماه بود . حالا پریودهام بعد از سقط اینطوری شده که روز هفتم لکه بینی شروع میشه گاهی هر روز و گاهی یه روز در میان لکه بینی تا روز چهاردهم که از چهاردهم خونریزی اصلیم شروع میشه یعنی یه هفته درگیر لکه بینی هستم. بهمین خاطر سونوگرافی رحم تخمدان دادم الحمدلله مشکلی دیده نشد و خوب بود.
اما میخوام بدونم این حالت لکه بینی بعد از سقط طبیعیه یا خیر و مشکلی برای بارداری ایجاد نمیکنه ؟ چیکار کنم این یه هفته لکه بینی رفع بشه از نظر طب مدرن و طب سنتی راه حل هست ؟
البته این ماه که مواد خونسازی بیشتر خوردم لکه بینی فقط یه روز بود و قطع شد. ممکنه از کم خونی باشه چون خونم رقیقه؟ بطور کلی علت لکه بینی و راه حل لکه بینی بفرمایید ممنون میشم.
بعد از سقط هم کورتاژ نکردم و دارویی دفع شد.
تشکر
👶🏻پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم:
🔅نشستن مرد نزد زن و فرزندش، نزد خدای متعال محبوبتر است از اعتکاف او در این مسجد من.
#حدیث
🍃🍃__________________________🍃🍃
گروه مامان اولیها👇
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
آدرس کانالمون🐣🐥👇👇
🤰👩🍼 @maman_avali
هدایت شده از ستاد مادران ایران
6.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نوه آیتالله شهید رئیسی: میخواهم توپی که آقای اینفانتینو رئیس فیفا به آقاجونم یادگاری داد را برای کمک به بچههای غزه بفروشم؛ در این کار خیر مشارکت کنید
11.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🙏🏻 وقت اذان ظهر هست، دعا کنیم برای این فوریت مهم #جمعیت دعا کنیم....
دقت کردین.....
دقیقا بعد از دعا برای عاقبت بخیری فرمود
بچه دار بشید ....
دیگه چطور بگن مهمترین اولویت شما در زندگی باید بچه دار شدن باشه!
الهــی که همه شما مشمول دعای زیبای رهبر باشید🤲
هر کدوم به نوبه خودمون یاعلی بگیــم و یک قدم برای رو سپیدی دو دنیامون تلاش کنیم
🌿🌿____________________________
گروه پاتوق مامان اولیها (بیا گفتگو کنیم.)👇
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
آدرس کانالمون🐣🐥👈
@maman_avali
#فرزندآوری #حضرت_آقا
کانال پاتوق مامان اولی ها🤰👩🍼👼
"﷽" #داستان_مادرانه #خانهی_جدید #قسمت_دوم امیرمهدی خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را میکردم
"﷽"
#داستان_مادرانه
#خانهی_جدید
#قسمت_سوم
با ترس به امیرمهدی که توی بغل محسن خوابش برده نگاه میکنم: «چیزایی که میگی اصلا با عقل جور در نمیاد. من نمیفهمم.»
محسن دلجویانه نگاهم میکند: «من نمیگم عزیزم. همهی همسایهها میگن. بیخود نبود این خونه رو نصف قیمتی که میارزید بهمون اجاره داد. تو نگران نباش میگردم یه خونهی دیگه پیدا میکنم.»
ذهنم قفل کرده. نمیتوانم حرفهایی را که شنیدم تحلیل کنم.
«تو طبیعی باش. اصلا برو پایین براش یکم غذا ببر. جوری که تابلو نشه. بقیهاش رو بسپار به من. باشه عزیزم؟»
سرم را تکان میدهم. یک کاسه عدسی ظرف میکنم. چادر رنگیام را سرم میکنم و از خانه بیرون میزنم. پلهها را بااحتیاط پایین میروم. قبل از اینکه انگشتم را روی زنگ بگذارم، صدای حاجخانوم از داخل خانه توجهام را جلب میکند.
«من به قولم عمل کردم. خونهای که قرار بود عروست رو بیاری توش و باهاش زندگی کنی، اجاره دادم. حالا نوبت تویه. میدونم سرت بره قولت نمیره، اما بازم ته دلم... نه اینکه فکر کنی حرفت رو باور ندارم. فقط... دیگه خسته شدم. نگام کن. ببین چقدر پیر شدم. ببین کمرم خم شده. ببین پاهام دیگه جون نداره. میبینی؟ میترسم وقتی برمیگرده دیگه توی این خونه نباشم...»
طاقتم تمام شده. دل به دریا میزنم و انگشتم را روی زنگ میفشارم. حاجخانوم با همان چادر گلگلیِ صبح در را باز میکند و با دیدن من از جلوی در کنار میرود. وارد خانه که میشوم در را پشت سرم میبندد. یک لحظه ته دلم خالی میشود اما خودم را نمیبازم. با چشم دنبال موجود زندهای که همصحبت حاجخانوم بود میگردم، اما کسی را پیدا نمیکنم. کاسهی عدسی را روی اُپن میگذارم و حاجخانوم تشکر میکند: «خوب شد اومدی دخترم. یه نگاه بنداز به خونه ببین همه چیز مرتبه؟ همه جا تر و تمیزه؟»
وسواس حاجخانوم دلآشوبم میکند. با دستمال توی دستش به سمت قاب عکس روی دیوار میرود. جوان توی قاب با اطمینان میخندد.
«اسم پسر منم مهدی بود.»
دستی روی قاب میکشد: «مثل امیرمهدی تو بچگیهاش شیطون و بازیگوش بود.» به قاب عکس خیره میشود و زیرلب قربان صدقه پسرش میرود: «مادر قربون شیطنتهاش بره.»
نیم نگاهی به من میاندازد و ادامه میدهد: «از وقتی که رفت وسط میدون جنگ، یه لحظه هم نبود که چشم به راهش نباشم. آروم و قرار نداشتم. آخه منم همین یه مهدی رو داشتم. مثل تو...»
ته دلم خالی میشود. با اینکه میدانم امیرمهدی بالا در آغوش محسن خواب است، بیقرارش میشوم.
«تا اینکه یه شب اومد خونه. بهم گفت بسه مامان اینقدر برای من بیتابی نکن.»
انگار حرفهای محسن کمکم دارد باورم میشود: «همسایهها میگن کارهای عجیب غریب میکنه.»
حاج خانوم کاسهی عدسی را روی اپن میگذارد و میگوید: «پسرم گفت اون مهدیای که باید منتظر برگشتنش باشی من نیستم...»
آتشم میزند. جملهی آخرش، اشک و لبخند صورتش، خندهی مهدیِ توی قاب عکس.
حاجخانوم چند قدم نزدیک میشود. دستم را توی دستش میگیرد و زمزمه میکند: «قول داده سفارشم رو بکنه، آقا یه شب سالهای انتظارم رو تموم کنه. گفت تا اون موقع من باید همه چیز رو مرتب کنم...»
گُر میگیرم. صدای محسن توی سرم میپیچد: «فکر میکنه شبهای جمعه قراره یکی بیاد بهش سر بزنه. همسایهها میگن پیرزنِ بیچاره چند سال بعد مفقودالاثریِ پسرش دیوونه شده...»
به قلــ📝ــم #محدثه_دبستانی
برای خوندن قسمت دوم اینجا کلیک کنید .
🌿🌿____________________________
گروه پاتوق مامان اولیها (بیا گفتگو کنیم.)👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
آدرس کانالمون🐣🐥👇👇
@maman_avali
یه خبر خوب براتون آوردم🤩🤩
یه ماما خوب و مهربون داریم که میخواد حسابی کمکمون باشه 🤱
خانم :مریم کمالی🌺🌺
که کارشناسی مامایی دارن
و به صورت تحربی هم ۵ سال در مطب و درمانگاه سابقه کار دارن 😎
حالاسوال هایی تو زمینه
زنان👩🦱
مامایی👨👩👧👦
بارداری🤰
پس از زایمان 🤱
و...
اگه دارید رو آماده کنید و در روزهای
✅️یکشنبه
✅️و سه شنبه
به آی دی من 👈 @Mahdiehjafari98
ارسال کنید 👍
تا من جواب هارو در❗️ کانالمون بزارم 🌺
تا همه بتونن استفاده کنن
جواب سوالاتتون رو توی این کانال میزارم👇
آدرس کانالمون🐣🐥👇👇
🤰👩🍼 @maman_avali
7.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴🏴🏴نصب کتیبه ایوان طلای صحن انقلاب بمناسبت فرارسیدن ایام شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها🏴🏴🏴
✅ چهارشنبه های امام رضایی علیه السلام
┄┅┅┅┅❁💚❁┅┅┅┅┄
با یک سلام زائر آقا شوید✋
اللّهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى🤲
الاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ
وَ حُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ
وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرى
الصِّدّیقِ الشَّهید✨
صَلاةً کَثیرَةً تامَّةً زاکِیَةً
مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً
کَاَفْضَلِ ما صَلَّیْتَ عَلى اَحَدٍ مِنْ اَوْلِیائِکَ
┄┅┅┅┅❁💚❁┅┅┅┅┄
زیارت صبح چهارشنبه تان قبول و التماس دعا.
🏴🏴🏴