راستی...
الان جدیدا من نگاه فیلم میکنم و راجب اون فیلما میام تو کانالم میگم!
یه نکته رو عرض کنم:
من یه فیلم میبینم صرفا نظرم راجبش میگم شاید خیلی تعریف کنم فلان و بهمان ولی درجریان باشید که من هیچی رو گردن نمیگیرم😅
خودتون میتونین تحقیق کنین ببینین مناسبه یا خیر بعد تماشا کنین چون من روز قیامت درباره اینا نمیتونم پاسخگو باشم الانم گفتم که بعدا نگی نگفتی باتشکر
مامان صدیقه:
دنبال زندگی خوش و خرم نباش چون وجود نداره هیچ جای دنیا وجود نداره دنبال این باش که این زندگی که داری رو خوش خرم کنی مثلا میتونی از همین رکاب ها شروع کنی
-بچهمهندس
سال ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ و ۱۴۰۶ لطفا هرچی زودتر تموم شین:)
چون من دارم جای شما تموم میشم🤝
هدایت شده از -مأمن🇮🇷۷۹-
خب لینک ناشناسمون:
https://harfeto.timefriend.net/17514583944696
هدایت شده از Moon Notes
مامان صدیقه:
همه ی آدما می ترسن
بزرگ و کوچیکم نداره
_بچه مهندس🌱
هدایت شده از 🇵🇸"مَجْانینْ|Majaanin" 🇮🇷
دلتنگی میدونین چیه؟!
یهو مثلا حواست نیست انگشته دستت میخوره به یه جایی برمیگرده بعد دیگه نمیفهمی چی میشه اصلا معلوم نیست درد انگشتته یا درد قلبته ولی انگار یه بهونه بوده و اشک چشمات مثل یه چشمه جاری میشه ساکت میری اتاقت دستتو میگیری تو دسته سالمت از روی دیوار سر میخوری میوفتی زمین یه گوشه بینه هق هق های ساکتت هی زیر لب میگی چیشد؟چیکار کردم اینطوری شد؟ و غرقه اون چشمه میشی:)
-مأمن🇮🇷۷۹-
دلتنگی میدونین چیه؟! یهو مثلا حواست نیست انگشته دستت میخوره به یه جایی برمیگرده بعد دیگه نمیفهمی چی
اصلا کاش فقط انگشتت میخورد جایی...
گاها با یه کلمه یا جمله میشکنی فقط میدونی لبریزی اما منتظر بهانه امان از وقتی که بهانه بیاد امان:)))
یه بار کنار یه آدمی بودم و کلی ذوق داشتم از،اینکه اونجام بااینکه کنارش بودمااا اما حس میکردم فرسنگ ها ازم فاصله داره خیلییی ازم دوره خیلی🙂
و حس دلتنگی و بغض لعنتی ولم نمیکرد اومدم برم بیرون کله ام هوا بخوره فکرای چرت و پرت نکنم اینقدر بچه ها رو دیدم دورم میدودین لبخند تلخی زدم همون لحظه که تو فکر بودم و به دلم افتاد منتظر خانم موسوی باشم اگر دیدمش حرفام بهش بزنم تو فکر خیال بودم که یه دختر کوچولو حدودا ۳،۴ ساله خورد به پاهام و خورد زمین اون لحظه شوکه شدم داشتم میرفتم عقب و دور میشدم ولی با خودم گفتم
این نامردیه!
اون خورد به پای تو و افتاد میخوای ولش کنی بری؟!
رفتم بلندش کردم سعی کردم جوری بخندم که حس نکنه حالم خوب نیست با خنده بهش گفتم دخترکوچولو حالت خوبه؟سالمی؟
و زل زدم به چشمای پر از،اشکش همبازیاش اومدن دورش جمع شدن یه دفعه یکیش داد زد تو دهنش پر خونه و خشکم زد همونجا فقط،دیدم سریع بردنش پیش مامانش و مامانش به سرعت بغلش کرد رفت خون های نو دهنش خالی کنه منم مات و مبهوت بازم وایسادم زل زدم به ستاره و ماه آروم آروم رفتم تو هیئت نشستم درحالی که پر بودم و دلم گریه میخواس اما نمیتونستم بنتالحسین اومد پیشم سلام کرد و جواب سلامش که دادم سرم گذاشتم روپاهاش گریه کردم🙂