میترسم اون سه ماهی که قرص خوردم تا هورمونام درست بشه با این وضعیتی که دارم و جنگ خراب بشه دود بشه بره هوا
دیگه حتی خودمم نمی تونم خودم و نجات بدم فقط خدا میتونه نجاتم بده. . .
دیشب با اولین خوابیدن محمدرضا دوتای دیگه ام بیدار شد بغلش کردم تا بخوابه خلاصه که خواب زیاد جالبی نبود صبحشم که بدتر دیگه صبحونه نخوردم ناهارم ۴.۵قاشق ماکارونی خوردم ظرفارو شستم اومدم اتاق دراز کشیدم حالا در تلاش خوابوندن محمدرضام اگه بخوابه