حالا یه چالش دارم با مامانم برای اینکه نرم دیدن بچه تازه متولد شده و اون میخواد من برم ولی خودم نه حالا ناراحتی و داستان در پیشه خدارحم کنه به حالم کمتر اعصابم خورد بشه. .
پسرکوچولو امشب تو بغل باباش داره میخوابه :))
این قاب دوتاییشون هیچوقت برام تکراری نمیشه:))
به پسربزرگه گفتم که بابات به بچمون اینطوری گفت توپش پر شده رفت خط و نشون کشید که دفعه آخرتون باشه به بچم توهین میکنید
بزرگسالی و دوست دارم درسته چالش های زیادی داره ولی خیلی دوسش دارم همش خودم و با داشتن یه دختر کوچولو که میاد تو خانواده کوچیکمون تصور میکنم تصور اینکه وقتی ببینمش چه حسی بهم میده تصور اینکه وقتی بره بغل باباش چه حسی داره تصور اینکه وقتی پسرم ببینتش چه حسی داره برای همه ی اینا ذوق دارم. .
هنوز ذوقم و نگه داشتم یه کیسه دارم که دورش وبا نخ محکم بستم ذوقام از بین نرن . .
چشم به راه روزای پراز عشقی هستم که منتظرم نشستن . .
شاید یکم شعار و کلیشه ی طور باشه ولی خب انسان به حرف زدن امید داره. .
هممون غم هایی داریم
خستگی هایی داریم
اشک های ریخته و نریخته ی داریم
بغض های فرو خورده ای داریم
ولی هنوز نفس میکشیم تا وقتی که نفس میکشیم نباید تسلیم غم های کثیفمون بشیم
همیشه به همه میگم به شماهم میگم با پشت دست بزنید تو دهن مشکلات و یه بدرک بچسبونید روش که بره بدرک