امروز از فشار اینکه مامانم رفت
بچه ها باهم دعوا میکردن
درد و مریضی و نبود حوصله و هزارتا کوفت دیگه نشستم گریه کردم گریه گریه گریه
خونـهِامنِمآمان. .
دوستایی که رفتن. . #مامان. روز بیستم / #کربلا
بیشتر از ده روزه که با ادم های جدید زندگی کردم دوست شدیم خندیدیم مشغول بودیم ! امروز همشون رفتن. . موقع خداحافظی حس کردم چقدر دلم براشون تنگ میشه. . موقع رفتن بغض کردیم بغل کردیم . . چه شب ها که تا دیر وقت حرف زدیم و چایی خوردیم حالا رفتن. .آدمای جدید اومدن جاشون ولی من حس نا معلومی دارم که فعلا نمیدونم اسمشو چی بزارم!. . الهام. . حورا. . ریحانه. .زینب. .دلم براتون تنگ میشه. .
#مامان.
#کربلا