او بعد از مدت ها دوباره قلمش را به دست میگیرد
میداند که برخلاف دیگران کلماتی که روی کاغذ میاورد او را بی جان میکند و ترس از فاش شدن افکارش آرامش نداشته اش را از او میگیرد
با این حال دوباره قلم به دست میگیرد . چرا ؟ نمیداند .شاید فقط میخواهد نویسندگی را فراموش نکند . شاید میخواهد به تنها کسی که خط خطی های برایش مهم است، نشان دهد هنوز میتواند بنویسد .
دلیلش هرچه باشد قطعا راهی برای رها شدن از افکارش نیست ، خوب میداند کلمات روی کاغذ افکار غمگینش را نیرومند تر میکند . مدتهاست که این موضوع را با تمام وجود حس کرده است . نمیتواند درک کند چطور دیگران از نوشتن به عنوان 《راه نجات》 یاد میکنند .
از چه میخواهد بنویسد ؟ آن را نیز نمیداند . شاید میخواهد بگوید در ان زمان که ناپدید شده بود چه بر او گذشت . شاید بخواهد درباره دلیل عقیده اش بر طناب دار بودن نویسندگی بنویسد . شاید هم مثل گذشته از پر حرفی های مغزش بنویسد.
هنوز نمیداند با دفترش از چه صحبت کند. فقط میداند که میخواهد بعد از مدتها به دفترش یاداوری کند هنوز زنده است...
Miralyn