هدایت شده از اَنار.
و من تا ابد معتقدم یکی از بزرگترین ظلمهای یک خانواده در حق بچه تشویقش به سمت هر مذهب یا مکتب تفکریای در کودکیه، حتی اگه خیلی خوشگل باشه و با محبت و کادو و دوستی باشه
هدایت شده از بابونههاییباعطرلیموترش!
از اینکه این روزها هر کجا که میروم فقط بحث سیاسی میشنوم خسته شدهام، تو تاکسی که مینشینم کمی نمیگذرد تا راننده تاکسی با یکی از مسافرانش سر بحث را باز میکند، روی صندلی آرایشگاه که نشسته بودم باز در میان کلمات کتابم بحث سیاسی مشتریها را میشنوم، در میان چوب رختی های مغازه که میگردم صدای اخبار با تحلیل های فروشنده را میشنوم.
و میفهمم که دقیقا طلسم این جغرافیا همین است، فرقی نمیکند که با چه شخصیتی به دنیا آمده باشی تو به هرحال به یک اصل مجبوری، علاقه به سیاست، تو باید دوستش داشته باشی و پیوسته در حال مطالعهی آن و تحقیق و پژوهش باشی تا بتوانی انتخاب کنی که میخواهی در کدام جبهه بایستی و اخبار کدام سو را باور کنی، انتخاب کنی برچسب کدام گروه رویت بخورد، نسبت به رفتارهای تمامی کدام گروه دائماً مورد قضاوت قرار بگیری، چون علاقه نداشتن در این مختصات معنی ندارد، مثل بسیار چیزهای دیگر زوری است، تو باید علاقه داشته باشی و کوهی از کتابهایی که از ایسم ها فراتر نمیرود در کتابخانهات داشته باشی و بخوانی و بخوانی و بخوانی تا آن وقت انتخاب کنی، چون اگر انتخاب نکنی در آخر با بیشرفی یا بزدل.
البته یکی دیگر از طلسمهای این جغرافیا همان ۲۰ دقیقه سرانه مطالعه است و البته همان قاطعیت کلمات "الان که حق اینقدر واضحه! دیگه از این واضح تر؟" نه واضح نیست، هیچ وقت نبوده، اینجا تو همیشه مجبوری به انتخاب و ذرهای اهمیت به علاقهی نداشتهات و یا کمتر از بیست دقیقه سرانه مطالعهات نمیدهند، تو مجبوری به انتخاب تا فرار کنی از ترسو بودن، بزدل بودن و بی شرف بودن.
And I know we weren’t perfect
But I’ve never felt this way for no one
And I just can’t imagine
How you could be so okay now that I’m gone