هدایت شده از «منِفیالحال»
03:50
____
و من، اسیر همین حکمتام. اینکه در بزرگترین دوستداشتنها باید هزار بار مُرد، تا یکبار فهمید چرا نگاهها از آغاز به پایان خیره میشوند.
ببر به نام خداوندت. ذبحاش کن.
ز اسماعیل جان بگذر و آزاد شو.
حالا میفهمم که «چهحکمتیست که در آغاز،
نگاهِ من به سرانجام است».
این هم تیتراژِ پایانیِ این سکانس از زندگی.
هدایت شده از نمیدونم.
هربار ویدیویی از مهدیس و ماکان میبینم ناخودآگاه اشکم جاری میشه.
هدایت شده از نمیدونم.
شما و باقی شهدای میناب هنوز خیلی زندگیِ نکرده داشتید، خیلی زود بود برای رفتن، مادر و پدرتون هنوز قدکشیدن و دانشگاه رفتن و رخت عروسی و دامادی تن کردنتونو ندیده بودن.
هدایت شده از نمیدونم.
هنوز موندم توی اون مصاحبه که مادر یکی از این بچهها گفت صبح رفت که ظهر بیاد لباس عیدشرو تن کنه و دیگه برنگشت.
در راستای عادت به بیآبرویی در کمال تدریجی بودن، بار دیگر من و ویراستی.
(از ۱۴۰۱ تا الآن. پستهاش سمه ولی دلم نمیاد پاکش کنم، شما ببخشید.)
- https://virasty.com/r/T3v