از رفتنت ناراحت نشدم. از این ناراحت شدم که موقع رفتنت زخمی از جنگِ برای من رو تنت نبود، کاش نجنگیده نمیباختی منو.
جدی من چرا باید اینقدر اضطراب داشته باشم؟ سفر بزرگی پیش رومه؟ پروژهی عظیمی دستمه؟ در مجامع بینالمللی باید سخنرانی کنم؟ سرنوشت صدها نفر به من بستهس؟ آخر هفته بعله برونمه؟ ته پیاز این زندگیام یا سرش؟ چه مرگمه دقیقا؟
- برو...برو به سوی او،مرا چه غم..؟
تو آفتاب..او زمین..من آسمان!
بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ی ستارگان:)
-فروغفرخزاد
خیلی وقته دلم میخواد حرفای مغزمو بالا بیارم، ریز به ریز غمام، تک تک دردایی که با سختی هضمشون کردم و تفاله هایی که تو گلوم جا مونده و راه نفسمو بستن و نمیزارن نفس بکشم. تمام فکر و خیالای تاریکم که روز و شب ازم آویزونن. اما نمیشه، نشد، نتونستم؛ نمیتونم.
روزها رفتند
و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم...
آن منِ سرسختومغرورم
یا منِ مغلوبدیرینم؟!
-فروغفرخزاد
اگه وقت نداری حالم و بپرسی ، درک میکنم
اگه وقت نداری باهام صحبت کنی ، درک میکنم
اگه وقت نداری من و ببینی ، درک میکنم
اما اگه بعد از تموم اینا دیگه دوستت نداشتم
اینبار نوبت توعه که درکم کنی!
-حسینپناهی