- برو...برو به سوی او،مرا چه غم..؟
تو آفتاب..او زمین..من آسمان!
بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ی ستارگان:)
-فروغفرخزاد
خیلی وقته دلم میخواد حرفای مغزمو بالا بیارم، ریز به ریز غمام، تک تک دردایی که با سختی هضمشون کردم و تفاله هایی که تو گلوم جا مونده و راه نفسمو بستن و نمیزارن نفس بکشم. تمام فکر و خیالای تاریکم که روز و شب ازم آویزونن. اما نمیشه، نشد، نتونستم؛ نمیتونم.
روزها رفتند
و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم...
آن منِ سرسختومغرورم
یا منِ مغلوبدیرینم؟!
-فروغفرخزاد
اگه وقت نداری حالم و بپرسی ، درک میکنم
اگه وقت نداری باهام صحبت کنی ، درک میکنم
اگه وقت نداری من و ببینی ، درک میکنم
اما اگه بعد از تموم اینا دیگه دوستت نداشتم
اینبار نوبت توعه که درکم کنی!
-حسینپناهی
میدونی بعد مرگ چه اتفاقی میوفته؟ فقط چند ساعت بعد گریه ها فروکش میکنه ، خانوادت سرگرم تدارک غذا دادن به دوستانت میشن ، دوستانی که در خاکسپاری تو ، درباره مسائل دیگه صحبت میکنن ، بعضی از افراد با خانوادت تماس میگیرن که بگن نمیتونن بیان چون یه کاری براشون پیش اومده ، خیلی زود همه افراد به زندگی عادی برمیگردن ، چند وقت بعد موبایلت زنگ میخوره و پشت خط کسیه که هنوز نمیدونه تو مردی ، به سرعت فراموش میشی انگار اصلا وجود نداشتی ، در یک چشم بهم زدن سال ها مثل برق میگذره ، افراد بسیار کمی تورو به یاد میارن ، حالا بهم بگو اگر آدم ها انقدر راحت فراموش میکنن ، پس تو واس کی زندگی میکنی ؟
تمام زندگیتو با این فکر میگذرونی که مردم دربارت چه فکری میکنن ، اون ها فکر نمیکنن و نخواهند کرد ، «فقط برای خودت زندگی کن.
اونجایی که پاتریک میگفت باب اسفنجی من هی میخورم میخوابم، هی میخورم میخوابم، هی میخورم و باز میخوابم بدون اینکه استراحت کنم ولی خسته ام؛ الان تازه درکش میکنم که چی میگه. الان با گوشت و پوست و استخون درکش میکنم.