جدی من چرا باید اینقدر اضطراب داشته باشم؟ سفر بزرگی پیش رومه؟ پروژهی عظیمی دستمه؟ در مجامع بینالمللی باید سخنرانی کنم؟ سرنوشت صدها نفر به من بستهس؟ آخر هفته بعله برونمه؟ ته پیاز این زندگیام یا سرش؟ چه مرگمه دقیقا؟
- برو...برو به سوی او،مرا چه غم..؟
تو آفتاب..او زمین..من آسمان!
بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ی ستارگان:)
-فروغفرخزاد
خیلی وقته دلم میخواد حرفای مغزمو بالا بیارم، ریز به ریز غمام، تک تک دردایی که با سختی هضمشون کردم و تفاله هایی که تو گلوم جا مونده و راه نفسمو بستن و نمیزارن نفس بکشم. تمام فکر و خیالای تاریکم که روز و شب ازم آویزونن. اما نمیشه، نشد، نتونستم؛ نمیتونم.
روزها رفتند
و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم...
آن منِ سرسختومغرورم
یا منِ مغلوبدیرینم؟!
-فروغفرخزاد
اگه وقت نداری حالم و بپرسی ، درک میکنم
اگه وقت نداری باهام صحبت کنی ، درک میکنم
اگه وقت نداری من و ببینی ، درک میکنم
اما اگه بعد از تموم اینا دیگه دوستت نداشتم
اینبار نوبت توعه که درکم کنی!
-حسینپناهی
میدونی بعد مرگ چه اتفاقی میوفته؟ فقط چند ساعت بعد گریه ها فروکش میکنه ، خانوادت سرگرم تدارک غذا دادن به دوستانت میشن ، دوستانی که در خاکسپاری تو ، درباره مسائل دیگه صحبت میکنن ، بعضی از افراد با خانوادت تماس میگیرن که بگن نمیتونن بیان چون یه کاری براشون پیش اومده ، خیلی زود همه افراد به زندگی عادی برمیگردن ، چند وقت بعد موبایلت زنگ میخوره و پشت خط کسیه که هنوز نمیدونه تو مردی ، به سرعت فراموش میشی انگار اصلا وجود نداشتی ، در یک چشم بهم زدن سال ها مثل برق میگذره ، افراد بسیار کمی تورو به یاد میارن ، حالا بهم بگو اگر آدم ها انقدر راحت فراموش میکنن ، پس تو واس کی زندگی میکنی ؟
تمام زندگیتو با این فکر میگذرونی که مردم دربارت چه فکری میکنن ، اون ها فکر نمیکنن و نخواهند کرد ، «فقط برای خودت زندگی کن.