eitaa logo
منِ‌من
925 دنبال‌کننده
604 عکس
110 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
منِ‌من
"البته غیر چایخونه"
اینجا امام رضا بهم گفت بیا بچه سرتق اینم جواب گریه‌های پارسالت منم بدو بدو برگشتم هتل یک ساعت تموم رو تخت هتل میپردیم و با شوق و ذوق پشت تلفن حرف میزدم و سعی میکردم کلمو از پنجره بکنم بیرون تا گوشیم آنتن بده و زهرا هم هی از رو تخت دستمو میکشد و میگفت تروخدا بسه میخوام بخوابم و من فقط بیشتر میخندیدم
منِ‌من
امشب؟ اشك هایِ لب‌مشك .
اینجا روزهای سختم بود(حداقل فکر میکردم) اولین باری بود که میرفتم اعتکاف، همه‌مون باهم، ذهن هممون بهم ریخته بود، میترسیدیم از دنیای بیرون، میترسیدیم از اینکه به زودی قراره دیگه کنار هم نباشیم، دیگه برای هم نباشیم، کل روزو سعی میکردیم از هم قول بگیریم که همو تنها نمیزاریم ولی خب زندگیه دیگه. شب اول کل شب رو روی بازوی الناز گریه کردم هرکی هم میگفت چته میگفتم آهنگ گوش میدم. میترسیدم، خیلی حقم داشتم ولی خب ترسیدن قشنگ نیست این بار دیگه نمیترسم البته که دیگه چیز خاصی برای از دست دادن ندارم(هنوز هم میترسم گاهی)
منِ‌من
فاطمه میگفت قرار نیست که بمیرین و دیگه همو نبینین و ما فقط میخندیدیم و سفت‌تر همو در آغوش میکشیدیم چقد زمونه عجیب و غریب کار دست آدما میده =)
گاهی حسرتش رو میخورم، چرا طولانی‌تر و سفت‌تر نه؟
مگه چندبار؟
منِ‌من
_آشپزی ؟ خیلی لذت بخشه تا وقتی که تمیزکاری گندکاریاش رو دوشت نیفته .
اینجا با زهرا برای مریم کیک تولد غورباقه؟ ای درست کردیم، نمیدونم چرا عکسش رو پیدا نمیکنم😭 ولی کیک نازی شده بود💥
منِ‌من
_امتحان انگیلیسی ساخته شده برایِ گند زدن، برایِ هنگ کردن مغز، برایِ اینکه هیچی نفهمی، اللخصوص وقتی ک
اینجا اون زمانی بود که من حالم از زبان بهم میخورد و هیچی ازش بارم نبود یعنی مغزم سوت میکشید دربرابرش حوصلمم نمیشد بشینم یادش بگیرم امتحان دو سال قبلش مجازی بود این امتحانم نرفتم بدم دیگه معلمه تک نفره نشوندم رو صندلی گفت باید امتحان بدی الا و بلا منم گفتم چشم برگه اومد دستم برگه رو دادم دست ریحانه اینا پشت کلاس کلشو برام پر کردن پس فرستادن💥
منِ‌من
اینجا زده بود به‌سرمون که یه ناخلفی رو دیگه باید و حتما انجام بدیم نه گذاشتیم و نه برداشتیم خلاصه که جو گرفتمون =) بعدشم رفتیم از میوه فروشی دوتا دونه هلو خریدیم و خوردیم و خرامان خرامان رفتیم باغ فلانی و تا شب عشگ و حال(تاب بازی) خوشمزه ترین هلو های دنیا بودن🙁
منِ‌من
شب تولد الناز بود، من ساعت سه از مدرسه رسیدم خونه، افسردگی سگی، با یه نفر دعوام شده بود پریود هم بودم دیشبش هم نخوابیدم بودم عین بغض یاکریم نشسته بودم رو مبلشون =) این بچه هی دست میزد آهنگ میزاشت منو بگو انگار برام روضه میخوندن، فقط میخواستم بزنم زیر گریه. تولد بچه رو زهر کردم خلاصه🙁 البته بچه سرحالم آورد آخرش باهم پیتزا پختیم و پیتزا بر هر دردی دواست
منِ‌من
اینجا جنگ بود، میترسیدیم ولی خنده دار بود که انقدر همه چیز یهوییه، اینترنتا قطع بود ماهم رفتیم از روبیکا عشق ابدی دیدیم "جاجشون"کردیم که غیبت نکنیم🙁
خب دیگه قصه بسه فردا یا میام بقیشو تعریف میکنم یا شب بخیر