_انگاری حوصلهام تمام شده است. نمیخواهم برای اینکه شاد باشم یا شادمانه زندگی کنم خودِ الانم را به در و دیوار بکوبم و خودم را با مزخرفات سرگرم کنم و شبانه روز امید واهی میل کنم. من به زندگی باج نمیدهم. حالا حوصله سر بر و مچاله هستم؛ خب هستم که هستم. همین است که هست، این زندگی من است و گاهی باید بد و پر از هیچ باشد.
یکعالمه حرف دارم برای زدن، و ایکاش متقابلاً یکعالمه حوصله هم داشتم برای به زبون آوردن اون حرفها.
یکی از احمقانه ترین کارهایی که میتونید بکنید داشتن دوستی های مشترک و زنجیری هست، تهش هیچی جز دلخوری مداوم و از دست دادن های یکباره نیست.
قرار نبود آخرش اینطور باشد، هیچوقت قرار نبود اینها پیش بیاید، اما متاسفانه قرارهای ما برای زندگی مهم نیست. درنهایت همه آدمها میایند و میروند. به ناچار مدام عوض میشویم.
من که دیگر برای این قصه دنبال مقصر نیستم، ولی دلم نمیخواست این درس از زندگی رو یادبگیرم. نپختگی و خامی قبلترها دلچسبتر بود.
[قسمت نشد قسمت بعدی سریال زندگی هم شیم]
تا یکمی از حسین دور میشی دوباره ریز و درشت غمای دنیا گلوگیرت میکنه.
پس من تا همیشه میخونم برات که آقای امام حسین؛
[آغوشتو وا کن دنیا بیرحمه، هیچکس غیر از تو منو نمیفهمه]
ما که نفهمیدیم تو بریدن و دوختنای زندگی چی میگذره، فقط من یه جا دلم خواست برگردم عقب ببینم کجای این پیراهن شکافته که هرچی کوک آخرو میزنم تموم نمیشه. سرچرخوندم عقب، فقط دوجفت چشم براق و خیره دیدم و انگشت های تنیده.
خودم که نه، ولی بندهای انگشتهام دلتنگتند.
نه که بگم دلتنگی شاخ و دم داره ها نه، تو شاخ دم داری.