خسته شدم از اینکه انقدر نقش آدم خوب و ایدهآل همه رو بازی کردم درحالی که من ذاتا نادوستداشتنیام.
وقتی میبینم فقط منم که برای نگهداشتن و درست کردن روابطم انقدر تلاش میکنم و حرص و جوش میخورم اما بقیه به هیچ جاشون نیست دلم میخواد ول کنم و از پیش هرچی آدمه برم. شاید فقط الکی اهمیت میدم؟
حس میکنم برای هیچکس وجود ندارم، انگار تو زندگی یه نقش فرعیم که بعد از ایفای نقشش از دور زندگی کردن بقیه رو نگاه میکنه.
دستمون شکست انقدر نوشتیم و نوشتیم، آخرشم فقط جوهرمون تموم شد و پناه آوردیم به گریه.
از کارای هولهولکی متنفرم و کل زندگیم درحال حاضر داره بر این محور میگرده، انگار تو صدسالم برنامه بریزی دیقه نود یکی هست که گند بزنه به همه چیز و اون لحظه تو فقط میتونی از خودت یهچیزی_معمولا افتضاح_ دربیاری.