از کارای هولهولکی متنفرم و کل زندگیم درحال حاضر داره بر این محور میگرده، انگار تو صدسالم برنامه بریزی دیقه نود یکی هست که گند بزنه به همه چیز و اون لحظه تو فقط میتونی از خودت یهچیزی_معمولا افتضاح_ دربیاری.
یارو گفت این سیاهیا چیه زیر چشمت؟ دلم میخواست بهش بگم آقا غم، بیخوابی، معده درد، سردرد، گریه، کوفت و زهرمار.
این پسرا چشونه جدی؟ چرا تا دو روز حواست ازشون پرت میشه پنج متر میره رو قدشون؟ نشسته بودم یگوشه رو صندلی غصه های خودمو میخوردم یهو دیدم یهنفر به هیبت غول داره بدو میاد سمتم و میگه فاطمه چیپس میخوای؟ نگو همونیه که تو بچگی من تر و خشکش میکردم. جلالخالق.
بنده اکثر مواقع در انتخاب دوست مسابقه کی از همه تاکسیک تر و بیمعرفت تره رو برگزار میکنم و برنده رو میزارم رو سرم حلوا حلوا میکنم.
حالا من هرچقدرم بگم از آدما و تماسفیزیکی متنفرم آخرش بنده ی بوجیموجی شدن هستم و با یک نوازش بر کلهم خر میشم، تازه غم عالم هم یادم میره.
دلم یه عالیه میخواد که باهاش دوست شم.
عالیه ها خیلی مهربونن، همش بهت لبخند میزنن، خیلی میفهمن، آرومن دنبال کارای هیجانی نیستن، میشه کنارشون ساکت بشینی سرتو بزاری رو پاشون نازت کنن، همیشه کلی کتاب جدید دارن، تو دوراهی قرارت نمیدن و درکل خیلی آدم های قلبقلبی ای هستن.