منِمن
روزی که این دختره دست از پوشیدن لباسا و روسری های من برداره عید منه.
دست که برنداشت ولی به جاش پنج صفحه جزوه برام پاک نویس کرد🎀
از آدمایی که نمیتونن از لحظه هاشون لذت ببرن و با آیه یأس خوندن مدام میخوان به اطرافیانشون هم این حس "هیچ چیزی سرجاش نیست" رو القا بدن بدم میاد.
صبح و شب به رقص وهاجش خیره بودم، گویی در فروزندگیاش خود را گم کرده و مات مانده بودم.
"ای کاش که او دور نبود" ذکر لبهایمان شده بود و دلمان میخواست تمام فاصله ها بشکند و فیاضی مارا به وصالش برساند. خیال میکردیم که گویی خورشیدست، که فروزان شمسالشموسی شکوهمندتر از او نیست و بی او زندگی تاریک تر از شبان ماه نوست و اوست که به زنده بودن ما نور و سوز میبخشد.
شب را تا هنگام سحر به ناله و لابه به درگاه خدا پرداختیم تا بلکه دل بارکتعالی نرم شود و به این سور دل او نیز نرم گردد و صبح که شد به درگاهش زانو زدیم و تا به شب لب به شکوه گشودیم که نیمنگاهی به ما صدقه دهد، بلکه از ظلمت نجاتیابیم.
هرچه بود امید ما ناامید نبود، که یأس کفر است و یأس بر رحم و ترحم تو واجبالکفاره. و به فرجام، به زاری و استغاثه ما بود که "إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا"یش بر ما میسر شد.
دلش نرم شد و به موهبتش دل او نیز نرم گشت.
خوشحال از اجابت، خواستیم به شکرانه اش ولیمهای دهیم و بساط ضیافت راه بیندازیم که بالاخره فاصله ها وصال شده و چشممان به روی معشوق روشن شده ناگاه نوری به دیده نیافتیم، هرچه بود ظلمت بود.
خیال کردیم که چشممان رنگ باخته و اعمی شدیم، _آن معبود افروز ما کجا و این جهان غرقه به ظلمت کجا؟_ که کورسویی از نور به دیدگانمان روشن گشت، نوری کمجان که در دل ظلمت میسوخت و با هر زبانه کشیدنش اشک وجودش میریخت، گویی شمع را خورشید پنداشته بودیم و بت را خدا.
ناشکری نکردیم که همین مارا کفایت میکند و معشوق هرچه باشد وصالش به جان ما خوش و مبارک است. _چه معبودی بهتر از معشوق نامستور؟_
منِمن
صبح و شب به رقص وهاجش خیره بودم، گویی در فروزندگیاش خود را گم کرده و مات مانده بودم. "ای کاش که او
به روز و شب، بیگلایه پروانهوار دورش گشتیم. آری، شکوهمند و عظیم نبود ولی فروزان و سوزان که بود، قلبمان را گرم میکرد، بیشتر از خورشید.
گشتیم و چرخیدیم و تا آخرین نفس هایمان به دورش طواف کردیم، از خورشید و مه و اختران عزیزترش داشتیم.
درنهایت شیفتگی، تمنای توجهش داشتیم و معجوز محبتش بودیم که بال هایمان به فروزندگیاش سوخت، و از عرش به فرش پرتاب شدیم هرچه تمنای پرواز دوباره کردیم نشد که نشد، بیجان و بیمار کنار سایه معبود جان سپاردیم.
*/و او، انگار نه انگار که جانش میسوخت، مغرور و مسحور به زبانه کشیدن شعلههایش، حتی سری خم نکرد و سراغ آن مفتون سوخته جان که هیچ، سراغ خدایش را هم نگرفت. خیال میکرد که جز او بر این ظلمت حکم نمیراند، انقدر به خود بالید و بیمهابا برای هرچشمی شعله کشید که آب شد، قطره قطره جانش سوخت و سایه اش که بر تن بیجان پروانه رسید، خاموش شد. انگار نه پروانه ای بوده نه شمعی، فقط خاکستری از رویای ستایش معشوقمغرور در ظلمت جهان خاموش.
امروز خیلی بد بود و من دیگه نتونستم کنترل کنم و گریه کردم و هرکاری کردم بند نیومد و الان هرچی روتین پوستی انجام دادم هیچ و پوچ شده و دوباره دلم میخواد گریه کنم.
آدم ها با ادعای بودن گوش زمین و زمان رو کر میکنن و بعد دیگه سر و کلهشون پیدا نمیشه.