امروز خیلی بد بود و من دیگه نتونستم کنترل کنم و گریه کردم و هرکاری کردم بند نیومد و الان هرچی روتین پوستی انجام دادم هیچ و پوچ شده و دوباره دلم میخواد گریه کنم.
آدم ها با ادعای بودن گوش زمین و زمان رو کر میکنن و بعد دیگه سر و کلهشون پیدا نمیشه.
افتادم تو یه چرخهای که درسته و باید، ولی "درست بودن" آزار دهنده، خستهکننده، بیهیجان، سخت، منزوی کننده و نادوستداشتنیه.
مشکل اینه که میمیرم و زنده میشم تا تجربیات گذشتهم رو دوباره زنده کنم و بعد از هزار و یک تلاش و حس کردن دوباره نه تنها چیزی باارزش به نظر نمیاد بلکه به حس خوب گذشته هم گند میزنم.
کاش بفهمم که با چیزایی که از زمانشون گذشته نمیتونم زندگی الانم رو رنگیرنگی کنم.
این روزها در عین سخت بودن و با چنگ دندون گرفتنشون حس زنده بودن دارن، و نمیدونم چرا همیشه این آخرین لحظههاست که دوستداشتنیاند.