افتادم تو یه چرخهای که درسته و باید، ولی "درست بودن" آزار دهنده، خستهکننده، بیهیجان، سخت، منزوی کننده و نادوستداشتنیه.
مشکل اینه که میمیرم و زنده میشم تا تجربیات گذشتهم رو دوباره زنده کنم و بعد از هزار و یک تلاش و حس کردن دوباره نه تنها چیزی باارزش به نظر نمیاد بلکه به حس خوب گذشته هم گند میزنم.
کاش بفهمم که با چیزایی که از زمانشون گذشته نمیتونم زندگی الانم رو رنگیرنگی کنم.
این روزها در عین سخت بودن و با چنگ دندون گرفتنشون حس زنده بودن دارن، و نمیدونم چرا همیشه این آخرین لحظههاست که دوستداشتنیاند.
یه سری چیزها رو برای چیزهایی فدا کردم که دیگه از درست بودنش مطمئن نیستم، فقط میدونم که دلم میخواد تموم بشم.
اصلا نمیدونم به تهش میارزه یا نه ولی امیدوارم سال بعد این پیام رو ریپلای بزنم و بگم بله میارزید.