یه سری چیزها رو برای چیزهایی فدا کردم که دیگه از درست بودنش مطمئن نیستم، فقط میدونم که دلم میخواد تموم بشم.
اصلا نمیدونم به تهش میارزه یا نه ولی امیدوارم سال بعد این پیام رو ریپلای بزنم و بگم بله میارزید.
مشکل این جاست که من دقیقا میدونم داره چیمیشه، دقیقا میدونم باید چیکار کنم، حتی توی ذهنم هم تا انجامش دادنش میرم ولی دریغ از ذره ای حرکت، انگار نمیشهست، انگار باید وایستم اینجا و له بشم تا به خودم بیام بلکه قدم از قدم بردارم. بدم میاد از اینکه انقدر بیعار بهنظر میام درحالی که از درون دارم ذره ذره خورده میشم، از اینکه باید برای "هیچی نامطئن پیشرو" انقدر به چالش کشیده بشم.
دنیا داره میچرخه و یک لحظه هم واینمیسته و من از ترس صامت بودنم قایم شدم بین رویاهای دستنیافتهام.
بعد از مدت ها نزدیک هزار صفحه کتابو یه پشت خوندم و الان فهمیدم نسخه ناقصه و نویسنده ولش کرده رفته. واقعا غزخفسهقشهقشخ۳ش