مشکل این جاست که من دقیقا میدونم داره چیمیشه، دقیقا میدونم باید چیکار کنم، حتی توی ذهنم هم تا انجامش دادنش میرم ولی دریغ از ذره ای حرکت، انگار نمیشهست، انگار باید وایستم اینجا و له بشم تا به خودم بیام بلکه قدم از قدم بردارم. بدم میاد از اینکه انقدر بیعار بهنظر میام درحالی که از درون دارم ذره ذره خورده میشم، از اینکه باید برای "هیچی نامطئن پیشرو" انقدر به چالش کشیده بشم.
دنیا داره میچرخه و یک لحظه هم واینمیسته و من از ترس صامت بودنم قایم شدم بین رویاهای دستنیافتهام.
بعد از مدت ها نزدیک هزار صفحه کتابو یه پشت خوندم و الان فهمیدم نسخه ناقصه و نویسنده ولش کرده رفته. واقعا غزخفسهقشهقشخ۳ش
یجوری اضطراب و فشار روانی همهچیز ریخته روی سرم که کل روزهام رو بد آشوبم و حواسم به هیچی پرت نمیشه، نمیدونم چیبگم که دست و دلم به هیچچیز نمیره، انشالله که تهش بهخیره.
منِمن
یجوری اضطراب و فشار روانی همهچیز ریخته روی سرم که کل روزهام رو بد آشوبم و حواسم به هیچی پرت نمیشه،
شاید فکر کنید که ازین بدتر نمیشه ولی سخت در اشتباهید چون آنفولانزا مرا خورد و تمام کرد🙏
کاش انقدر یهویی خودمو از عالم و آدم دور نکنم، دلم برای دوستام بیش از اندازه تنگ شده ولی تا ابد و یک روز درس نخونده و عذاب وجدان دارم.