_بیجون و هقهق کنون سرش رو گذاشت روشونهاش ، صورتش انقدری پُف کرده بود که معلوم بود ساعتها درحال گریست ، اونم آروم دستاشو بینِ دستایِ خودش نوازش میکرد و زیرلب باهاش حرف میزد ؛
سرآخرم دستبند چرمیشو از دستش درورد و رو دست ِاون بست و یجوری با اطمینان زُل زد تو چشماش که حتی منِ ناآشنا رقیق شدم :>>>
[ حوالیِ ساعت ششُنیم ، طنازیِ جوانك هایِ عاشق ]
_از متوسط بودن بدم میاد ؛
یا باید آخر باشم یا اول ، یا سر یا ته ، یا بهترین یا بدترین ، متوسط بودن تویِ هرچیزی یِ بلاتکلیفیِ عذابآوره ، یِ حس خیلی مضخرف .
هدایت شده از درانزوایخویش!
حقیقتا به اینایی که میدونن چجوری باید سرصحبت رو باز کنن، یه چیزی همیشه درجواب واسه گفتن دارن، عمیقا حسادت میکنم..
اصلا مشکل اینجاست تازگیا باز کردن سر صحبت اونم از نوع رو در روییش واسم سختشده،
چون برای هر صحبتی یه "خب که چی؟" گوشه ذهنم وول میخوره..