_احتمالا وقتی دردا حمله میکنن بهت ، من خیلی دور از توعم ؛ زیر دردایِ خودم .
[ فقط یادت نره ، تو واینسادی یِ نفره ]
حوصله هیچکدوم از کلاسا و پلنا و برنامه هایی ك ِ به شدت پشت سرهم برایِ خودم ریختم رو اصلا ندارم و اگه این نیمچه احساس ِ مسئولیت پذیریِ افراطیم نبود قطعا میزدم زیر همشون و قیدشونو میزدم ، کاش انقد یهویی تصمیم نمیگرفتم ك ِ تابستونم رو مُفید یا درواقع زهرمآر واقع کنم ؛
بابا مگه بیکاری و هیچ کاری نکردن چشه که من این حکومت نظامی رو برایِ خودم راه انداختم ؟ لعنتی از شنبه باید رأس هفت صبح بیدار شم ، کارایِ عقب موندمم که به حول قوه الهی تمومی نداره .
*یِ بدبخت ِ بیچاره
_ مقوله یِ عجیبی بهنام تضاد شدیدا خفتم کرده ؛ تا حدی ك ِ هر حرفی میزنم زیر دوثانیه پشیمون میشم یا نقضش میکنم .
_ تحت فشار قرار دادنِ خودم دیگه برام شده یِ لازمه حیات ؛ با اینکه جونم درمیرهآ ولی اگه تحت فشار نباشم حس میکنم یِ چیزی کمه ، خلاصه ك ِ عقلِ سلیم داشتن هم آرزوست .
_ من این مدلیام ك ِ تویِ دیدار با آدما در لحظه اول اگه ذهنِ مریضم احساس ِناامنی روانی کنه تو کُل وجودم آژیر خطر کشیده میشه و تو اون دیدار علاوه براینکه کاملا لال میشم ، یِ دیوار امنیتی قوی دور خودم و احساساتم میکشم ؛ و خب این واقعا مُضحکه چون ذهنم همیشه دلیلایِ خیلی مسخره ای برایِ آژیر خطر کشیدن ارائه میده البته بلعکسش هم هست .
_دیگر انرژی لازم برای دوستیهای بیمعنی، تعاملات اجباری و مکالمههای غیرضروری را ندارم .
[مُعین ِدهاز]