eitaa logo
معرفت مهدوی
724 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
4 فایل
به امید روزی که همه پیامهای دنیا یکی شود: «مهدی آمد» شروع: 99/9/18 https://eitaa.com/joinchat/973733973Cb5a6fd2b5a
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹وجنگ‌ تو جنگ‌ من‌ است‌ و صلح‌ تو صلح‌ من‌ است‌؛ و باطن‌ و نيّات‌ و پنهانی های تو، باطن‌ و نيّات‌ و پنهانی های من‌ است‌! و ظاهر و هويدایی های تو ظاهر و هويدایی های من‌ است‌! و حقاً فرزندان تو فرزندان من هستند! و حقّا تو وفا کننده عُهود و پيمان‌های من‌ هستی! و حقّاً تو بزرگوار و بلند مقام‌، و رفيع‌ الدرجه‌ می باشی! و هيچ‌ يك‌ از افراد امّت‌ من‌، هم‌ ميزان‌ و هم‌ رتبه‌ و هم درجه تو نيستند! و حقّا حقّ بر زبان‌ تو جاری است‌، و در دل‌ تو است‌؛ و در برابر چشمان‌ تو است‌؛ و ايمان‌ با گوشت‌ و خون‌ تو به هم‌ درآميخته‌ است‌؛ همان‌طور كه‌ با گوشت‌ و خون‌ من‌ به هم‌ در آميخته‌ است‌! و كسی كه‌ بُغض‌ و عداوت‌ تو را داشته‌ باشد، داخل‌ حوض‌ كوثر نمی شود؛ و دوست‌ تو در فرداب قيامت‌، از من‌ پنهان‌ نخواهد بود؛ تا اين‌كه‌ با تو ای علی، در حوض‌ كوثر وارد شود. 🔹علی(ع)چون اين‌ گفتار را از رسول‌ الله(ص)شنيد، به‌ سَجده‌ افتاد و گفت‌: حمد و سپاس‌ مختصّ خداوندی است‌ كه‌ بر من‌ به‌ اسلام‌ منّت‌ نهاد؛ و قرآن‌ را به‌ من‌ آموخت‌ و محبّت‌ مرا در دل‌ بهترين‌ مردم‌ جهان‌: خاتم‌ پيامبران‌ و سيّد و سالار رسولان‌ - از إحسانی كه‌ به‌ من نمود؛ و فضل‌ و رحمتی كه‌ شامل‌ حال‌ من‌ كرد - قرار داد. پيغمبر(ص) گفت‌: ای علی! اگر تو نبودی؛ مؤمنان‌ بعد از من‌ شناخته‌ نمی شدند!» ━━━⊰❀🌷❀⊱━━━ @marefatmahdavi313 ━━━⊰❀🌷❀⊱━━━
🔅 بصیرت و انتظار فرج🔅 🔹انتظاری حماسی(بخش سوم) ✨در حال حاضر جز راه امام خمينی «رضوان‌الله‌عليه» برای منتظر ماندن در اردوگاه منتظران مهدی راهی در ميان نيست. و تا راه امام خمينی «رضوان‌ الله‌ عليه» درست فهميده نشود و در آن پرورش نيابيم هيچ ورودی در فرهنگ انتظار نداشته‌ايم. راه حضرت امام « رضوان‌الله‌عليه» تنها راهی است که ما را با نتايج فوق‌العاده‌ای روبه‌رو می کند و در نهايت به نتايجی می رسد كه همه‌ ی پيغمبرها می خواستند با ظهور حضرت صاحب الأمر‌(عج)بدان دست يابند. ✨ آن مقصد نهایی در حدّ محدودی در انقلاب اسلامی ظهور کرد و ملت ايران توانستند به کمک آن، راه صد ساله را يک شبه طی کنند. بر همين اساس است که تأکيد می کنم اگر فرهنگ انتظار را درست بشناسيد و خود را وارد چنين فرهنگی كنيد به‌خوبی احساس می کنيد از همه‌ ی جهات تغيير عمده نموده‌ايد، اعم از روحيه‌ ی حماسی که در شما پيدا می شود و يا انديشه‌ ی عميقی که در معارف اسلامی برای شما گشوده می گردد. زيرا با فرهنگ انتظار می توان از حجاب ظلمانی آخرالزمانی عبور کرد و با زندگی ديگری آشنا شد، يعنی زندگی در کنار حضرت مهدی(عج)و در کنار رسول خدا(ص)، که روايت آن عرض شد. ادامه دارد..... 🎙استاد طاهر زاده ━━━⊰❀🌷❀⊱━━━ @marefatmahdavi313 ━━━⊰❀🌷❀⊱━━━‌
🔹وجنگ‌ تو جنگ‌ من‌ است‌ و صلح‌ تو صلح‌ من‌ است‌؛ و باطن‌ و نيّات‌ و پنهانی های تو، باطن‌ و نيّات‌ و پنهانی های من‌ است‌! و ظاهر و هويدایی های تو ظاهر و هويدایی های من‌ است‌! و حقاً فرزندان تو فرزندان من هستند! و حقّا تو وفا کننده عُهود و پيمان‌های من‌ هستی! و حقّاً تو بزرگوار و بلند مقام‌، و رفيع‌ الدرجه‌ می باشی! و هيچ‌ يك‌ از افراد امّت‌ من‌، هم‌ ميزان‌ و هم‌ رتبه‌ و هم درجه تو نيستند! و حقّا حقّ بر زبان‌ تو جاری است‌، و در دل‌ تو است‌؛ و در برابر چشمان‌ تو است‌؛ و ايمان‌ با گوشت‌ و خون‌ تو به هم‌ درآميخته‌ است‌؛ همان‌طور كه‌ با گوشت‌ و خون‌ من‌ به هم‌ در آميخته‌ است‌! و كسی كه‌ بُغض‌ و عداوت‌ تو را داشته‌ باشد، داخل‌ حوض‌ كوثر نمی شود؛ و دوست‌ تو در فرداب قيامت‌، از من‌ پنهان‌ نخواهد بود؛ تا اين‌كه‌ با تو ای علی، در حوض‌ كوثر وارد شود. 🔹علی(ع)چون اين‌ گفتار را از رسول‌ الله(ص)شنيد، به‌ سَجده‌ افتاد و گفت‌: حمد و سپاس‌ مختصّ خداوندی است‌ كه‌ بر من‌ به‌ اسلام‌ منّت‌ نهاد؛ و قرآن‌ را به‌ من‌ آموخت‌ و محبّت‌ مرا در دل‌ بهترين‌ مردم‌ جهان‌: خاتم‌ پيامبران‌ و سيّد و سالار رسولان‌ - از إحسانی كه‌ به‌ من نمود؛ و فضل‌ و رحمتی كه‌ شامل‌ حال‌ من‌ كرد - قرار داد. پيغمبر(ص) گفت‌: ای علی! اگر تو نبودی؛ مؤمنان‌ بعد از من‌ شناخته‌ نمی شدند!» ━━━⊰❀🌷❀⊱━━━ @marefatmahdavi313 ━━━⊰❀🌷❀⊱━━━
✍️ رمان 💠عدنان امشب کاری جز کشتن من و حیدر نداشت که پیام داده بود :«گفتم شاید دلت بخواد واسه آخرین بار ببینیش!» و بلافاصله فیلمی فرستاد. 💠 انگشتانم مثل تکه‌ای یخ شده و جرأت نمی‌کردم فیلم را باز کنم که می‌دانستم این فیلم کار دلم را تمام خواهد کرد. 💠دلم می‌خواست ببینم حیدرم هنوز نفس می‌کشد و می‌دانستم این نفس کشیدن برایش چه زجری دارد که آرزوی خلاصی و به سرعت از دلم رد شد و به همان سرعت، جانم را به آتش کشید. 💠 انگشتم دیگر بی‌تاب شده بود، بی‌اختیار صفحه گوشی را لمس کرد و تصویری دیدم که قلب نگاهم از کار افتاد. 💠پلک می‌زدم بلکه جریان زندگی به نگاهم برگردد و دیدم حیدر با پهلو روی زمین افتاده، دستانش از پشت بسته، پاهایش به هم بسته و حتی چشمان زیبایش را بسته بودند. 💠 لب‌هایش را به هم فشار می‌داد تا ناله‌اش بلند نشود، پاهای به هم بسته‌اش را روی خاک می‌کشید و من نمی‌دانستم از کدام زخمش درد می‌کشد که لباسش همه رنگ بود و جای سالم به تنش نمانده بود. 💠فیلم چند ثانیه بیشتر نبود و همین چند ثانیه نفسم را گرفت و را تمام کرد. قلبم از هم پاشیده شد و از چشمان زخمی‌ام به‌جای اشک، خون فواره زد. 💠 این درد دیگر غیر قابل تحمل شده بود که با هر دو دستم به زمین چنگ می‌زدم و به التماس می‌کردم تا کند. 💠دیگر به حال خودم نبودم که این گریه‌ها با اهل خانه چه می‌کند، بی‌پروا با هر ضجه تنها نام حیدر را صدا می‌زدم و پیش از آنکه حال من خانه را به هم بریزد، سقوط خمپاره‌های شهر را به هم ریخت. 💠 از قداره‌کشی‌های عدنان می‌فهمیدم داعش چقدر به اشغال امیدوار شده و آتش‌بازی این شب‌ها تفریح‌شان شده بود. 💠خمپاره آخر، حیاط خانه را در هم کوبید طوری که حس کردم زمین زیر پایم لرزید و همزمان خانه در تاریکی مطلق فرو رفت... ادامه دارد 🌸🍃꧁꯭꯭꯭꯭꯭꯭🌸🍃꧁꯭꯭꯭꯭꯭꯭🌸🍃꯭꯭꯭꯭꯭꧁꯭꯭ با معرفت مهدوی به جمع زمینه سازان ظهور بپیوندید ━━━⊰❀🌷❀⊱━━━ @marefatmahdavi313 ━━━⊰❀🌷❀⊱━━━
✍ رمان 💠 تمام تن و بدنم در هم شکست، وحشتزده چرخیدم و از آنچه دیدم سقف اتاق بر سرم کوبیده شد. عدنان کنار دیوار روی زمین نشسته بود، یک دستش از شانه غرق خون و با دست دیگرش اسلحه را سمتم نشانه رفته بود. صورت سبزه و لاغرش در تاریکی اتاق از شدت عرق برق می‌زد و با چشمانی به رویم می‌خندید. دیگر نه کابوسی بود که امید بیداری بکشم و نه حیدری که نجاتم دهد، خارج از شهر در این دشت با عدنان در یک خانه گرفتار شده و صدایم به کسی نمی‌رسید. 💠 پاهایم سُست شده بود و فقط می‌خواستم فرار کنم که با همان سُستی به سمت در دویدم و رگبار جیغم را در گلو خفه کرد. مسیرم را تا مقابل در به گلوله بست تا جرأت نکنم قدمی دیگر بردارم و من از وحشت فقط جیغ می‌زدم. دوباره گلنگدن را کشید، اسلحه را به سمتم گرفت و با صدایی خفه کرد :«یه بار دیگه جیغ بزنی می‌کُشمت!» 💠 از نگاه نحسش نجاست می‌چکید و می‌دیدم برای تصاحبم لَه‌لَه می‌زند که نفسم بند آمد. قدم‌هایم را روی زمین عقب می‌کشیدم تا فرار کنم و در این راه فراری نبود که پشتم به دیوار خورد و قلبم از تپش افتاد. از درماندگی‌ام لذت می‌برد و رمقی برای حرکت نداشت که تکیه به دیوار به خندید و طعنه زد :«خیلی برا نجات پسرعموت عجله داشتی! فکر نمی‌کردم انقدر زود برسی!» 💠 با همان دست زخمی‌اش به زحمت موبایل حیدر را از جیبش درآورد و سادگی‌ام را به رخم کشید :«با پسرعموت کاری کردم که خودت بیای پیشم!» پشتم به دیوار مانده و دیگر نفسی برایم نمانده بود که لیز خوردم و روی زمین زانو زدم. می‌دید تمام تنم از می‌لرزد و حتی صدای به هم خوردن دندان‌هایم را می‌شنید که با صدای بلند خندید و اشکم را به ریشخند گرفت :«پس پسرعموت کجاست بیاد نجاتت بده؟» 💠 به هوای حضور حیدر اینهمه وحشت را تحمل کرده بودم و حالا در دهان این بودم که نگاهم از پا در آمد و او با خنده‌ای چندش‌آور خبر داد :«زیادی اومدی جلو! دیگه تا خط راهی نیس!» همانطور که روی زمین بود، بدن کثیفش را کمی جلوتر کشید و می‌دیدم می‌خواهد به سمتم بیاید که رعشه گرفتم، حتی گردن و گلویم طوری می‌لرزید که نفسم به زحمت بالا می‌آمد و دیگر بین من و فاصله‌ای نبود. 💠 دسته اسلحه را روی زمین عصا می‌کرد تا بتواند خودش را جلو بکشد و دوباره به سمتم نشانه می‌رفت تا تکان نخورم. همانطور که جلو می‌آمد، با نگاه بدن لرزانم را تماشا می‌کرد و چشمش به ساکم افتاد که سر به سر حال خرابم گذاشت :«واسه پسرعموت چی اوردی؟» و با همان جانی که به تنش نمانده بود، به چنگ آوردن این غنیمت قیمتی مستش کرده بود که دوباره خندید و مسخره کرد :«مگه تو چیزی هم پیدا میشه؟» 💠 صورت تیره‌اش از شدت خونریزی زرد شده بود، سفیدی چشمان زشتش به سرخی می‌زد و نگاه هیزش در صورتم فرو می‌رفت. دیگر به یک قدمی‌ام رسیده بود، بوی تعفن لباسش حالم را به هم زد و نمی‌دانستم چرا مرگم نمی‌رسد که مستقیم نگاهم کرد و حرفی زد که دنیا روی سرم خراب شد :«پسرعموت رو خودم بریدم!» احساس کردم بریده شد که نفس‌هایم به خس‌خس افتاد و دیگر نه نفس که جانم از گلو بالا آمد. اسلحه را رو به صورتم گرفت و خواست دست زخمی‌اش را به سمتم بلند کند که از درد سرشانه صورتش در هم رفت و عربده کشید. 💠 چشمان ریزش را روی هم فشار می‌داد و کابوس سر بریده حیدر دوباره در برابر چشمانم جان گرفته بود که دستم را داخل ساک بردم. من با حیدر عهد بسته بودم باشم، ولی دیگر حیدری در میان نبود و باید اسیر هوس این بعثی می‌شدم که نارنجک را با دستم لمس کردم. عباس برای چنین روزی این را به من سپرد و ضامنش را نشانم داده بود که صدای انفجاری تنم را تکان داد. عدنان وحشتزده روی کمرش چرخید تا ببیند چه خبر شده و من از فرصت پیش آمده نارنجک را از ساک بیرون کشیدم. 💠 انگار باران و گلوله بر سر منطقه می‌بارید که زمین زیر پایمان می‌جوشید و در و دیوار خانه به شدت می‌لرزید. عدنان مسیرِ آمده را دوباره روی زمین خزید تا خودش را به در برساند و ببیند چه خبر شده و باز در هر قدم به سمتم می‌چرخید و با اسلحه تهدیدم می‌کرد تکان نخورم. چشمان پریشان عباس یادم آمد، لحن نگران حیدر و دلشوره‌های عمو، برای من می‌تپید و حالا همه شده بودند که انگشتم به سمت ضامن نارنجک رفت و زیر لب اشهدم را خواندم... ادامه دارد 🌸🍃꧁꯭꯭꯭꯭꯭꯭🌸🍃꧁꯭꯭꯭꯭꯭꯭🌸🍃꯭꯭꯭꯭꯭꧁꯭꯭ با معرفت مهدوی به جمع زمینه سازان ظهور بپیوندید ━━━⊰❀🌷❀⊱━━━ @marefatmahdavi313 ━━━⊰❀🌷❀⊱━━━