این احساس ناکافی بودن هم یقهی مارو گرفته و بیخیال هم نمیشه. نه فقط ناکافی بودن بلکه کمالگرایی و آرمانگرایی و صفر و صد بودن و مودی بودن و بیحوصلگی و خیلی احساس های دیگه که حتی اسمشون رو هم نمیدونم، همشون باهم. چندنفر به یه نفر؟ بالاخره یه قبل کنکوری گفتن یه بعد کنکوری گفتن.
هدایت شده از زیرزمین
روزای آخر تابستونه و حال و هوا، پاییزی.
گویا شما باید این پیامو فوروارد کنید و تگاتون رو اینجا بذارید تا من با دوربینِ ذهنیِ عجیبی که اینجا دارم از شما عکسی بگیرم که به شکل چیزی غیر از انسان درش ظاهر میشید.
از طرف زیرزمین، یه عکس و یکسری توضیحات متفاوت راجع به ربط و علت و معلولش به شما داده میشه.
•ممبرا هم میتونن شرکت کنن.
•قبل از اینکه لینک بفرستید حتما چک کنید که ظرفیت تکمیل نشده باشه.
هیس. چشماتو باز کن ببین همه رفتن. از خورشید و آفتابش بگیر تا ماه و مهتابش. از ذره خاک کهکشان بگیر تا برگ زرد خشک شده پاییز. اینجا کجاست؟ اینجا هم رفته، تازه خیلی وقت پیش هم رفته. فقط تو باقی موندی. از میان ستاره و لاله و ساحل، فقط تو موندی و سازش. چیکار کنی؟ کاری از دستت برنمیاد. کتابتو ورق بزن و برو فصل بعدی. همه منتظرتن چرا معطلی؟ همه رها کردن، تو هم رها کن. موندی که چی بشه؟ فرق داره همه چیز فرق داره. خبری از نجات دهنده نیست که اگر هم بود، تو آیینه نبود. چه حسی داری؟ اینکه فهمیدی همه چیز دروغ بود و تو هیچی نیستی جز یک عاجز جا مانده از غافله که تمام فکر و ذکرش چشم بستنه نه فرصت رو غنیمت شمردن. اشتباه نکن، اینجا ماهی های از آب گرفته شده، تازه نیستند چون هرچقدر وقت تلف کنی ماهیات هی لزج و لزج تر میشن تا جایی که اصلاً ماهیای نمیتونی بگیری که تازه باشه.