هیس. چشماتو باز کن ببین همه رفتن. از خورشید و آفتابش بگیر تا ماه و مهتابش. از ذره خاک کهکشان بگیر تا برگ زرد خشک شده پاییز. اینجا کجاست؟ اینجا هم رفته، تازه خیلی وقت پیش هم رفته. فقط تو باقی موندی. از میان ستاره و لاله و ساحل، فقط تو موندی و سازش. چیکار کنی؟ کاری از دستت برنمیاد. کتابتو ورق بزن و برو فصل بعدی. همه منتظرتن چرا معطلی؟ همه رها کردن، تو هم رها کن. موندی که چی بشه؟ فرق داره همه چیز فرق داره. خبری از نجات دهنده نیست که اگر هم بود، تو آیینه نبود. چه حسی داری؟ اینکه فهمیدی همه چیز دروغ بود و تو هیچی نیستی جز یک عاجز جا مانده از غافله که تمام فکر و ذکرش چشم بستنه نه فرصت رو غنیمت شمردن. اشتباه نکن، اینجا ماهی های از آب گرفته شده، تازه نیستند چون هرچقدر وقت تلف کنی ماهیات هی لزج و لزج تر میشن تا جایی که اصلاً ماهیای نمیتونی بگیری که تازه باشه.