واقعا آدم رفتار بعضی هارو که میبینه با خودش میگه عجب. بعد جالبیش اینجاست که هیچی هم نمیتونی بگی، اعتراض کنی بهت میگن: نهببین جبهه نگیر، گارد نگیر، شوخیه. مگه من با شما شوخی ای دارم؟
از اونجایی که خود کتاب به این موضوع تاکید کرده، پس درس رو مختومه اعلام میکنم و میشتابم به سوی متکا گلگلیِ خوشگلم.
نمیدونم یهو چیشد که همه اومدن و گفتن«خونه محل آرامشه، ما خونه رو دوست داریم، خونه امنه، خونه گرمه، خونه صمیمیت داره، ما از خونه نمیخوایم بریم بیرون» و یا حتی اومدن این کلمه رو به عزیز ترین فرد زندگیشون هم تعمیم دادن«تو حس خونه میدی، تو مثل خونه ای و...». من اصلا نمیتونم درک کنم. من از همون بدو تولدم از خونه متنفر بودم و همیشه درحال فرار کردن از خونه بودم. من خونه رو با آرامش و امنیت نمیشناسم، من خونه رو با اعصابخوردی و صداهای ناهنجار و دعوا و احساس خفگی و هزاران هزاران چیز منفی دیگه میشناسم. نمیتونم درک کنم وقتی ینفر میگه از خونه نمیخوام بیام بیرون یعنی چی. من همیشه درحال فرار از خونم. چمیدونم، ولی من کسی که بهم حس خونه بده رو سیکشو میزنم.
بابام میگه اشکالنداره، مهم اینه تلاشتو کردی. اتفاقاً تنها چیزی که اهمیت نداره، اینه که من تلاشمو کردم.