همیشه در کنج و حاشیهٔ وجودم یک افسردگی کوچک زندگی میکرد. کوچک بود، به صورت استعدادی نهفته. بعد از ورودم به دبیرستان، شروع کرد به رشد کردن، تغذیه شدن، بزرگ شدن. دبیرستان بقیهٔ استعداد های من رو کور کرد ولی این استعداد؟ این استعداد شکوفا شد، فوران کرد، طغیان کرد، سیل شد، خونه خرابم کرد.
تدریجی بود. یک فرایند کاملاً تدریجی که الان به اوج خودش رسیده. نمیدونم، نمیتونم جواب سوال های چطور؟ مگه چیشد؟ چجوری بود؟ رو بدم. نمیتونم توصیف کنم. مرگ خاموش بود و من رو هم خاموش کرد!
در حالت کلی و خلاصه بخوام بگم، تموم نوشته های اینجا بر پایهی احساسات واقعی نوشته شده. لطفاً اگر نمیخونید، نمیبینید و نمیشنوید، اینجا رو ترک کنید. از خونده شدن خوشم میاد. از کنجکاوی زیاد و گستاخانه خوشم میاد. از اظهار نظر خوشم میاد. اما از متکلم وحده بودن متنفرم، پس بفرمایید
https://daigo.ir/secret/p-be3003e6
_
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_r0wzvpa&btn=-
ناراحتم. خیلی زیاد ناراحتم. نمیدونم چرا انقدر ناراحتم. به چیزای خیلی خیلی کوچیکی احتیاج دارم ولی همونام غیر ممکنن برام. ناراحتی و ناراحتی و ناراحتی.
این مدت کلا خیلی سرم شلوغه و درگیرم. درگیر درس نیستم ها، راستش نمیدونم درگیر چیام. فقط یه تمایل خیلی زیادی دارم به یک گوشه خزیدن و آهنگ گوش کردن و نوشتن. نوشتن، نوشتن، نوشتن. به قدری که مامانم فهمیده بود و ازم میپرسید چندسالشه؟
نمیدونم منظورش کی بود. هرچی نوشته هامو خوندم نفهمیدم چندسالشه یا حتی اسمش چیه.
برید جغرافی هاتونو بخونید. من فقط اینجا یکم آب دهی افکارم از میانگین آب دهی سالانه بیشتر شده و از ظرفیت مغزم فراتر رفته و سرریز شده. خواهیم دید چه میشود.