ناراحتم. خیلی زیاد ناراحتم. نمیدونم چرا انقدر ناراحتم. به چیزای خیلی خیلی کوچیکی احتیاج دارم ولی همونام غیر ممکنن برام. ناراحتی و ناراحتی و ناراحتی.
این مدت کلا خیلی سرم شلوغه و درگیرم. درگیر درس نیستم ها، راستش نمیدونم درگیر چیام. فقط یه تمایل خیلی زیادی دارم به یک گوشه خزیدن و آهنگ گوش کردن و نوشتن. نوشتن، نوشتن، نوشتن. به قدری که مامانم فهمیده بود و ازم میپرسید چندسالشه؟
نمیدونم منظورش کی بود. هرچی نوشته هامو خوندم نفهمیدم چندسالشه یا حتی اسمش چیه.
برید جغرافی هاتونو بخونید. من فقط اینجا یکم آب دهی افکارم از میانگین آب دهی سالانه بیشتر شده و از ظرفیت مغزم فراتر رفته و سرریز شده. خواهیم دید چه میشود.
در موقعیتی قرار گرفتم که دلم برای خودم میسوزه و هیچکسِ هیچکسِ هیچکس نمیتونه بفهمه عمق اون چیزایی رو که من تجربه کردم. فقط نمیدونم چطور هنوز زندم؟ مگه چقدر سگجونم؟
من گا_ دهن اونی رو که گفت اگر دردی شمارو نکُشه، قویترتون میکنه. نه قوی تر نمیشید، حساس تر و نحیف تر و آسیب پذیر تر میشید. تبدیل میشید به اون کسی که برای افتادن و شکستن یه لیوان ساعت ها گریه میکنه.
من بعد از خارج شدنم از امتحان میخوام صاف برم بمیرم. نمیخوام حرفای دیوونه های اطرافمو گوش کنم و نمیخوام بشنوم که میگن چقدر اسون بود و نمیخوام هیچکدوم از غلط بودن سوالامو باهاشون چک کنم. فقط میخوام برم خونه و بخوابم. همین.
تو طول هفته که امتحان داشتم و وقت سر خاروندن نداشتم. یه امروز که بیکارم، نمیدونم چیکار کنم. جایی رو ندارم برم، حرفی ندارم بزنم، فیلمی ندارم ببینم، کاری ندارم بکنم. لیاقتم همونه که همیشه امتحان داشته باشم و درس بخونم.