برایت از جنگ خواهم گفت .
از نخستین روزهای واپسین ِزمستان .
از سحرگاهی در میانهی ماهِ رمضان ؛
صبحی که هنوز خورشید ، سر از افق برنداشته بود ، اما اندوه ، زودتر از نور بر دل ها نشست .
از روزی که هیچ کس گمان نمی کرد اسفند ، چنین داغی را در حافظهی ایران به یادگار بگذارد .
آری ..
برایت از جنگی خواهم گفت که پیش از آنکه ساختمان ها را بلرزاند ، ستونِ دل های بسیاری را لرزاند .
از روزی که بار دیگر ، یک علی مظلومانه پر کشید .
و میلیون ها دل ، در یک لحظه ، طعمِ یتیمی را چشیدند .
و من .. برایت از آن صبح خواهم گفت ؛
صبحی که ایران ، برای لحظه ای ، زیر بار آن غم ، کمر خم کرد: ).