📎
زمستونِ گذشته بود که ازم خواست به مناسبت تولد پدرش یه گلدون گل شمعی بزرگ براش درست کنم. با سلیقه و عشق تمام، رنگ گلها و گلدونش رو انتخاب کرد.
ایام ماه شعبان بود و بابت کارهای کانال به شدت شلوغ بودم. این شد که یه کم دیرتر از موعد کارش آماده شد.
وقتی برای دلجویی و عرض شرمندگی بهش پیام دادم گفت: «راستش من برای تولد و شهادت بابام میخواستمش که تاریخش گذشت. اما انشاءالله به یادش میذارم سر سفره هفتسین!»
یهو دلم ریخت. اول از اینکه گلدونی که خیلی دوسش داشتم رو ندونسته برای یک شهید درست کرده بودم و دوم اینکه چرا اینو بهم نگفته بود؟!
خلاصه کلام اینکه با وجود «زینب خانم» دختر عزیز و باسلیقه «شهید حسین شمسیزاده» پی بردم به شخصیت پدری که این روح لطیف رو در وجود عزیزانش به ودیعه گذاشته؛ ازش خواهش کردم پدر نازنینش رو به ما هم معرفی کنه تا امروز همه باهم طعم مهربانیهای مدامش رو بچشیم.
☀️
نام و نام خانوادگی شهید: حسین شمسیزاده
تولد: ۱۳۲۴/۱۱/۳، راوند، کاشان.
شهادت: ۱۳۶۵/۱۱/۷، مرحله دوم عملیات کربلای ۵
گلزار شهید: گلزار شهدای راوند کاشان.
🌱
#سی_روز_سی_شهید_۱۶
#شهید_حسین_شمسی_زاده
#شهدای_دفاع_مقدس
#شهدای_استان_اصفهان
#کاشان
#روز_۴
⌝ سـےروزسـےشہید۱۶🌱☀️
https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid
ble.ir/join/MGZkOGFmNG
⌞https://zil.ink/30rooz30shahid
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍🏻به قلم: زینب یاقوتی
🎙گوینده: کوثر راد
💻طراح: سوده مهدیان
🎞تدوین: زهرا فرحپور
🖼طراحان جلد: الهام رسولی، فرزانه رسولی، لیلا غلامی.
#شهید_حسین_شمسی_زاده
⌝ سـےروزسـےشہید۱۶🌱☀️
https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid
ble.ir/join/MGZkOGFmNG
⌞https://zil.ink/30rooz30shahid
☀️
🔖 باغ انار
وارد اتاق که شد، منیره کنار دار قالی مشغول بود.
حرکت انگشتانش، به زندگیشان رنگ و لعاب میداد.
با لبخند همیشگیاش گفت: «در را ببند یخ کردیم!»
انارها را داخل مجمعه روی کرسی گذاشت و گفت:
«به موقع به دادشان رسیدم منیره؛ وگرنه از سرما یخ میزدند. انارها که یخ بزنند میترکند.»
اناری برایش باز کرد و کنار دار قالی گذاشت.
- تا دانه آخر را باید بخوری! به قول عزیز، دانه آخر انار مخصوص بهشتیان است و بهشت این زندگی سهم توست منیره جان...
- دوباره شروع نکن حسین آقا! من بدون تو بهشت نمیخواهم. بچهها هیچ؛ لااقل به باغ انار فکر کن؛ به سرمای طاقتفرسا ...
بعد نگاهش را دزدید و گفت:
«به دل من...»
گفت: «باغ انار را به تو بخشیدم اما اگر رضایت ندهی نمیروم. اگر مرگ قسمت من باشد چه در جبهه چه در خانه چه در بیمارستان...»
صبح که برای نماز بیدار شد منیره در حال بستن ساک او بود!...
حسین رفت و دو هفته بعد؛ همان موقع که سوز سرما، انارهای دل منیره را پارهپاره کرده بود برگشت.
همان موقع که بچههای کربلای پنج، ۱۵۰ کیلومتر از خاک شلمچه را آزاد کرده بودند؛ مردی بر شانههای روستا تشییع میشد که دانههای دلش پیدا بود...
✍🏻به قلم: زینب یاقوتی ۱۴۰۴/۱۱/۹
#شهید_حسین_شمسی_زاده
⌝ سـےروزسـےشہید۱۶🌱☀️
https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid
ble.ir/join/MGZkOGFmNG
⌞https://zil.ink/30rooz30shahid
☀️
«حسین شمسیزاده» در سوم بهمن ۱۳۲۴ در محله توده راوند، از توابع شهرستان کاشان، چشم به جهان گشود.
پدرش کشاورز و مادرش قالیباف بود.
او در سال ۱۳۴۷ با منیره خانم دختری از شهر خودش که به سختی و با واسطه توانسته بود از او بله بگیرد ازدواج کرد و صاحب سه پسر و چهار دختر شد.
خروش مردم مظلوم علیه یزیدیان زمان که در آن روزها هر روز بیشتر و بیشتر میشد باعث شد تا او مسئولیت بیشتری بر دوش خود احساس کند و فعالیتهای اجتماعی و سیاسی خود را با شدت بیشتری ادامه دهد.
پیروزی انقلاب برای حسین آرزوی دیرینهای بود که تحقق یافت و با علاقهای که به خدمت در نظام نوپای جمهوری اسلامی داشت در آذرماه ۱۳۶۱ همراه جمعی از دوستان بعد از گذراندن دوره آموزشی در اصفهان، راهی مناطق غرب کشور شد.
علیرغم مخالفت دوستانش به علت داشتن ۷ فرزند به خواست خداوند توانست ابتدا در عملیات والفجر۸ و سپس در کربلای ۵ حضور یابد.
در آخر او در همان عملیات، از ناحیه پا مجروح شد و حین بازگشت به عقب، با انفجار خمپارهای، همراه دو نفر از همرزمانش به شهادت رسید.
🌱
#شهید_حسین_شمسی_زاده
⌝ سـےروزسـےشہید۱۶ 🌱☀️
https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid
ble.ir/join/MGZkOGFmNG
⌞https://zil.ink/30rooz30shahid
☀️
حسین شمسیزاده بسیار خوشرو و اهل مصالحه بود. فوقالعاده خوشاخلاق و بذلهگو بود و برای سایرین احترام زیادی قائل میشد. از هر تلاشی برای حل مشکلات دوستان و مردم دریغ نمینمود.
به نماز و مسائل دینی توجه خاصی داشت و علاقهاش به اهلبیت علیهمالسلام مثالزدنی بود. گاهی با مدیحهسرایی سعی در بهتر برگزار شدن مجالس اهل بیت داشت. این سرباز پیرو خط امام، سعی میکرد اعمال و رفتار خویش را بر اساس سخنان و پیامهای امام تطبیق دهد.
🌱
#شهید_حسین_شمسی_زاده
⌝ سـےروزسـےشہید۱۶🌱☀️
https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid
ble.ir/join/MGZkOGFmNG
⌞https://zil.ink/30rooz30shahid
☀️
به روایت محمد برادر شهید🎤
من و برادرم حسین، در دورهای زندگی میکردیم که برای گرم نگه داشتن منازل، از داشتن هیزم در مضیقه بودیم. نه آب لولهکشی، نه برق، نه گاز و هیچ یکی از امکانات امروزه وجود نداشت تا حتی مردم نان بپزند و شکم گرسنه خود را سیر نگه دارند.
چند ماهی همراه حسین به اکابر رفتم. شغلش کشاورزی بود. باغ داشت و رعیتی میکرد. با اینکه سواد زیادی نداشت اما در مسائل و احکام اسلامی خیلی وارد بود.
بعد از انقلاب، لباس بسیجی خود را از تن بیرون نیاورد. دعای توسل و دعاهای دیگر را از حفظ میخواند. ذکر می گرفت و شور به روضه میداد. حتی از همرزمانش شنیدم که در جبهه هم کارش همین بوده است.
دفعه آخر یک وصیت نامه نوشت. سهم امام را محاسبه کرد و آن را به من سپرد.
زمان جنگ مدتی خانوادهها برای تأمین نان در مضیقه بودند. نانواییها به هر خانواده ده عدد نان میدادند. تازه از جبهه آمده بودم؛ هنوز لباسم را از تنم بیرون نیاورده بودم که دیدم کسی در میزند. حسین بود. سرش پایین بود. گفت: «من ده تا نان گرفتم پنج تا را برای شما آوردم. دوباره شب میروم نان میگیرم.» همین طور که مشغول باز کردن نون از روی موتورش بود گفتم: «داداش خدا خیرت بده در نبود من کارهای بچهها را پیگیری میکنی!»
من باغی داشتم که نباید رهایش میکردم. حسین و عباس برادرم هم یک سر داشتند هزار سودا. وقتی حسین شنید میخواهم به جبهه برم گفت: «خودم هستم.» گفتم: «تو وقت نداری به کارهای خودت برسی!» گفت: «غصه نخور به کسی میسپارم انجام بدهد.»
خداوند حسین را بعد از چهار دختر به خانواده ما عنایت کرده بود. مادرم خیلی او را دوست داشت؛ به طوری که بعد از شهادتش به شدت مریض شد. او را به بیمارستان امام خمینی تهران بردیم. روی تخت بیمارستان بود که گفت: «حسین جان! میگویند شهیدان زندهاند! پس چرا به دیدن من نمیآیی مادر؟!» او در عالم بیداری دید که حسین از در وارد شد. مادرم با دیدن حسین از هوش رفت. دکتر که بالای سر مادرم رسید او گفته بود: «بالاخره پسرم به دیدنم آمد.»
🌱
#شهید_حسین_شمسی_زاده
⌝ سـےروزسـےشہید۱۶🌱☀️
https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid
ble.ir/join/MGZkOGFmNG
⌞https://zil.ink/30rooz30shahid