eitaa logo
قـرارگـاه شـهـدا 🇮🇷🇱🇧🇵🇸
1.2هزار دنبال‌کننده
48هزار عکس
21.8هزار ویدیو
495 فایل
•°| بسم رب الشهدا و الصدیقین |•° روزبه‌روز باید یاد شهدا و تکرار نام شهدا و نکته‌یابی و نکته‌سنجی زندگی شهدا در جامعه‌ی ما رواج پیدا کند. لینک ناشناسمون↯ https://harfeto.timefriend.net/17341777457867
مشاهده در ایتا
دانلود
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍🏻به قلم: زینب یاقوتی 🎙گوینده: کوثر راد 💻طراح: سوده مهدیان 🎞تدوین: زهرا فرح‌پور 🖼طراحان جلد: الهام رسولی، فرزانه رسولی، لیلا غلامی. ⌝ سـے‌روزسـےشہید۱۶🌱☀️ https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid ble.ir/join/MGZkOGFmNGhttps://zil.ink/30rooz30shahid
☀️ 🔖 باغ انار وارد اتاق که شد، منیره کنار دار قالی مشغول بود. حرکت انگشتانش، به زندگی‌شان رنگ و لعاب می‌داد. با لبخند همیشگی‌اش گفت: «در را ببند یخ کردیم!» انارها را داخل مجمعه روی کرسی گذاشت و گفت: «به موقع به دادشان رسیدم منیره؛ وگرنه از سرما یخ می‌زدند. انارها که یخ بزنند می‌ترکند.» اناری برایش باز کرد و کنار دار قالی گذاشت. - تا دانه آخر را باید بخوری! به قول عزیز، دانه آخر انار مخصوص بهشتیان است و بهشت این زندگی سهم توست منیره جان... - دوباره شروع نکن حسین آقا! من بدون تو بهشت نمی‌خواهم. بچه‌ها هیچ؛ لااقل به باغ انار فکر کن؛ به سرمای طاقت‌فرسا ... بعد نگاهش را دزدید و گفت: «به دل من...» گفت: «باغ انار را به تو بخشیدم اما اگر رضایت ندهی نمی‌روم. اگر مرگ قسمت من باشد چه در جبهه چه در خانه چه در بیمارستان...» صبح که برای نماز بیدار شد منیره در حال بستن ساک او بود!... حسین رفت و دو هفته بعد؛ همان موقع که سوز سرما، انارهای دل منیره را پاره‌پاره کرده بود برگشت. همان موقع که بچه‌های کربلای پنج، ۱۵۰ کیلومتر از خاک شلمچه را آزاد کرده بودند؛ مردی بر شانه‌های روستا تشییع می‌شد که دانه‌های دلش پیدا بود... ✍🏻به قلم: زینب یاقوتی ۱۴۰۴/۱۱/۹ ⌝ سـے‌روزسـےشہید۱۶🌱☀️ https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid ble.ir/join/MGZkOGFmNGhttps://zil.ink/30rooz30shahid
⌝ سـے‌روزسـےشہید۱۶🌱 ⌞https://zil.ink/30rooz30shahid
☀️ «حسین شمسی‌زاده» در سوم بهمن ۱۳۲۴ در محله توده راوند، از توابع شهرستان کاشان، چشم به جهان گشود. پدرش کشاورز و مادرش قالیباف بود. او در سال ۱۳۴۷ با منیره خانم دختری از شهر خودش که به سختی و با واسطه توانسته بود از او بله بگیرد ازدواج کرد و صاحب سه پسر و چهار دختر شد. خروش مردم مظلوم علیه یزیدیان زمان که در آن روزها هر روز بیشتر و بیشتر می‌شد باعث شد تا او مسئولیت بیشتری بر دوش خود احساس کند و فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی خود را با شدت بیشتری ادامه دهد. پیروزی انقلاب برای حسین آرزوی دیرینه‌ای بود که تحقق یافت و با علاقه‌ای که به خدمت در نظام نوپای جمهوری اسلامی داشت در آذرماه ۱۳۶۱ همراه جمعی از دوستان بعد از گذراندن دوره آموزشی در اصفهان، راهی مناطق غرب کشور شد. علیرغم مخالفت دوستانش به علت داشتن ۷ فرزند به خواست خداوند توانست ابتدا در عملیات والفجر۸ و سپس در کربلای ۵ حضور یابد. در آخر او در همان عملیات، از ناحیه پا مجروح شد و حین بازگشت به عقب، با انفجار خمپاره‌ای، همراه دو نفر از همرزمانش به شهادت رسید. 🌱 ⌝ سـے‌روزسـےشہید۱۶ 🌱☀️ https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid ble.ir/join/MGZkOGFmNGhttps://zil.ink/30rooz30shahid
⌝ سـے‌روزسـےشہید۱۶🌱 ⌞https://zil.ink/30rooz30shahid
☀️ حسین شمسی‌زاده بسیار خوش‌رو و اهل مصالحه بود. فوق‌العاده خوش‌اخلاق و بذله‌گو بود و برای سایرین احترام زیادی قائل می‌شد. از هر تلاشی برای حل مشکلات دوستان و مردم دریغ نمی‌نمود. به نماز و مسائل دینی توجه خاصی داشت و علاقه‌اش به اهل‌بیت علیهم‌السلام مثال‌زدنی بود. گاهی با مدیحه‌سرایی سعی در بهتر برگزار شدن مجالس اهل بیت داشت. این سرباز پیرو خط امام، سعی می‌کرد اعمال و رفتار خویش را بر اساس سخنان و پیام‌های امام تطبیق دهد. 🌱 ⌝ سـے‌روزسـےشہید۱۶🌱☀️ https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid ble.ir/join/MGZkOGFmNGhttps://zil.ink/30rooz30shahid
⌝ سـے‌روزسـےشہید۱۶🌱 ⌞https://zil.ink/30rooz30shahid
☀️ به روایت محمد برادر شهید🎤 من و برادرم حسین، در دوره‌ای زندگی می‌کردیم که برای گرم نگه داشتن منازل، از داشتن هیزم در مضیقه بودیم. نه آب لوله‌کشی، نه برق، نه گاز و هیچ یکی از امکانات امروزه وجود نداشت تا حتی مردم نان بپزند و شکم گرسنه خود را سیر نگه دارند. چند ماهی همراه حسین به اکابر رفتم. شغلش کشاورزی بود. باغ داشت و رعیتی می‌کرد. با اینکه سواد زیادی نداشت اما در مسائل و احکام اسلامی خیلی وارد بود. بعد از انقلاب، لباس بسیجی خود را از تن بیرون نیاورد. دعای توسل و دعاهای دیگر را از حفظ می‌خواند. ذکر می گرفت و شور به روضه می‌داد. حتی از همرزمانش شنیدم که در جبهه هم کارش همین بوده است. دفعه آخر یک وصیت نامه نوشت. سهم امام را محاسبه کرد و آن را به من سپرد. زمان جنگ مدتی خانواده‌ها برای تأمین نان در مضیقه بودند. نانوایی‌ها به هر خانواده ده عدد نان می‌دادند. تازه از جبهه آمده بودم؛ هنوز لباسم را از تنم بیرون نیاورده بودم که دیدم کسی در می‌زند. حسین بود. سرش پایین بود. گفت: «من ده تا نان گرفتم پنج تا را برای شما آوردم. دوباره شب می‌روم نان می‌گیرم.» همین طور که مشغول باز کردن نون از روی موتورش بود گفتم: «داداش خدا خیرت بده در نبود من کارهای بچه‌ها را پیگیری می‌کنی!» من باغی داشتم که نباید رهایش می‌کردم. حسین و عباس برادرم هم یک سر داشتند هزار سودا. وقتی حسین شنید می‌خواهم به جبهه برم گفت: «خودم هستم.» گفتم: «تو وقت نداری به کارهای خودت برسی!» گفت: «غصه نخور به کسی می‌سپارم انجام بدهد.» خداوند حسین را بعد از چهار دختر به خانواده ما عنایت کرده بود. مادرم خیلی او را دوست داشت؛ به طوری که بعد از شهادتش به شدت مریض شد. او را به بیمارستان امام خمینی تهران بردیم. روی تخت بیمارستان بود که گفت: «حسین جان! می‌گویند شهیدان زنده‌اند! پس چرا به دیدن من نمی‌آیی مادر؟!» او در عالم بیداری دید که حسین از در وارد شد. مادرم با دیدن حسین از هوش رفت. دکتر که بالای سر مادرم رسید او گفته بود: «بالاخره پسرم به دیدنم آمد.» 🌱 ⌝ سـے‌روزسـےشہید۱۶🌱☀️ https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid ble.ir/join/MGZkOGFmNGhttps://zil.ink/30rooz30shahid
⌝ سـے‌روزسـےشہید۱۶🌱 ⌞https://zil.ink/30rooz30shahid
☀️ منیره خانم همسر شهید:🎤 حسین جوانی باایمان بود و روحیه انقلابی داشت. او در نابودی رژیم شاه بسیار مصمم بود و از هر کوششی در این راه دریغ نمی‌کرد. روح بلندی داشت. اگر از دست کسی به ویژه من عصبانی می‌شد فورا پشیمان می‌شد و عذرخواهی می‌کرد. بسیار به درس بچه‌ها اهمیت می‌داد و افسوس می‌خورد که خودش نتوانسته بیشتر از این علم بیاموزد. عقیده داشت اگر دار و ندارمان را هم بفروشیم باید بچه‌ها را بفرستیم تا درس بخوانند. زندگی با بچه‌های قد و نیم‌قد سخت بود. او همیشه به من دلداری می‌داد و از من می‌خواست صبر کنم تا وضع زندگی‌مان خوب شود. هر وقت از راه می‌رسید علی‌رغم خستگی بچه‌ها را به بازی می‌گرفت. دائم حرف از رفتن می‌زد و من مانعش می‌شدم. چرا که تازه زندگیمان سر و سامان گرفته و کارهای بنایی خانه‌مان تقریباً تمام شده بود. باغ پرمحصولی را که در خانه داشتیم مهریه من قرار داد. کارهای کشاورزی را به اتمام رسانده بود که آمد و گفت: «خانم حرفی نداری من بروم؟» خیال می‌کردم دیگر از صرافت رفتن به جبهه افتاده باشد اما برای اینکه دل من را راضی کند می‌گفت: «ببین خانم! اگر نگذاری بروم همین جا تصادف می‌کنم می‌میرم آن وقت دلت می‌سوزد ها!» خواهرش که وضع ما را می‌دید دلش به حال من می‌سوخت. یادم می‌داد که چطور قهر کنم و بروم تا او از هدفش پشیمان شود. اما با خودم می‌گفتم با این همه بچه کجا بروم؟! اگر قسمت باشد بالاخره خواهد رفت. نیمه‌های شب در حیاط خانه با شکستن یخ‌های حوض، وضو می‌گرفت و نماز شب می‌خواند. وقتی ایمانش را می‌دیدم با خدا نجوا می‌کردم و اشک از چشمانم سرازیر می‌شد. به حسین می‌گفتم: «این همه خانم به جبهه می‌روند من هم می‌خواهم بروم!» حال و هوایم عوض شده بود اما بی‌تابی‌هایم برای رفتنش فایده‌ای نداشت. شب قبل از حرکتش با خودم گفتم مقداری تخمه برایش آماده کنم و در ساکش بگذارم. بلند شد آمد ببیند من دارم چه می‌کنم! وقتی دید مشغول آماده کردن ساکش هستم خنده‌ای کرد و گفت: «انگار حضرت فاطمه کار خودش را کرد...» بیش از دو هفته از رفتنش گذشت. پچ‌پچ خانم‌های محل را می‌شنیدم که می‌گفتند: «یک نفر شهید شده که هفت تا بچه دارد!» من اصلاً به نظرم نرسید که ما را می‌گویند. دیگر آن اواخر دلم سفت شده بود. اصلاً از صدای هواپیماها و ضدهوایی‌ها نمی‌ترسیدم. شب قبل از شنیدن خبر شهادت حسین، هواپیماهای بعثی در چند جای کاشان بمب انداختند. آن شب با صدای افتادن کتری آب از روی چراغ علاءالدین از خواب پریدم. شیطان را لعنت کردم و به دلم بد راه ندادم. فردای آن روز آرام‌آرام خبر شهادت حسین را به من دادند. او در زمستان به دنیا آمد و در زمستان هم به شهادت رسید. همان فصلی که او را راهی جبهه کردم. انگار تمام لحظات سرنوشت‌ساز زندگی من، در روزهای برفی رقم می‌خورد. پیکر پاک همسر سرافراز شجاع و حق طلبم با تیر دشمن دین و ترکش‌های خصم از خدا بی‌خبر، به خون غلتید و در حالی که هنوز لبخند روی لبانش بود به آرزوی خود رسید. 🌱 ⌝ سـے‌روزسـےشہید۱۶🌱☀️ https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid ble.ir/join/MGZkOGFmNGhttps://zil.ink/30rooz30shahid
وصیت‌نامه شهید «حسین شمسی‌زاده»📝 ⌝ سـے‌روزسـےشہید۱۶🌱 ⌞https://zil.ink/30rooz30shahid