11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهدا را با خواندن زیارتنامه شان زیارت کنید .
🌷اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ
🌷 اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ
🌷اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ
🌷 اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ
🌷 اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ
🌷اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَهَ سَیِّدَهِ نِسآءِ العالَمینَ
🌷اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ
🌷اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی عَبدِ اللهِ
🌷بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم
🌷وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم
وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا
🌷فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکم
📎
از بچگی اسمش رو زیاد از پدرم شنیده بودم. هروقت از خیابونی که در کاشان به نام او بود رد میشدیم یادش میکرد و بهش سلام میداد و میگفت: «علی معمار و ما ادراک ما علی معمار!»
این یادآوری مکرر و حس الفت دیرینه پدرم با او، یواش یواش در وجود من هم رسوخ کرد.
گذشت تا اینکه چند وقت پیش، همراه پدر به عیادت «سردار حاج علی فضلی» رفتم.
طبق معمول، شنیدن خاطرات مقاومت و دفاع از میهن و مردم، از زبان سردار فضلی -که همیشه توی خانواده عمو صداش میکردم- اونقدر دلــچسب و دلـــنشین بود که گذشت زمان رو احساس نمیکردم! این سرباز بیادعا و جنگاور دلیر، طوری با جزئیات، خاطرات رو دقیق و باهیجان تعریف میکنه که انگار همین الان داره اون اتفاقات میافته!
اون روز با اینکه سردار حال مساعدی نداشت ولی از گفتن خاطرات «شهید علی معمار» اونقدر خودش به وجد اومده بود که انگار توی اون لحظات، درد بیماری و شیمی درمانی، از بدنش رفته بود.
و این انرژی ایشون باعث شد منم با شنیدن خاطرات شیرین «شهید علی معمار» مصمم بشم روزی مثل امروز، این توفیق آشنایی جذاب رو نصیب شما و خودم کنم.
یا علی.
🏍
نام و نام خانوادگی شهید: علی معمار
تولد: ۱۳۳۶/۶/۱۱، کاشان.
شهادت: ۱۳۶۱/۱/۷، عملیات فتحالمبین.
گلزار شهید: گلزار شهدای دارالسلام کاشان.
🌹
#سی_روز_سی_شهید_۱۶
#شهید_علی_معمار
#شهدای_دفاع_مقدس
#سردار_شهید
#شهدای_استان_اصفهان
#شهدای_کاشان
#روز_۵
⌝ سـےروزسـےشہید۱۶🌱🌹
https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid
ble.ir/join/MGZkOGFmNG
⌞https://zil.ink/30rooz30shahid
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏍
✍🏻به قلم: رضوان دقیقی
🎙گوینده: الهام گرجی
💻طراح: سوده مهدیان
🎞تدوین: زهرا فرحپور
🖼طرح جلد: فرزانه رسولی، الهام رسولی.
⌝ سـےروزسـےشہید۱۶🌱🌹
#شهید_علی_معمار
https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid
ble.ir/join/MGZkOGFmNG
⌞https://zil.ink/30rooz30shahid
🏍
🔖گره ابدی
کنار سنگر ایستاده بود و بچهها را زیر نظر داشت. هر از گاهی هم، چیزهایی توی دفتر یادداشتش مینوشت. با آن دید نافذ و همهی دقتی که داشت اصلا نفهمید آن جوان محجوب، کی روبرویش ایستاده است!
_ برادر! سنگر فرماندهی همینه؟!
علی سرش را بالا آورد و نگاهش خیره ماند روی او.
ـ با کی کار داری برادر؟! تا حالا اینجا ندیدمت!
ـ من بیسیمچی گردانم. با برادر معمار کار دارم!
ـ چیکارش داری؟!
جوان با نگاه پرسشگرش گفت: «کارش که ندارم! فقط میخوام ببینمش؛ یعنی آرزومه که ببینمش!»
ـ دوست داری معمار چه شکلی باشه؟!
_ راستش شنیدهام هیچ فرماندهای مثل او نیست!
علی پقی زد زیر خنده و گفت: «معمار منم! دیدی اشتباه بهت گفتن؟!»
جوان خجالت زده شد و سرش را پایین انداخت.
علی دستش را روی شانه او گذاشت و گفت: «اسمت چیه برادر؟! از کدوم گردانی؟ بیسیمچی ما میشی؟!»
«رضا اخلاقی» آنچه را که میشنید باور نمیکرد! او آن روز به آرزویش رسید و توانست فرمانده محبوبش را در آغوش بگیرد؛ و بشود بیسیمچی وفادار و همیشه همراهش!
رضا، قلبش به قلب دریایی فرماندهاش گره خورده بود؛ حتی در لحظهی شهادت! وقتی تیری از کالیبر اسلحه دشمن، قلب فرمانده فاتح فتحالمبین را شکافت بلافاصله در قلب او جا گرفت و هر دو با یک تیر به شهادت رسیدند و این گره ابدی شد.
✍🏻به قلم: رضوان دقیقی ۱۴۰۴/۱۱/۵
⌝ سـےروزسـےشہید۱۶🌱🌹
#شهید_علی_معمار
https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid
ble.ir/join/MGZkOGFmNG
⌞https://zil.ink/30rooz30shahid