#فرشیهایعرشی
🔹 محو عطر و بوی گنبد زعفرانی بودم و با آقاجان حرف میزدم که طنین صدای خادم در گوشم تکرار شد: «فرشیها بیاید...»
🔹 فرشیها؟! رو برگرداندم و دستهای نوجوان سبزپوش دیدم که دور خادم حلقه زدهاند.
🔹 همه که رسیدند، خادم به جلو راه افتاد و دستهی سبزپوش پشت سرش، گویی برای آقاجان قدمروِ ارادت میرفتند.
🔹 لبخند رضایت فرشیها نگاه زوار را روی صورتشان سنجاق میکرد و حلاوت مأموریتشان را فریاد میزد؛ چه زیبا، با فرش، قرینِ عرش شده بودند.
🔹 گروه _ گروه از هم جدا شدند و کنار تلّی از فرشها در جای جای حرم ایستادند.صمیمیت رفتارشان با فرشها خبر از رفاقتی عمیق میداد.
🔹 فرشیها آنقدر مهر به کار خود ریختهاند که فرشها هم دلبستهی آنان شدهاند و هر لحظه در انتظار لمس دستهای آنان، دلشان پر میزند.