eitaa logo
مسار
332 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
708 ویدیو
2 فایل
هو الحق سبک زندگی خانواده سیره شهدا داستانک تلنگر مهدوی تبادل👈 @masare_irt ادمین : @hosssna64
مشاهده در ایتا
دانلود
✍سوپرمارکت 🍃با آستین عرق پیشانی را پاک کرد. همان‌طور که به دیوار انبار سوپرمارکت تکیه داده بود، سُر خورد و نقش زمین شد. شانه‌هایش از خستگی آویزان بود مثل برگ‌های گلدانی که چندین روز آب بهشان نرسیده باشد، به زور سرش را تکان می‌داد. ☘مدیر سوپرمارکت از دوربین او را می‌بیند. صدایش در فضای خلوت سوپرمارکت اکو می‌شود: «محسن بدو قفسه‌های راهرو ششم خالی‌ست. الان مشتری‌ها سروکله‌شون پیدا می‌شه. » 🌾محسن با همه‌ی این‌ها کارش را دوست دارد، مخصوصا وقت مزد گرفتن، مزه لذت کار زیر دندان‌هایش حس می‌شود. آن روز محسن خداخدا می‌کند زود تعطیل شود، تا همه‌ی دارایی‌اش را یکجا به پدر قطع نخاعش بدهد. دست پدر را ببوسد. سرش را در آغوش پدر رها کند. موهای فرفری‌اش زیر نوازش دستان پدر مثل فنر صاف و پیچ‌پیچ شود. ⚡️محسن خدا را شکر می‌کند که با کار کردن پاره‌وقت او موافقت کرده‌اند تا ترک تحصیل نکند. وقتی دوستش آرش از او پرسید: «محسن تو چطور این همه کار می‌کنی و همیشه شاگرد اولی؟ » ✨محسن خنده‌ای کنج لبانش نقش بست. ادای آدم بزرگ‌ها را در‌آورد و گفت: «جانم بهت بگه! موفقیتم ارتباط زیادی داره با زود از خواب بیدار شدن، سخت کوش‌ترین آدم جمع بودن، کمک خواستن، تحملِ شکست دوباره و دوباره و کار کردنِ مداوم برای پیشرفت خودم و کمک به خونوادم. » 💫آرش! اما باورش نمی‌شود محسن عاشق کار کردن باشد. آن‌هم پادویی در یک سوپرمارکت. ولی برای محسن مهم نیست کجا کار می‌کند، همین‌قدر وقتش به بطالت نمی‌گذرد و دل پدرش را شاد می‌کند لذت می‌برد. 🆔 @tanha_rahe_narafte