✨اهمیت خمس
☘با حاج یونس رفته بودیم مهمانی. گفت: «اينها خمس نمي دهند ، آنجا چيزي نخوريد كه روي بچه اثر مي گذارد.» هر چه آوردند نخوردم و گفتم كه دندانم درد مي كند. ولي چاي را مجبور شدم بخورم.
🍃بيرون كه رفتيم گفت: «سعي كن چاي را بالا بياوري.» دست آخر خمس آن را حساب كرد و داد. بعدها جوري برخورد كرد كه آنها خمس مالشان را مي دادند.
📚مثل مالك، چاپ اول ،۱۳۸۵،چاپ الهادي صفحه ۴۹
#سیرهشهدا
#شهیدزنگیآبادی
عکس نوشته حلما
🆔 @masare_ir
✨با همين يك دست!
💠یونس لباسش پر از خون بود.تا رفت وضو بگيرد، لباسش را شستم.خيلي ناراحت شد.
گفت: «راضي نبودم. وظيفه خودم بود.با همين يك دست مي شستمش.»
📚مثل مالك، چاپ اول ،۱۳۸۵،چاپ الهادي ، ص ۵۸
#سیرهشهدا
#شهیدزنگیآبادی
عکس نوشته حلما
🆔 @masare_ir
✨سهم خواب در جنگ
☘دود باروت صورتش را سياه كرده بود. گوشه چادر نشست و با خاك زير سرش را بلند كرد. گفت: «با اجازه من ده دقيقه مي خوابم.» سر ده دقيقه بيدار شد. با تعجب گفتم: «حاجي خوابت همين بود؟»
🌾با خوش رويي گفت: «توي جبهه هر بيست و چهار ساعت، بيشتر از پنج دقيقه خواب سهم آدم نمي شود. من چهل و هشت ساعت نخوابيده بودم، سهم خودم را گرفتم.»
📚مثل مالك، چاپ اول ،۱۳۸۵،چاپ الهادي، ص۵۶
#سیرهشهدا
#شهیدزنگیآبادی
عکس نوشته حلما
🆔 @masare_ir
✨بايد از روي پا بشناسيدم!
☘قبل از كربلاي پنج آمد قرار گاه. موقع خداحافظي رگ گردنش را بوسيدم و التماس كردم شفاعتم كند. گفت: «اين طور نگو،خدا به همه توفيق بدهد.»
🌾بار دوم كه التماس كردم، گفتم: «به خدا قسم چيز ديگري مي بينم.»
لبخندي زد و گفت: «پس تو هم فهميدي؟»
خودش زمان شهادتش را مي دانست.
📚مثل مالک.ص ۶۶
#سیرهشهدا
#شهیدزنگیآبادی
عکس نوشته حلما
🆔 @masare_ir
✨دعوت به صرف شام
🌾پنج نفر بوديم، بعد از نماز به حاجي گفتم: «امشب شام دعوت شماييم و خيلي اصرار كردم.» گفت: «خدايا چي مي شد امشب كسي ما را دعوت مي كرد؟!»
💠چند دقيقه بعد جواني به طرف حاجي رفت و گفت: «برادرها! امشب افتخار بدهيد مهمان من باشيد.»
گفت: «مادرم غذا براي پنج نفر زياد درست كرده و گفته دوستانت را دعوت كن. من هم گفتم اولين كسي را كه توي مسجد ديدم دعوت مي كنم.»
📚مثل مالك، چاپ اول ،۱۳۸۵، چاپ الهادي صفحه ۵۰
#سیرهشهدا
#شهیدزنگیآبادی
عکس نوشته حلما
🆔 @masare_ir