eitaa logo
مسجد امام رضا(ع) دیلم
382 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
53 فایل
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 کانال برای فعالیت های مسجد هست اما شامل مطالب بصیرتی، اخلاقی،اعتقادی و... نیز می باشد😎. آدرس مسجد: اردکان،بلوار آیت الله خاتمی،کوچه ۱۵۸،خیابان امام جعفرصادق(ع)،محله دیلم🌍 👇ارتباط با ادمین👇 @M8R3MIRZADEH86 @MoazenArdekan
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مسجد امام‌ حسین‌
در نیشابور برای خودم مغازه ای دست و پا کرده ام. خدا را شکر، مشتری های زیادی سراغم می آیند.😇 در دکانم زیور آلات می فروشم. مخصوصا انگشتر های فیروزه که دست ساز خودم هستند. شیعه مذهب هستم و طرفدار پروپاقرص اهل بیت😍 از گوشه و کنار خبر هایی به دستم می‌ رسید. از پچ پچ هایشان در بازار معلوم بود که اتفاق بزرگی قرار است بیفتد‌‌. از فضولی در دکان را تخته کردم و  به سمت ابو مخلص دوست همیشگیم‌‌ روانه شدم. تا بویی ببرم از ماجرا. هر چه بود مربوط به شیعیان می‌شد . و همین دلم را می‌لرزاند.😟 که نکند خلیفه دوباره هوس کرده باشد شیعه کشی راه بیندازد. ابو مخلص در عطاریش مشغول مگس پراندن بود. دکان تاریک و سردی داشت. بوی دارچین و هل فضای دکان را پر کرده بود. رفتم داخل از دیدنم خوشحال شد.ایستاد و با لبخندی شیرین جواب سلامم را داد. ☺️ _ چه خبر انگشتر فروش نیشابوری؟ _ رفیق قدیمی میدانی که برای خرید ادویه و اینها نیامده ام. آمده ام تا جویای خبری شوم.🧐 _ میدانم دنبال چه آمده ای😎 حتما به گوشد خورده است که مولایمان قرارست از نیشابور عبور کنند. چشم هایم از خوشحالی باد کرد. فریادی زدم که هم چراغی های ابو مخلص و عابران به من خیره شدند. خدایا شکرت !🤗🗣 _ بچه شده ایی یا دیوانه! اگر بدانی که مأمون چه نقشه برای ثامن الحجج دارد بجای این بچه بازی ها زار می‌زدی.😡 _ نچ نچ کنان گفتم الهی این خلیفه بی ... ابو مخلص دهنم را گرفت. واقعا دیوانه شده ای. نفوذی در بازار زیاد است می‌خواهی سرت را نگین انگشترانت کنند. گل گاو زبان برایم آورد دمنوش آرام کننده ای بود‌. حالم که جا آمد. ابومخلص گفت تا هفته دیگر ثامن الحجج وارد نیشابور می شوند. برو به مغازه ات تا سر ما را به باد نداده ای🤨 ...لحظه شماری میکردم تا ثامن الحجج را ببینم.🤩 ادامه دارد...
🌱🌱🌱🌱 🌱🌸🌸 🌱🌸 🌱 ⭕️داستان کوتاه از بازیگر بالیوود آمیتاب باچان (بازیگر بالیوود) می گوید: در اوج حرفه ام یک بار با هواپیما سفر می کردم مسافر پهلویم آقای سالخورده ای بود که لباسی ساده پوشیده بود. به نظر می رسید طبقه متوسط و تحصیلکرده است. مسافران دیگر به طرفم نگاه می‌کردند می‌دانستند کی هستم، اما این آقا به نظر می رسید که از حضور من بی اعتنا است. مشغول روزنامه خواندن بود. گاهی از پنجره بیرون را نگاه می کرد، چای که به ما خدمه هواپيما آورده بود، بی سر و صدا جرعه جرعه می‌نوشید. در تلاش برای گفتگو با او، لبخند زدم. آن مرد مودبانه لبخند زد و گفت سلام حرف زدیم و موضوع سینما و فیلم را مطرح کردم و پرسیدم: آیا شما فیلم می بینید؟ پاسخ داد: «خیلی کم. من یکی را خیلی سال پیش دیدم. برایش گفتم در صنعت فیلم کار می کنم. مرد پاسخ داد: "اوه، بسیار خوب. چیکار می کنی؟ جواب دادم: "من یک بازیگرم" مرد سر تکان داد: اوه عالی! وقتی هواپیما نشست کرد دست دراز کردم گفتم: سفر با تو خوب بود. راستی، اسم من آمیتاب باچان است! ' مرد دست من را تکان داد و لبخند زد: ممنون... از آشنایی با شما خوشحالم... من *جی هستم. آر. دی. تاتا! "* (آقای تاتا یک صنعتگر میلیاردر است که صاحب گروه شرکت های تاتا است). آن روز یاد گرفتم که هر چقدر هم که فکر کنی بزرگ باشی همیشه یکی بزرگتر از خودت هست، متواضع باشید هزینه ندارد. اخلاق بزرگتر از دانش است. چون در زندگی موقعیت های زیادی وجود دارد که دانش در آن شکست می خورد، اما رفتار خوب تقریبا می تواند از پسش برآید  ‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌