#ناحله
#پارت_هفتاد_و_پنج
یه محوطه سرسبز بود ک کلی آلاچیق با چراغای رنگی داشت خیلی رمانتیک بود دنبالش رفتمو تو یکی از آلاچیقا که از همه دور تر واطرافشم خلوت بود نشستیم تا نشستیم بدون اتلاف وقت شروع کرد به گفتن خاطرات بچگیمون از بلاهایی ک سرش آوردم میگفت
مصطفی:فاطمه یادته بچه که بودیم قرصا رو خالی میکردمو قایمشون میکردمو الکی میگفتم خوردمشون بعد خودمو به مردن میزدم توهم باور میکردیو زار زار گریه میکردی؟الهی بمیرم چقدر اذیتت کردم وایی یادته وقتی که میخواستیم از خیابون رد شیم میگفتم اگه زیگزاگی رد شی ماشینا نمیزنن بهت ؟توهم جدی میگرفتی؟
اینارو میگفت و میخندید ادامه داد:یادته داشتم از کنار جوب رد میشدم گریه میکردیو میگفتی میافتی تو جوب میمیری آخه کی افتاد تو جوب مرد که من دومیش باشم؟
انقدر گفت و گفت که دیگه نتونستم خنثی نگاش کنم و باهم زدیم زیر خنده.
مصطفی:فاطمه میشه الانم همونقدر دوستم داشته باشی؟
جوابی ندادم با سفارش مصطفی برامون دوتا قهوه آوردن.
مصطفی:تا قبل کنکورت هر زمان که چیزی گفتیم گفتی فعلا نمیشه و باید کنکور بدم وقتی کنکور دادی حالت بد شد گفتیم شاید واسه همین جواب زنگامو نمیدی الان که میبینم خداروشکر سالم و سرحالی میخوام بدونم چیشده که انقدر میپیچونیم تا الان اعتراضی نکردم یا اگه کردم به شوخی بود ولی الان میخوام برام دلیل بیاریو بهم جواب بدی،چون دیگه خسته شدم چرا جوابمو نمیدی؟چی شده که به من نمیگی؟ خودمو واسه این لحظه آماده کرده بودم ولی نمیدونم چرا انقدر هل شده بودم گلوم خشک شده بود نمیدونستم جمله هامو چجوری بسازم واسه اینکه از استرسم کم شه دستامو توهم گره کردمو به چشماش نگاه کردم صدام میلرزید:ببین مصطفی نمیدونم چجوری بگم توخیلی خوبی من خیلی دلم میخواست همچی یه جور دیگه ای بود تا مجبور نمیشدم امشب اینارو بهت بگم،من دوستت دارم مثه همیشه ولی برداشت تو اشتباهه علاقه من به تو مثه علاقه یه خواهر به برادر بزرگ ترشه!
مصطفی:به کسی علاقه داری؟
چیزی نگفتمو فقط بهش نگاه کردم نگاهش اونقدر نافذ بود که نتونستم تاب بیارمو سرمو پایین انداختم نمیتونستم بگم میخواستم بگما ولی زبونم قفل میشد خواستم بحثو عوض کنم:ببین مصطفی ربطی ندا...
حرفمو قطع کرد و دوباره پرسید:کسیو دوست داری؟
ابروهام گره خورد و سرمو پایین انداختم همین زمان خدمتکار غذاهایی که مصطفی سفارش داده بود رو آورد تا آب رو گذاشت لیوانو برداشتمو پرش کردمو یه قلپو به هزار زحمت قورت دادم
یه پوزخند زدو گفت:دلم نمیخواست به تو بدبین باشم ولی از اونجایی که تو این اواخر باپسری جز برادر دوستت ارتباط نداشتی...
از تعجب چشام چهارتا شد نگاهم افتاد به گردنش ! رگ گردنش متورم شده بود و صورتش سرخ بود از ترس زبونم بند اومد ترسیدم یه کلمه نا بجا بگمو محمدو واسه همیشه از دست بدم ترسمو که دید پوزخندش پر رنگ تر شد و گفت:چرا چیزی نمیگی؟چرا نمیگی دارم اشتباه میکنم؟
برام عجیب بود بدون اینکه چیزی بگم مصطفی همچیو فهمیده بود !
جوری دستشو مشت کرده بود که گفتم الان ناخناش دستشو پاره میکنه تو همون حالت بود و فقط چمشاش سرخ تر میشد با دیدن این حالش به خودم لعنت فرستادم نگام به اولین قطره اشکی بود که از چشمش چکید خیلی همچی خراب شده بود نمیدونستم باید چیکار کنم با صدای لرزون گفتم:مصطفی جان خوشبختی تو آرزوی منه تو با من خوشبخت نمیشی.
مصطفی:خفه شوووو من نخوام تو برام دلسوزی کنی کیو باید ببینم؟
واقعا خفه شدم.
مصطفی:هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی بتونی تا این حد پست شی فاطمهه من دوستت داشتمم اینهمه سال دوستت داشتم خودت که بهتر میدونستی؟مگه چ بدی کردم در حقت؟چرا زود تر نگفتی بهم؟چرا گذاشی الان که کلی برنامه چیدم؟فاطمه اون شبم بخاطر این پسره رفتی هیات؟کاش پاهام میشکستو همراهت نمیومدم ! چرا من الاغ نفهمیدم؟فاطمهه کی وقت کردی اینطوری شی؟
تو موهاش دست کشید دیگه نتونستم بغضمو حفظ کنم صدای هق هقم سکوت نفس گیر بینمونو شکست هی تو دلم میگفتم کاش همچی جور دیگه ای بود صداش آروم شد و گفت:اون گفت چادر سرت کنی ؟آخی چقدر خاطرش عزیزه برات...
کاش حداقل به در و دیوار زدن منو هم میدیدی !کاش میدیدی چقدر حالم بد بود وقتایی که نبودی ! کاش حداقل یه بارحالمو میپرسیدیو برات میگفتم از چیزایی که هیچ وقت نگفتمو توهم نخواستی بشنوی...
من چی از اون پسره کم داشتم؟فاطمه بد کردی حس میکنم یه چیزی گذاشتن تو گلوم تا نتونم خوب حرف بزنم نتونم داد بزنم نتونم بگم چقدر حالم بده نتونم بگم چطور شکستیم ! گریه میکنی؟گریه چرا؟دلت سوخته برام؟چرا الان؟چرا این همه مدت دل از جنس سنگت به حال من نسوخت؟خوشت میومد شاید خوشت میومد وقتی میدیدی دارم برات میمیرم ! خوشت میومد هی خوردم کنیو هی نازتو بکشم نه؟چرا خفه شدی عشقم؟بگو دیگه بازم بگو بازم بگو دوسم داری،خوشبختیم آرزوته دِ بگو دیگه لعنتی...
نویسندگان:فاطمه زهرا درزی و غزاله میرزا پور.
➜• 「 @mashgh_eshgh_313