مسحور🇵🇸
سلام همراهان ردامم ممنون میشم حمدشفایی برای شفای یه دخترکوچولو بخونید:)))))
حواستون هست که چقدر یه دعاتون میتونه موثر باشه دیگه ')؟؟؟
شرح اون چهارشنبه یِ غم دارِ شیرین ،
اینطور شروع میشه که :
برایِ اجرای "طرح ایما" تصمیم گرفتیم نقشهامون رو برای یک روز با معاونِ فناوری عوض کنیم .
ایشون با یه تیپِ دخترونه و دوتا گیره صورتی به جای من رفتن سر کلاس .
و من هم به عنوان دبیر سرِ کلاسِ هفتم .
(دو زنگ کلاس داشتم و حقیقتا بهم خوش گذشت*)
اول با لکنت و نفس نفس شروع کردم به گفتن یه دوبیتی ...
و بعد معمولی گفتم : [سلام!
این منم ، منِ یک سال و نیمِ پیش...]
بعد از روایت داستانم تقریبا کلاس سکوت بود که یه پادکست پخش کردم و چندتا از دخترا توی هر رو کلاس بغض هاشون مهمون صورتایِ ماهشون شد ...
و واکنش من ؟ تک تک تو بغلم گرفتمشون وسط تدریس :))))
بعد از تدریسِ مبحثِ "اعتماد به نفس و عزت نفس" مایل بودم به شنیدن اسامی دخترا و اهدافشون با صداهایِ روح نوازی که داشتن ...
در آخر خواستم اهدافی که بهم گفته بودند رو روی کاغذ بیارند ،(بنویسند یا بکشند)
و به عنوان مدرک بهم یادگاری بدن که مطمعنم بهش میرسن :)