یه جمله ای رو یکی از رفقا سرِ برنامه گفت خیلی درست بود بنظرم :
اینکه ما کتاب نمیخونیم ، چون هنوز کتاب نخوندیم .
شایدم کتابِ خوب نخوندیم
قبلا کتاب خوندنم درحدِ سالی دوسه تا بود ، ولی از وقتی مجبور شدم که کتاب بخونم واقعا دیدم تغییر کرد !
واسه همین میخوام بگم بینِ این روزمرگیا و چرخ زدن تو مجازی که اکثرا چیزیُ دستگیرمون نمیکنه ، یه زمانیُ بزاریم واسه خوندنِ کتاب .
"کتابِ خوب"
نه کتابایی که بعدِ چند صفحه گوشه اتاق خاک میخورن ، از اونایی که نمیتونی بزاریشون زمینُ یکی دو روزه تمومن :)
مسحور🇵🇸
نه کتابایی که بعدِ چند صفحه گوشه اتاق خاک میخورن ، از اونایی که نمیتونی بزاریشون زمینُ یکی دو روزه ت
موافقین معرفیِ همچین کتاباییُ بزارم واستون :)؟
و بعدش نظراتتونو در رابطه با اون کتاب میزارم اینجا واسه بقیه.
و شما هم کتابای موردِ علاقتونو بِهِم معرفی کنین🌱
#یه_قاچ_کتاب
حاجی چه حاجتِ به بیانِ من وقتی شما خدایی:)؟
...شدیم مثلِ همون بچه ای که وسطِ گل کوچیک خورده زمینُ یه خراشیدگی روی شلوارش خونشُ میپوشونه ، ولی واسه نگرانیِ بقیه با لبخند و چشای اشکی و صدای بغضی میگه من خوبما !هه...چیزیم نشد که...فقط یخورده خاکُ خلی شدم همین :)
حاجی ما خوبیما...فقط یخورده خاکُ خلی شدیم
همین
ما خوبیما...ولی امید داریم دستتو دراز کنی سمتمونو بگی : یاعلی بگو پاشو .
666K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سهشنبه ی هفته گذشته ، قرار بود بریم دکورُ سفره یلدا بچینیمُ برنامه ریزی کنیم ...فقط دوشب از اجرایِ یه تاتری مونده بود و نمیخواستم از دستش بدم .
زنگ زدم به خانومی که کارارو هماهنگ کرده بودن گفتم نمیشه فردا کارارو کنیم؟
اصن پایه اید بریم بیرون؟
توضیح که دادم ، گفتن واسه منم بلیط بگیر پس :)
اخرای نمایش بود و عوامل داشتن میومدن روی صحنه و یه آقایی شروع کردن به مداحی ...اخرش گفتن مهمونامونم که رسیدن !
سرمو چرخوندم و دیدم ... بله :)!
شهید گمنام آورده بودن ، و درصورتی که من نتونسته بودم برم تشیع جنازه ...
اون لحظه که سرمو گذاشتم روی تابوت به یادِ ۵۰وخورده ای رفیقِ ناگفته هامم بودم :)
اگر دلی بیتاب شد ،
اگر اشکی جاری شد ،
اگر حرفِ درگوشی شروع شد ،
خیلی محتاجم به دعاتون