eitaa logo
مسیر بهشت🌹
6.8هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
11.5هزار ویدیو
52 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️ بهروز همسرم مثل همیشه سروقت میومد خونه، و سر وقت می‌رفت بیرون، دیرو‌ زود نمی‌کرد که من شک کنم، یه روز اومد خونه بوی یه شامپویی رو میداد که ما نداشتیم، خواستم ازش بپرسم که یه دفعه حرفم رو خوردم و نگفتم، هر شب تلاش میکردم باهاش بگو بخند کنم که فضای خونه براش شاد باشه که اگر فکری هم تو سرش هست بیرون بره، ولی اونشب انقدر بهم ریختم که حتی جز سلام علیک حرفی نزدم شام خوردیم و خوابیدیم، صبح که بهروز صبحانه‌ش رو خورد رفت، منم چادر رو سرم کردم اومدم بیرون و دورا دور تعقیبش کردم. دیدم خیلی طبیعی رفت تو مغازه ماست بندی، یه یک ساعتی پشت درخت ایستادم و در مغازه رو نگاه کردم ولی هیچ چیز غیر عادی ندیدم، چند روزی کارم همین شده بود. و این کارم خیلی به بچه‌ها لطمه میزد. یه روز به خودم گفتم: دیگه امروز آخرین روزی هست که تعقیبش میکنم، اگر موردی دیدم که معلوم میشه دلیل سرد برخورد کردن بهروز با من چیه و اگر هم نبینم که حتما من حساس شدم... ادامه دارد... کپی حرام
❤️ صدا ازشون نیمود ترسیدم یه وقت بیاد و من رو تو راه پله ببینه. سریع از پله ها اومدم بالا، در اتاق رو بستم، صحنه از مغازه بیرون اومدن بهروز با مژگان اومد جلوی نظرم، دلم خیلی برای خودم سوخت. بغض گلوم رو گرفت. آخه توی این چند سال چه اول نامزدیمون و چه تازه عروس بودم بهروز حتی یکبار هم برای من در ماشین رو باز نکرد. حتی چند بار بهش گفتم انقدر دوست دارم که تو در ماشین رو باز کنی من بشینم تو ماشین، صورتش رو مشمئز میکرد و می‌گفت برو تو ماشین بشین من از این سوسول بازی بدم میاد. پس چطور شده که امروز با مژگان با افتخار برای مژگان در ماشین باز کرد اونم با چه نازی سوار ماشین شد، چطوره که بهروز برای من غیرتی میشه و حتی به من میگه نباید بالای روسریت از چادرت بیرون باشه. ولی امروز مژگان با مانتو و آرایش و موهای بیرون بود بهش هیچی نگفت، بهروز وقتی من رو می‌بره بیرون یا چهره‌ش عادی هست و یا خسته و یا به بهانه های مختلف عصبی و ناراحت. ولی امروز از در مغازه تا نیست تو ماشین لبخند از لبش نیفتاد. بهروز که می‌تونه شاد و خوش اخلاق باشه پس چرا با من و بچه‌اش نیست صدای اذان ظهر از موذنه مسجد به گوشم خورد. وضو گرفتن سجاده پهن کردم نشستم سر سجاده... ادامه دارد... کپی حرام
❤️ اشکهام سرازیر شد، چقدر من توی این زندگی قناعت کردم که آقا بتونه وام برداره ماشین بخره، خونه بخره مثلا برای زمان میانسالیمون و آینده بچه‌‌هامون طلاهام رو فروختم دادم بهش که قسط‌هاش رو بتونه بده، چقدر از رخت و لباس هام زدم که به آقا فشار مالی نیاد. صدای پاهاش که داشت از پله ها بالا میومد به گوشم خورد. فوری اشکهام رو پاک کردم خواستم قامت ببندم که در رو باز کرد وارد خونه شد، چشمش افتاد به من، پرسید. گریه کردی؟ نمیتونستم حاشا بزنم گفتم، آره، گفت برای چی گریه کردی، بلند شدم ایستادم گفتم، دلم گرفت گریه کردم بعد هم فوری قامت بستم. بهروز خیلی کلافه و عصبی نشست روی مبل و با دستهاش سرش رو گرفت، منم نماز ظهرم رو که خوندن فرصت حرف زدن بهش ندادم قامت نماز عصر رو بستم، بهروز فهمید که من میدونم با مژگان رابطه داره ولی نه اون به روی من آورد و نه من بهش گفتم، خیلی ازش متنفر شدم و دلم میخواست از خونه بره بیرون، بهم گفت ناهار داریم گفتم نه گفت چرا. گفتم حوصله‌م نیومد. زنگ زد از بیرون غذا آوردن ادامه دارد... کپی حرام
❤️ همینطوری با خدا حرف میزدم و اشک می ریختم و زمزمه میکردم که خدایا من از این بنده تو بهروز به درگاهت شکایت دارد. هر چی بیشتر برای خدا درد دل میکردم بیشتر آروم میشدم. تنها نفرینم به بهروز و مژگانی که با نقشه سر راه بهروز سبز شده بود. این بود که میگفتم خدایا من از هردوشون به درگاه تو شکایت دارم، و به خودت واگذارشون میکنم، انتقام من رو ازشون بگیر مخصوصا از بهروز. دست حق از آستین پدر شوهرم برای بهروز درآمد. خیلی جدی به بهروز گفت خونه‌ت رو از اینجا ببر. بهروز مجبور شد خونه شصت متری رو که برای خریدش و پرداخت اقساطش کلی از لباس و خورد و خوراک و مسافرت من و بچه هام بزنه تا بخرش رو فروخت. داد پول پیش خونه، پدر شوهرم هر روز با بهروز می‌رفت در مغازه می‌نشست و رفت آمدهای بهروز رو کنترل میکرد. منم با سیاست نه با قلدری و جنگ و دعوا دیگه قناعت رو‌گذاشتم کنار. البته نه اینکه اصراف کنم اینکه به خوبی استفاده کنم، از ژل و بوتاکس بگیر تا لباسهای متنوع برای خودم و بچه‌هام گاهی سر این موضوعات بحثمون میشد ولی من کوتاه نمیومدم... ادامه دارد... کپی حرام
❤️ البته نه اینکه اصراف کنم اینکه به خوبی استفاده کنم، از ژل و بوتاکس بگیر تا لباسهای متنوع برای خودم و بچه‌هام گاهی سر این موضوعات بحثمون میشد ولی من کوتاه نمیومدم. میگفتم من یه مانتو رو باید چند سال بپوشم. از پوشیدن لباسهای تکراری دارم افسرده میشم. به شکلهای مختلف انقدر میگفتم تا بخره. تا اینکه پدر نازنینم به رحمت خدا رفت، برادرم کارش ساخت و ساز ساختمان بود، شب هفتم پدرم به برادرم گفتم: خودت که از اوضاع زندگی من خبر داری. هر وقت خواستی ارث رو تقسیم کنی. حالا یا بعد از چهلم بابا یا سال بابا فرقی نمیکنه. نمی‌خوام حتی یه ریال از مال بابا به دست بهروز برسه. سهم ارث من رو برام تو‌همین کار خودت سرمایه گذاری کن و سودش رو برام بریز به حسابم توی بانک، و هر چی بهروز بهم گفت... ادامه دارد... کپی حرام
❤️ سهمت رو بده به من برات سرمایه گذاری کنم گفتم دیگه به برادرم گفتم روم نمیشه بگم نه. حالا این سود هم توی این زندگی میاد دیگه. ولی جز برای مسافرت هامون اونم به خاطر بچه هام از پولم تو زندگی خرج نمیکردم. بهروز هم از صبح تا شب کار میکرد و فقط جرجی میداد و اصلا فرصت پس انداز پیدا نمی‌کرد. مژگان هم بعد از فسخ صیغه با بهروز با سه مرد دیگه ازدواج موقت کرد. و هر سه هم با جدایی ختم شد. تا اینکه یه روز با موتور تصادف می‌کنه موتوری فرار می‌کنه مژگان هم پاش میشکنه، میبرنش بیمارستان پاش رو گج میگیرن. ولی پاش بد جوش میخوره و الان چند ساله که در حال مداوای پاش هست. روز به روزم پاش بدتر میشه. منم دست از نماز شب و مناجات و راز و نیازهام با خدا بر نمیدارد، همین نماز شب و مناجات با خدا تو زندگی به دادم رسید، من رو به آرامش رسوند و تونستم کانون خانوادم رو حفظ کنم ادامه دارد... کپی خرام ً‍
❤️ کانون زندگیم حفظ شد اما مهر و محبت همسرم به دلم نبود. بهروز هم متوجه این مطلب شده بود. و گاهی با گوشه و کنایه با هم حرف می‌زدیم. اون بهم می‌گفت تو کینه ای هستی، یا بد پیله هستی، منم با همون لحن جوابش رو میدادم، میگفتم آدم وقتی میبینه شخصیتش دو‌گانه هست باید بره خودش رو درمان کنه. آدم سالم یا خوش اخلاق هست و یا بد اخلاق، یا اهل بگو بخند هست و یا نه جدی هست، آدمی که با بعضی ها میگه می‌خنده ولی با خونوادش بد اخلاق و جدی هست، پس حتما یه مشگل روحی روانی داره، بهروز نگاهی از گوشه چشم بهم می انداخت و ساکت میشد. قبلا که بهروز عصبانی و یا ناراحت میشد من تلاش میکردم ارومش کنم ولی بعد از اون ماجرا اصلا اهمیتی به داد و بیداد هاش نمی دادم، و حتی در بیشتر عصبانی شدنش و ناراحتی هاش تحریکش‌م میکردم. در واقع از رنج کشیدنش لذت میبردم، چون با کاری که کرده بود بد جوری من رو سوزوند بود، و متاسفانه منم فراموش نمی‌کردم. و این موضوع باعث رنجش بچه هام میشد. یه روز... ادامه دارد... کپی حرام
❤️ نشستم سر سجاده دستهام رو گرفتم بالا. زمزمه کردم.‌خدایا کمکم کن کار بهروز رو ببخشم. اینطوری هممون داریم اذیت میشیم، خیلی دعا کردم، ولی فردا صبح هیچ نتیجه ای نگرفتم، چون حس‌م به بهروز هیچ تغییری نکرد، یادم میاد توی یه رمان فکر کنم رمان نرگس بود خوندم، نوشته بود. اگر چیزی از خدا میخواهید نیمه شب بیدارشید نماز شب بخونید. حضرت رقیه نیمه شب بود که بیدار شد بهانه پدر گرفت، خدا هم دعایش رو به اجابت رسوند سر پدرش رو‌ بهش رسوند، منم نذر کردم چهل شب نماز شب بخونم، از وقتی که شروع کردم به نماز شب خوندن هر روز حالم بهتر میشد، تا جایی که زندگیم گرم تر از گذشته شد پایان کپی حرام