🤲🏻خدایا
📿به حق ولیّ عصر (عج)، ما را از لغزشهای کوچک و بزرگ در مسیر ولایت فقیه محافظت کن.
📿نگذار حتی به اندازهٔ ذرهای از آن جلوتر یا عقبتر برویم.
📿ما را از کسانی قرار نده که در فتنههای آخرالزمان دچار ریزش و انحراف میشوند.
🤲🏻خدایا
📿دل و زبان ما را از گناهان بزرگ تهمت، غیبت و افترا پاک نگه دار.
📿قلم و بیان ما را به سلاحی برای ایجاد تفرقه و آشوب میان مردم تبدیل مکن، و نگذار با نوشتهها و سخنانمان، ناخواسته در مسیر دشمن حرکت کنیم.
🤲🏻خدایا
📿ما را به بصیرت و تقوا آراسته کن، تا در هر شرایطی، فقط رضای تو و اطاعت از ولیّ فقیه را بجوییم و از فتنهها و اختلافات در امان بمانیم. آمین.
#شب_چهارم
Hasan-Hashemi-Mage-Zire-Zamin-Penhan-Nabodi1_27972460044.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
مگه دشمن نگفت تهران نبودی 🖤
دست خدا به همرات
ای رهبر شهیدم💔💔💔💔
اَللّٰهمَّ احفَظْ سَیِّد مُجتَبیٰ حُسِینیٖ خاٰمِنِه ایٖ
وَأیِّدْهُ وَانْصُرْ جُیُوشَه نَصراً عزیزاً وَاجْعَلْهُ في دِرعِکَ الْحَصینَةِ الَّتي تَجْعَلُ فیها مَن تُریدُ
🤲🏻♥️اهل دلی گفتن لطفا دست به دست این دعا رو بچرخونید
🌤#اَللّٰهُمَّعَجِّلْلِوَلیِّٖکَالفَرَج
┄┅☫🇮🇷 صاحب الزمان 🇮🇷☫┅┄
🇮🇷⃟⃢ 🌷
🟣🔵🟢🟣🔵🟢🟣🔵🟢
من قاطعیل م.
فرشته قطع کننده.
قاطعیل ها مختلفند. بعضی مسئول قطع کردن رشته افکارند و بعضی رشته کلام را آنجا که لازم است قطع میکنند.
من اما قطع کنندهی رشتهی اُنسم. ماموریتم هم سبک و سنگین دارد. بعضی رشتههای انس نازکند و راحت بریده میشوند و بعضی آنقدر کلفت و پرتعدادند که زورم به قطع شان نمیرسد. تا هرجا که میتوانم انجام وظیفه میکنم. هرسال ایام حج سرمان شلوغ میشود. باید به تک تک حاجیها سر بزنیم و رشتههای انس شان را پاره کنیم. انس به کار و خانه و خانواده و سبک زندگیشان. پرفشار است اما سخت نیست. به جز آنهایی که بچههای کوچک دارند. عاملی که دل کندن را سختتر و پیچیدهتر می کند. مثلا تا میخواهم رشتههای طرف مادر را قطع کنم یکهو رشتههای طرف بچه مثل لوبیای سحرآمیز رشد میکنند و اگر نجنبم تبدیل به دلتنگی و بدقلقی میشود و اطرافیانش را له میکند. امسال که حج و جنگ ایران روی هم افتاده بود کارمان چند برابر هم شده بود. باید همزمان به خانواده شهدا سر میزدم و رشتههای انسشان را هرس میکردم. خیلی عجیب بود. مثلا به همان زنی سر میزدم که رشته انسش را در ساعات اول بعد از شهادت همسرش آرام و بی دردسر قطع کرده بودم و بی گریه در مجلس ترحیم همسرش نشسته و به همه تبریک گفته بود. بعد از چندماه به یکباره با دلتنگی عجیبی مواجه میشدم که مثل طنابهای ضخیم قیچی نمیشد. اُنس، چیز غریبی است. در عین لطافت، قدرت زیادی دارد. آدم ها را به کارهای عجیب وادار میکند. پدری را متقاعد میکند صد و ده روز کنار مزار پسرش در قبرستان میناب بخوابد یا خواهری را وادار میکند از مدینه با شتر به مقصد خراسان عزم سفر کند. حتی میتواند قدرتی به یک پسرک یازده ساله ریزنقش بدهد که از دستان پرقدرت عمه فرار کند و خودش را حائل بین شمشیر دشمن و پیکر عمویش قرار دهد. من خودم رشته انس عمو را پاره پاره کرده بودم. توی آن آخرین خداحافظی که بچهها پای اسبش را گرفته بودند و نمیگذاشتند برود.
به رشتههای انس بچهها هم تا توانستم ضربه زدم. آنقدر که به مویی بند بود. اما به یکباره عبدالله غافلگیرم کرد. یادگار برادر امام بود و در خانه عمویش بزرگ شده بود. به هم انس زیادی داشتند. در لحظه رشتههای پاره به هم گره خوردند و عبدالله را به میدان کشاندند. تا خودم را برسانم نامردی رسید و دست عبدالله را قطع کرد. رشته های انس ضخیم درهم تنیدند و عبدالله را به سینه ی عمو فشار دادند و من هیچ تلاشی برای قطعشان نکردم. عوضش نشستم همانجا و گریه کردم برای ناتوانی خودم. برای قاطعیلی که به درد قطع کردن دست قاتل عبدالله نمیخورد.