6.78M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#فانوس
🔶داخل #مدرسه که بودم همیشه سعی میکردم
شاگرد #زرنگ کلاس و مدرسه باشم
سعی میکردم اخلاق #خوب داشته باشم
پدر ومادرم ازم #راضی باشند
اما
موقع دعا که میشد میگفتند انشاالله #دانشگاه قبول بشی
یا میگفتند تویقینا فلان #رتبه را کسب میکنی
ولی هیچگاه از #طلبگی نمیگفتند
حتی پدر ومادرم‼️
ومن ناراحت میشدم😔
چون میخواستم طلبه بشم
و از اینکه نمیدونند طلبگی چقدر ارزشمندهست 🤔
ناراحت میشدم
با خودم میگفتم ای کاش جایی یا چیزی بود که این مطلب را بگوید
🔺کانال #پرواز_مثبت_۱۵ برای شناساندن طلبگی به #نوجوانان و #جوانانی است که در مسیر #انتخاب_رشته و #مأموریت_تمدنی_خود هستند و نمیدانند رسالت طلبگی چیست؟✈️
نمیدانند طلبه کاری غیر از مقام_مقدس_امام_جماعتی هم دارد
یا اصلا یک #روحانی یا به قول مردم #آخوند
چه کارهایی میتواند بکند؟
📣کانال مارا #دنبال کنید وبه #اطرافیان خودتان معرفی کنید
گاهی اوقات یک کار کوچک #باقیات_الصالحات بزرگی دارد که بی خبریم
✅لینک کانال ما👇👇
https://eitaa.com/parvazmosbat15
🌙 کانال اطلاع رسانی مدرسه علمیه معصومیه:
@masoumieh_ir
#خاطرات_تبلیغ
📍 چند گروه بودیم و هرروز یک گروه #آتش_به_اختیار می رفتیم بازار تهران برای #تبلیغ . #آرمان برخلاف بقیه طلبه ها #هرروز می آمد. انگار که کار و زندگی اش را #تعطیل کرده باشد برای #انتخابات . آن روز جمعیت زیادی دور آرمان جمع شده بودند. هم #خوب حرف می زد، هم #تحلیل داشت. به همین راحتی ها هم عصبانی #نمیشد .
📍 وسط بحث جوانی از کوره دررفت و شروع کرد به بدوبیراه گفتن: «همتون جیره خورید، جمع کنید این بساط رو، چقدر بهتون دادن؟!»
آرمان با #لبخند دست جوان را گرفت و کنار کشید، یک لیوان #چای برایش ریخت و گفت: «این طوری که شما می گین نیست، این چایی رو هم با پول خودمون گرفتیم، اگه بیداد نمی کنی بیا باهم حرف بزنیم».
رفتند و روی سکوی نزدیک آنجا #نشستند و چیزی نگذشت صدای #خندهشان بلند شد و آن جوان #صورت آرمان را بوسید و خداحافظی کرد.
📕 خاطره ای از شهید آرمان علی وردی به نقل از کتاب اثرانگشت
#تبلیغ
#انتخابات
#محرم
#جهاد_تبیین
#تبلیغ_گروهی
______
🌐 دوره احياء ۷ - تابستان ۱۴۰۳
🆔 https://eitaa.com/ehya_masumieh