eitaa logo
🌹📿تلاوت قرآن ومطالب اموزنده📿🌹 سرباز باشیم نه سربار امام
430 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
129 ویدیو
6 فایل
،🌹🌹مطالب دینی ومفید ومتنوع🌹🌹.، جهت تبادل و تبلیغ: @seremitunes پیشنهادات،انتقاد ها و حمايت جهت ارتقای کانال: @ashg1100
مشاهده در ایتا
دانلود
غلام مردی از پشت در شنید که خدمتکارش بعد از ادای فریضه دست به آسمان برداشته دعا می کند و می گوید: خدایا صدهزار تومان پول به آقای من بده و بعد از او بگیر. مرد وارد اتاق شد و گفت: این چه دعایی است که می کنی؟ غلام گفت: هیچ نگویید. بگذارید خدا صدهزار تومان را به شما بدهد آن وقت من شما را بهتر از همه می شناسم و می دانم که دیگر ممکن نیست احدی بتواند حتی یک شاهی از آن پول ها را از شما بگیرد .🌹http://eitaa.com/mtalbdine/❤️
نامه 😃«لا» و «لنا» 🌼حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به همراه ابوبکر و عمر که در طرفین حضرت بودند، قدم می‌زدند. عمر گفت: «یا ابالحسن! أنت بیننا کالنّون فی لنا» یعنی: یا علی! تو در بین ما مثل نون «لنا» می‌باشی (و منظورش این بود که ما دو تا، قدّمان بلندتر از توست.) 🌼حضرت علی علیه السلام در جواب فرمود: «لَوْ لَمْ أَکُنْ بَینَکُما لَکُنْتُما لا» اگر من در بین شما نبودم، شما «لا» می‌شدید و هیچ بودید. ) (1) ( بس تجربه کردیم در این دیر مکافات با دُرد کشان هر که در افتاد بر افتاد فریاد که با زیرکی آن مرغ سخن‌سنج پندار زدش راه و به دام خطر افتاد 1-. لطائف الطوائف، ص 25. @mtalbdine
💠در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد و گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید. 💠گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. 💠 دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. 💠 دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود. @mtalbdine💚🌹
😁 لطیفه 😁 ‏یه بار یه کتاب خریدم بخونم به اسم موفقیت کاری در ۲۱ روز. روز چهارم، به علت خوندن کتاب در محل کار و عدم توجه به دستورات مدیر، اخراج شدم😁😁🤣😅😆😁 🌺 خداوند عزیز در قرآن مجید فرمودند: قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ إِلاّ قَلِیلاً مِمّا تَأْکُلُونَ یوسف در جواب گفت: هفت سال پی درپی کشت کنید و آنچه را درو کردید،جز اندکی را که می خورید، در خوشه اش کنار بگذارید. (سوره یوسف📖 آیه 47) با توجه به این آیه شریفه می توان نکات زیر را دریافت ۱-زمان، عنصر بسیار مهمی در برنامه ریزی و مدیریّت است. ۲-فقط تشریح وضعیّت کافی نیست، باید طرح و برنامه داد. ۳-برنامه ریزی در تولید و صرفه جویی و ذخیره سازی یک ضرورت است. (در حالی که جوامع عقب مانده بدون توجّه به این مراحل فقط مصرف می کنند.) ۴-کنترل حکومت بر روند تولید و توزیع، در شرایط بحرانی امری ضروری است. ۵-گندم اگر به خوشه باشد بر عمرش اضافه می شود. ۶-می توان با برنامه ریزی، خود را برای مقابله با حوادث طبیعی همچون قحطی، زلزله و سیل آماده کرد. ۷-برنامه ریزی و تدبیر برای آینده، منافاتی با توکل و تسلیم در برابر امر خدا ندارد. (با تدبیر، به استقبال تقدیر برویم.) ۸-طرحها باید قابلیّت عملی داشته باشند. (بهترین شیوه عملی در آن زمانِ بدون سیلو و تکنولوژی، واگذاردن گندم در خوشه بود.) ۹-هر تلخی ای بد نیست. همین قحطی مقدّمه ی حاکمیّت یوسف شد و همچنین مقدّمه صرفه جویی و کار بیشتر در میان مردم گشت. ۱۰-آینده نگری و برنامه ریزی بلند مدّت برای مقابله با مشکلات اقتصادی جامعه، لازمه مدیریّت کشور است. ۱۱-صرفه جویی امروز، خودکفایی فردا و اسراف امروز، نیاز فردا را بدنبال دارد. ۱۲-رؤیای کافران نیز می تواند بیانگر واقعیّت ها و حاوی دستورالعمل هایی برای حفظ جامعه باشد. ۱۳-امروز باید برای فردای بهتر کوشش کرد. https://eitaa.com/mtalbdine💚
✅مراحل ازدواج💝 جواني قصد ازدواج داشت پدرش گفت ازدواج سه مرحله دارد 1️⃣ماه عسل كه تو صحبت مي كني وزنت گوش مي كند 2️⃣اوصحبت مي كند وتو گوش مي كني 3️⃣خطرناك ترين مرحله كه هر دو بلند بلند صحبت ميكنيد وهمسايه ها گوش مي كنند 😁😁😁🌻🌻 https://eitaa.com/matalbdini💚
نامه از پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، باتعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : پدر عزیزم، با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دخترجدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک ر...ویارویی با مادر و تو رو بگیرم.من احساسات واقعی رو با نازنین پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ،لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون ... حامله است. نازنین به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. نازنین چشمان من رو به روی حقیقت بازکرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون میکاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و نازنین بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 21 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز،مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت روببینی. با عشق، پسرت، . . .. پاورقی: پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه علی.فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن! https://eitaa.com/matalbdini🌹🇮🇷🌹
👻🌺🍃 🌺 ❇️ چیزی که اپراتور میگه: «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد.» چیزی که مامانم میشنوه: «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد، چون تصادف کرده، تیکه تیکه شده، تریلی هم از روش رد شده»😍😍 ‏توى اورژانس به پسر بچۀ چهارساله آمپول زدند، ٤ ساعت جیغ زد آخرش گفت: بى ادبا، بعدش نوبت من شد به پرستار گفتم حواستو جمع کنا من دایره لغاتم انقدر محدود نیست 🙈😂😂 ‏تو صدا و سیما برنامه میذارن در مورد «اعتیاد مردم به دنیای مجازی» و اینکه چیز بدی است آخرش آدرس اینستاگرام و کانال تلگرامشون رو اعلام میکنن‼️😐 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نمی‌دونم چرا وقتی ماژیک هایلایت میگیرم دستم یه لحظه تمام مطلب‌های کتاب مهم میشه🤦‍♀️😐😒 با تلاش که همه موفق میشن موفق اونیه که با تنبلی به یه جا برسه😂 شمام وقتی یکی براتون اسکرین شات میفرسته کنترل میکنین که شارژش چند درصده، اپراتورش چیه، از کجاها نوتیف داره؟؟ یا من اینجوریم! 😜😅😅 بچه محلمون رفته بود خواستگاری خانواده دختره اومدن تحقیق پیش من. یه‌جوری ازش تعریف کردم که بابای دختره گفت تو خیلی بامرامی تو بیا دخترمو بگیر😂 ‌‌ یارو تو جبهه بیسیم میزنه میگه: من پنج هزار عراقی دستگیر کردم بیایید💂‍♀️ میگن: خودت بیار میگه: نه شما بیاین اینا نمیذارن من بیام.😑😂😂 یه روز خسیسه به یه حاج‌آقا میگه: من زمان جنگ به یه عراقی پناه دادم گناه کردم؟ حاجی میگه نه تازه ثوابم کردی!!! میگه آخه شبی ده تومن ازش می‌گرفتم! میگه ایراد نداره بعد خسیسه میگه به نظرتون بهش بگم جنگ تموم شده؟😂😂😂 چشمه‌ای از روابط سالم خواهر برادری چند ساعت کله‌ام تو گوشی بود... زیر چشمی به خواهرم نگاه می‌کردم نیم ساعت بود زل زده بود بهم یک لحظه نگاهش کردم گفت عجب یک تکون خوردی فک کردم مردی! برم زیر حلوا رو خاموش کنم!!!😐😂 ‏با عمویم رفتیم شکار، کمین کرده بودیم گفت: موقع شکار باید مثل خود حیوون فکر و رفتار کنی یهو پریدم عموم رو گاز گرفتم، بعد چنگ انداختمش اونم با تیر زد تو پام😐😂 آقا یه سؤال این ساعت ۳ بعدازظهر چرا اینطوریه؟ هرکاری میخوای بکنی یا دیگه دیر شده، یا هنوز وقتش نشده😂😂😂 ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻢ ﺁﺯﻣﺎﻳﺶ ﺩﺍﺩﻡ ﭘﻮﻟﺶ ﺷﺪﻩ ۳۲۰ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ به ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ...!!!! ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﻣﻴﮕﻪ: ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﭼﻴﺰﻳﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ میکشمت از ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ😑😂 مرد زندگی باید:😎 قدش بالای ۱۸۵! پولدار! اشپزی عالی! ظرفارو به موقع بشوره! به مامانشم بگه هرچی خانومم میگه! دخترااااااااا موافقید؟ تا رویای بعدی همتون رو به خدا می‌سپارم!!!😂😂😂 لینک کانالمون لطفا همه جا پخش کنید😎😍 علیه‌السلام https://eitaa.com/matalbdini🇮🇷🌹 🌺 👻🌺🍃
کی جرات داره گربه را دم حجله بکشه بخوانید واقعا زیبا است 😂😂😂 از پدربزرگ راز ۴۰ سال زندگی موفق‌اش را پرسید. پدربزرگ لبخندی زد و از شب اول زندگی‌اش گفت: شب اول بود پسرم، روی تخت با مادربزرگت نشسته بودم و برایش از خاطراتم می‌گفتم. دهانم خشک شده بود، اما اگر به مادربزرگت می‌گفتم یک لیوان آب بیاور، ممکن بود حوصله نکند و همان اولین درخواست من، زمین بخورد و رشته‌ی زندگی از دستم در برود. درست در همان حال گربه‌ای از لب پنجره رد می‌شد، زیر نور مهتاب، کش و قوسی به خودش داد و دراز کشید. من هم خیلی آرام و جدی به گربه گفتم: یک لیوان آب برایم بیاور... مادربزرگت تعجب کرد، اما غرق شنیدن خاطرات بود. من هم دوباره به تعریف خاطراتم ادامه دادم... ده دقیقه بعد، دوباره به گربه گفتم یک لیوان آب از تو خواستم! و باز به گفتن خاطرات ادامه دادم. اما وقتی خاطره تمام شد، مثل برق از جایم بلند شدم ، قمه را از زیر تخت برداشتم و تا گربه فرصت فرار پیدا کند گردن او را گرفتم و گفتم: دوبار به تو گفته بودم یک لیوان آب بیاور، اما گوش ندادی، و با یک حرکت سریع سر گربه را جدا کردم. بعد آرام به تخت برگشتم، به مادربزرگت لبخندی زدم و گفتم: عزیزم، یک لیوان آب بیاور. و حالا ۴۰ سال است که حرفی را دوبار نزده‌ام. چند سال گذشت و پسر ازدواج کرد، شب عروسی نزدیک بود تصمیم گرفت او هم گربه‌ای را در شب اول بکشد از این رو به دروازه غار رفت و یک قمه‌ی دسته زنجان اصل خرید. یک گربه‌ی پیر آرام هم از خیابان مولوی خرید. شب اول ازدواجش گربه را نشاند پای پنجره، و قمه را هم گذاشت زیر تخت، و شروع کرد به تعریف کردن خاطرات دوران سربازی که چطور سر شرط بندی با زرنگی تمام سیصد فشنگ از انبار مهمات دزدیده بود، و آب از آب تکان نخورده بود. دختر حسابی از خاطرات کلافه شده بود، و دائم می گفت: خب، حالا برو سر اصل مطلب! او هم می‌گفت: حالا صبر کن، جاهای خوبش مانده. و دوباره داستان را ادامه می‌داد. و هر از چند گاه هم به گربه می‌گفت: یک لیوان آب لطفا. خلاصه در نهایت جستی زد و گربه را سر برید بعد هم از دختر تقاضای آب کرد. دختر خیلی آرام به سمت آشپزخانه رفت. اما کمی دیر کرد. فریاد زد: کجایی عزیزم دختر گفت: دارم شربت درست می‌کنم گلم. بادی به غبغب انداخت و با خودش فکر کرد: چقدر عالی، من از پدربزرگ هم موفق تر بودم در کشتن گربه‌ی دم حجله. فردا صبح با غرور تمام سرکار حاضر شد تا تجربه‌ی موفق خودش را برای همکارانش تعریف کند. اما هر کدام از همکاران که وارد شدند، از او رو می‌گرداندند، حتی جواب سلام او را نمی‌دادند، خانوم های همکار هم چشم می‌چرخاندند و به او اعتنا نمی‌کردند. ساعت ۹ صبح هم به اتاق رئیس احضار شد! رئیس با سنگینی جواب سلام او را داد، و سریع رفت سر اصل مطلب: همکار عزیز، اینجا، در این اداره، به عنوان یک نهاد حمایت از محیط زیست، خود ما باید اولین مدافع حقوق حیوانات باشیم. اما شما ظاهرا مشکلاتی دارید که ادامه‌ی همکاری را، غیر ممکن می‌کند. تا آمد بپرسد مگر چه شده قربان، رئیس موبایلش را باز کرد و کلیپ "سربریدن گربه‌ی ملوس توسط یک بیمار روانی" را برای او به نمایش گذاشت. کلیپ در یک کانال سیصدهزار نفری به اشتراک گذاشته شده بود و در کمتر از ۸ ساعت، دویست هزار بازدید گرفته بود! چند ساعت بعد، وقتی داشت از حسابداری برگه‌ی تسویه حساب را دریافت می‌کرد، متوجه شد او را در کانالی به نام "این دیوانه را شناسایی کنیم" عضو کرده اند. لینک پیج "کمپین انتقام از مرد بی رحم، با همکاری انجمن حمایت از حقوق حیوانات" در فیس بوک نیز از طرف دوستان برای او ارسال شد. وقتی به خانه برگشت، همین که در را باز کرد با یک فضای خالی مواجه شد. کاغذی با مضمون زیر روی دیوار نصب شده بود: عزیزم، من تو را قضاوت نمی‌کنم. تو فقط نیاز به معالجه داری همین. آن شب زودتر از همیشه به خواب رفت و صبح زود با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شد: - آقای ... ؟ - بله، خودم هستم. - شما سریعا باید خودتان را به دادگاه نظامی معرفی کنید. - بابت چه موضوعی؟ - تشریف بیاورید مشخص می‌شود، در مورد جزییات گم شدن سیصد فشنگ در دوره‌ی خدمت شما. شما تبرئه شده بودید. اما با گزارشی جدید ، پرونده دوباره به جریان افتاده است. تمام شب را روی زمین خوابیده بود و بدنش حسابی کوفته بود. وسایلش را برداشت تا به مسافرخانه‌ای برود. اما جلوی در با انبوه همسایگان و یک ون ویژه‌ی آسایشگاه روانی مواجه شد: قربان، همسایه‌ها از وجود شما در این آپارتمان نگران هستند، باید با ما بیایید. وارد بخش که شد، سر در بخش تابلو زده بودند: بخش بیماران اسکیزوفرنی. در اولین مصاحبه‌ی بالینی درمانگر از او پرسید: پسرم، غیر از گربه‌ها، تا به حال پیش آمده بود که به حیوانات دیگر نیز دستوراتی بدهی؟ https://eitaa.com/matalbdini🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷