eitaa logo
مأوا؛
492 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
بـسمـ رب عبآســـ♥️🌿 «ܢ̣ܝ‌ߊ‌ܨ ܥ‌‌ܠ‌ܣߊ‌ࡅ࡙ܨ ܭܘ ࡐ‌ܦ̇ߊ ܝ‌ߊ ܥܼܢܚࡅ߳ࡅ߭ܥ‌‌، ߊ‌ࡅ࡙ࡅ߭ܥܼߊ ࡎܥ‌‌ߊ‌ܨ ܫܢ̣ߊ‌ܚࡍ ܝ̇‌ࡅ߭ܥ‌‌ܘ ߊ‌ܢܚࡅ߳.»🫀 ܢ݆ߺߊ‌ࡅ࡙ߊ‌ࡍ߭:ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳ߺߺܙ✨️🌚 ܭܝ݆ߺࡅ࡙: به جز روزمرگی ها حلال لبخندت : ) وقف امام زمان عج .
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید حسین امیدواری....mp3
زمان: حجم: 4.6M
عزیزدُردانه‌ی خدا به خدا پیوست...(:❤️‍🩹 به امید شنیدن مجدد روایت هاتون این بار در کنار امام مهدی و بعد از ظهور حضرت حجت🕋 آقای شهید حسین امیدواری... برای ما هم دعا کنید پیش امام حسین و حضرت زهرا سفارش ما رو هم بکنید... ما هم قول می‌دیدیم بشیم همون «دار و ندار های امام زمانی»که خودتون میگفتید❤️‍🩹
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کل عروسک های دنیا هم براش بخری دیگه براش مهم نیست... دخترا بابایین دیگه❤️‍🩹
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما وارثان دردهای بی‌شماریم ما گریه های چشم‌های انتظاریم بدرود امپراطور دریا🫡💔
پرچم سرخ و سبز مزئین شده با نام ائمه روی پرده‌های سیاه نصب شد. میزی نشست وسط مسجد و با پارچه‌ی آبی پوشانده شد. صدای نوحه لحظه‌ای قطع نمی‌شد. رفیق شهید بغضش ترک برداشت. به گریه افتاد اما کسی صدایش زد. اشک را پاک کرد و مشغول راست و ریس کردن کارها شد. همه از اینطرف به آنطرف می‌دویدند. کسی فرصت عزاداری نداشت. یکی گفت:«گل‌ها کجان؟» رفیق بعدی، فوری با دسته گل شب‌بوی سفید رسید. نشست و مشغول پرپر کردن گل‌ها شد. درب مسجد باز بود. باد ملایم خودش را می‌کشاند به مسجد. چشم چرخاندم به حیاط مسجد. چند نفر، جلوی در مدام در رفت و آمد بودند. آرام و قرار نداشتند. چشم انتظار رسیدن پیکر عزیز رفیقشان،حسین امیدواری بودند. سرما خودش را رساند به مسجد. همه بی‌توجه به شرایط گرم کار بودند. صدای نوحه بلندتر شد. کارها یکی یکی پیش رفت. بوی اسپند همه‌جا پیچید. حالا مسجد آماده پذیرائی از مهمان ناخوانده‌اش بود. مهمانی که روزی خودش عضو هئیت همین مسجد بود. نور قرمز، غم می‌ریخت در فضا. کنار میزی که عکس شهید و دختر سه‌ساله‌اش روی آن بود، ایستادم. عطر گل‌های شب بوی چیده شده دور میز فضا را معطر کرده بود. شمع‌های دو طرف میز، گریه‌کنان آب می‌شدند. گفتند: همیشه شهید، در هئیت همراه دخترش اینجا می‌نشسته. دلم پر کشید به آن شب‌ها. به زمزمه‌های در گوشی که سبب شد، خریداری شود. شهادتش را از حسین(ع) گرفت یا مادر سادات نمی‌دانم اما حالا عزتمندانه پر کشید. با صدای میکروفن به خودم آمدم:« پیکر رسید. دوستان رسانه همه بروند پشت پرده.» گوشه‌ای نشستم. سکوت غمباد انداخت به دلم. چشمم به در بود. پیکر عزیزش، روی دست چند نفر وارد مسجد شد. چشمم به اسم چسبیده روی تابوت بود:«شهید حسین امیدواری.» همان روایتگر معروف اراک. کسی که سال‌ها قصه شهدا را تعریف کرد و خواست شهدایی باشیم. حالا خودش به شهدا پیوسته بود و چه سخت است، روایت کردنش. تابوت در جایگاه قرار گرفت. درش را باز کردند. صدای شکسته شدن بغض‌ها به گوشم رسید. یکی از دوستانش نشست بالای سرش. کفن را باز کرد. صورت کبود شهید بیرون آمد. زخمی روی پیشانی و بینی شهید غم ریخت به دلمان. رفیقش، با گلاب و پنبه، آرام وبا حوصله صورتش را تمیز کرد. دقت می‌کرد، قسمتی جا نماند. دست چپش را گذاشت گوشه‌ی تابوت، می‌لرزید اما ذره‌ای از دقتش کم نکرد. سر بند قرمز لبیک یا خامنه‌ای را بست به پیشانی شهید. همان نشان سرباز وطن بودن را. همان نشان مقتدایش را. پرچم سه رنگ کشور را کشیدن روی کفنش. پرچمی که جانش را تقدیم آبادی‌اش کرده بود. همان نشان عزت و افتخارش. گل‌های سرخ پر پر شده، روی شهید ریخته شد. یک عروسک روی پیکر گذاشتند. پیکر آماده بود. همه رفتند بیرون مسجد تا خانواده شهید راحت باشند. نباید خلوت آنها به هم می‌خورد. وداع آخر باید درست انجام ‌می‌شد. وداع آخر یعنی تمام جانت را بگذاری و بروی. یعنی می‌دانی دیدار آخر است و باید تا عمق جانت از نگاه به او سیراب شوی. شهید میان نور قرمز مسجد، آرام منتظرِ وداع آخر بود. خانم باردارش پرده سیاه را کنار زد. با چفیه روی سرش وارد شد. چند قدم برداشت. غم، ضعف را کشاند به پاهایش. زانو زد، نشست. خانم همراهش دست انداخت زیر بغلش. با صدای گرفته پرسید:«حسین منه؟» میان تردید و بغض ایستاد. چند قدم دیگر برداشت. کنار تابوت نشست:« عزیزدلم. حسین جانم، جون دلم، مبارکت باشه» دستش را کشید روی صورت شهید و صورت خودش را چسباند به تابوت:«خداحافظ عزیزدلم. شهادت مبارک باشه حسین جانم» آرام دست میکشید روی صورت شهید. سکوت مسجد را صدای «بابایی» گفتن کوثر، دختر سه‌ ساله شهید درهم کوبید. دوید بالای سر جسم بی‌جان پدرش. بلند، با همان لحن شیرین دخترکان سه ساله گفت:«بابایی؟» دستش را به تابوت گرفت. نگاهی به صورت شهید انداخت:«بابا رفته پیش آقا شهیده.بابا رفته پیش خدا.شهید شده» مادرش میان درد و دل و گریه گفت:«آره. بابا رفته پیش خدا.» کوثر به دیوار روبه‌رو اشاره کرد:«مامان برا بابا لباس پلیس آوردن.» نگاهی به جسم پدر انداخت:«بابا خیلی خسته است، ببین تخت خوابیده.گوشیش کجاست؟مامان،انگار بابا دندون نداره» نیم نگاهی به پدر انداخت. مات شد. لابد با خودش فکر کرد:«چرا جوابم رو نمیده؟» مادرش اشک صورتش را پاک کرد:«دندون داره عزیزم» کوثر عروسک روی پیکر را برداشت. سرگرم شد. همسر شهید، آرام در گوش شهید نجوا می‌کرد. صدای یاحسین(ع)، یا زینب(س) به گوش رسید. پرده سیاه کنار رفت. مادر شهید با کمری صاف، محکم، مثل کوه قدم برداشت سمت پیکر. پایین پای شهید ایستاد. آغوش باز کرد و بلند گفت:«مادرجانم، عزیزدلم، شهادتت مبارک. پسرم، عزیزم، ببوسم کف پاتو.» دست کشید به پاهای شهید. از روی کفن بوسه‌ای نشاند به پاهایش. با دستش بدن عزیز دردانه‌اش را لمس کرد:«قربون تن یخت. بیا روی چشای من بشین مادر» دور تابوت چرخید.ادامه دارد...