شهید حسین امیدواری....mp3
زمان:
حجم:
4.6M
عزیزدُردانهی خدا
به خدا پیوست...(:❤️🩹
به امید شنیدن مجدد روایت هاتون
این بار در کنار امام مهدی
و بعد از ظهور حضرت حجت🕋
آقای شهید حسین امیدواری...
برای ما هم دعا کنید
پیش امام حسین و حضرت زهرا
سفارش ما رو هم بکنید...
ما هم قول میدیدیم بشیم همون «دار و ندار های امام زمانی»که خودتون میگفتید❤️🩹
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کل عروسک های دنیا هم براش بخری دیگه براش مهم نیست...
دخترا بابایین دیگه❤️🩹
#شهید_حسین_امیدوار
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما وارثان دردهای بیشماریم
ما گریه های چشمهای انتظاریم
بدرود امپراطور دریا🫡💔
#معراج_شهدا
#شهید_حسین_امیدواری
پرچم سرخ و سبز مزئین شده با نام ائمه روی پردههای سیاه نصب شد. میزی نشست وسط مسجد و با پارچهی آبی پوشانده شد. صدای نوحه لحظهای قطع نمیشد.
رفیق شهید بغضش ترک برداشت. به گریه افتاد اما کسی صدایش زد. اشک را پاک کرد و مشغول راست و ریس کردن کارها شد. همه از اینطرف به آنطرف میدویدند. کسی فرصت عزاداری نداشت.
یکی گفت:«گلها کجان؟»
رفیق بعدی، فوری با دسته گل شببوی سفید رسید. نشست و مشغول پرپر کردن گلها شد.
درب مسجد باز بود. باد ملایم خودش را میکشاند به مسجد.
چشم چرخاندم به حیاط مسجد. چند نفر، جلوی در مدام در رفت و آمد بودند. آرام و قرار نداشتند. چشم انتظار رسیدن پیکر عزیز رفیقشان،حسین امیدواری بودند.
سرما خودش را رساند به مسجد. همه بیتوجه به شرایط گرم کار بودند.
صدای نوحه بلندتر شد. کارها یکی یکی پیش رفت. بوی اسپند همهجا پیچید. حالا مسجد آماده پذیرائی از مهمان ناخواندهاش بود. مهمانی که روزی خودش عضو هئیت همین مسجد بود.
نور قرمز، غم میریخت در فضا. کنار میزی که عکس شهید و دختر سهسالهاش روی آن بود، ایستادم. عطر گلهای شب بوی چیده شده دور میز فضا را معطر کرده بود. شمعهای دو طرف میز، گریهکنان آب میشدند.
گفتند: همیشه شهید، در هئیت همراه دخترش اینجا مینشسته.
دلم پر کشید به آن شبها. به زمزمههای در گوشی که سبب شد، خریداری شود. شهادتش را از حسین(ع) گرفت یا مادر سادات نمیدانم اما حالا عزتمندانه پر کشید.
با صدای میکروفن به خودم آمدم:« پیکر رسید. دوستان رسانه همه بروند پشت پرده.»
گوشهای نشستم. سکوت غمباد انداخت به دلم. چشمم به در بود. پیکر عزیزش، روی دست چند نفر وارد مسجد شد. چشمم به اسم چسبیده روی تابوت بود:«شهید حسین امیدواری.»
همان روایتگر معروف اراک. کسی که سالها قصه شهدا را تعریف کرد و خواست شهدایی باشیم. حالا خودش به شهدا پیوسته بود و چه سخت است، روایت کردنش.
تابوت در جایگاه قرار گرفت. درش را باز کردند. صدای شکسته شدن بغضها به گوشم رسید. یکی از دوستانش نشست بالای سرش. کفن را باز کرد. صورت کبود شهید بیرون آمد. زخمی روی پیشانی و بینی شهید غم ریخت به دلمان. رفیقش، با گلاب و پنبه، آرام وبا حوصله صورتش را تمیز کرد. دقت میکرد، قسمتی جا نماند. دست چپش را گذاشت گوشهی تابوت، میلرزید اما ذرهای از دقتش کم نکرد.
سر بند قرمز لبیک یا خامنهای را بست به پیشانی شهید. همان نشان سرباز وطن بودن را. همان نشان مقتدایش را. پرچم سه رنگ کشور را کشیدن روی کفنش. پرچمی که جانش را تقدیم آبادیاش کرده بود. همان نشان عزت و افتخارش.
گلهای سرخ پر پر شده، روی شهید ریخته شد. یک عروسک روی پیکر گذاشتند.
پیکر آماده بود.
همه رفتند بیرون مسجد تا خانواده شهید راحت باشند. نباید خلوت آنها به هم میخورد. وداع آخر باید درست انجام میشد. وداع آخر یعنی تمام جانت را بگذاری و بروی. یعنی میدانی دیدار آخر است و باید تا عمق جانت از نگاه به او سیراب شوی.
شهید میان نور قرمز مسجد، آرام منتظرِ وداع آخر بود.
خانم باردارش پرده سیاه را کنار زد. با چفیه روی سرش وارد شد. چند قدم برداشت. غم، ضعف را کشاند به پاهایش. زانو زد، نشست. خانم همراهش دست انداخت زیر بغلش. با صدای گرفته پرسید:«حسین منه؟»
میان تردید و بغض ایستاد. چند قدم دیگر برداشت. کنار تابوت نشست:« عزیزدلم. حسین جانم، جون دلم، مبارکت باشه»
دستش را کشید روی صورت شهید و صورت خودش را چسباند به تابوت:«خداحافظ عزیزدلم. شهادت مبارک باشه حسین جانم» آرام دست میکشید روی صورت شهید. سکوت مسجد را صدای «بابایی» گفتن کوثر، دختر سه ساله شهید درهم کوبید. دوید بالای سر جسم بیجان پدرش. بلند، با همان لحن شیرین دخترکان سه ساله گفت:«بابایی؟»
دستش را به تابوت گرفت. نگاهی به صورت شهید انداخت:«بابا رفته پیش آقا شهیده.بابا رفته پیش خدا.شهید شده»
مادرش میان درد و دل و گریه گفت:«آره. بابا رفته پیش خدا.»
کوثر به دیوار روبهرو اشاره کرد:«مامان برا بابا لباس پلیس آوردن.» نگاهی به جسم پدر انداخت:«بابا خیلی خسته است، ببین تخت خوابیده.گوشیش کجاست؟مامان،انگار بابا دندون نداره» نیم نگاهی به پدر انداخت. مات شد. لابد با خودش فکر کرد:«چرا جوابم رو نمیده؟»
مادرش اشک صورتش را پاک کرد:«دندون داره عزیزم»
کوثر عروسک روی پیکر را برداشت. سرگرم شد. همسر شهید، آرام در گوش شهید نجوا میکرد.
صدای یاحسین(ع)، یا زینب(س) به گوش رسید. پرده سیاه کنار رفت. مادر شهید با کمری صاف، محکم، مثل کوه قدم برداشت سمت پیکر. پایین پای شهید ایستاد. آغوش باز کرد و بلند گفت:«مادرجانم، عزیزدلم، شهادتت مبارک. پسرم، عزیزم، ببوسم کف پاتو.» دست کشید به پاهای شهید. از روی کفن بوسهای نشاند به پاهایش. با دستش بدن عزیز دردانهاش را لمس کرد:«قربون تن یخت. بیا روی چشای من بشین مادر»
دور تابوت چرخید.ادامه دارد...
مأوا؛
#معراج_شهدا #شهید_حسین_امیدواری پرچم سرخ و سبز مزئین شده با نام ائمه روی پردههای سیاه نصب شد. میزی
قسمت دوم
بالای سر شهید ایستاد:«حضرت ام البنین با تو معامله کردم» کنار تابوت نشست. دست کشید به تن شهید:«مادر دستات کجاست؟ بغلم کن.مادرت رو بغل کن.»
دوباره ایستاد. دور تابوت چرخید. کنار تابوت نشست:«بالا بلند مادر. قربون قدت»
پرده سیاه کنار رفت. پدر شهید وارد شد. ریشهایش چه زود رنگ باخته بود. بلند گفت:«قدت قربون پسرم» خودش را رساند به تابوت. کنار سر شهید نشست. بوسهبارانش کرد. مادرش دم علیاکبر گرفت. از قد رعنای پسرش بلند بلند تعریف کرد. گفت پسرش مرد بوده. رشید بوده.
پدر اما زیرگوش شهید نجوای پدرانه میکرد. پرده سیاه اینبار برای ورود خواهر شهید کنار رفت.
صدای هق هق گریهاش، فضا را پر کرد.یکی برادرش را بوسید. زیر لب، تند تند از شهید تشکر کرد:«دست ما را هم بگیر حسین»
حالا همهی خانواده جمعشان جمع شد. دور تابوت نشسته و هر کدام، درد و دل خودشان را داشتند. مادر شهید بلند بلند قول میداد:«راهت رو ادامه میدم»
صدای جیغ و گریه خواهرش بلند بود. پدرش حرفهای پدرانه ردیف کرد و همسرش آرام میبارید. کوثر بلند گفت:«یواش، بابام بیدار میشه»
با این حرف، دوربین به دستها، خادمین شهدا و هر کسی آنجا بود، بغضش ترکید. صورتها خیس اشک شد.
صدای نوحه بلند شد، دوست و آشنا یکی یکی وارد شدند. به آنی مسجد پر شد از عزاداران حسین امیدواری.
همه دور تابوت حلقه زدند. یکی بلند بلند گریه کرد و دیگری کنج مسجد کز کرد و آرام بارید.
مداح خواند:«دامن کشان رفتی،دلم زیر و رو شد ...»
باز هم گلهای پر پر روی پیکر شهید ریختند. حالا هر کسی، هرمدلی که دلش میخواست کنار تابوت عزاداری میکرد.
خادمین، پیکر را از جمعیت بیرون بردند. جمعیت داغدار، دور مداح حلقه زدند. با هر نوحه گریزی به کربلا زدند.
نوحه عباس(ع) خواندند. نوحه زینب(س) و نوحه مقتل اما دل داغدارشان آرام نگرفت. جمعیت مراقب بودند دختر سه ساله شهید بیتابی نکند، سردش نشود و خدایی نکرده خمی به ابرویش ننشیند.دور خانواده شهید را گرفتند تا احساس تنهایی نکنند. در دلم گفتم:«چه خوب که اینجا کربلا نیست»
مداح دعای آخر را خواند. با خود فکر کردم:«شهید حسین امیدواری را چه خوب خریدند و حالا آنقدر بزرگ شده که همه از او شفاعت میخواهیم»
حسین امیدواری به جمع عزیز دردانههایی پیوست که با روایتهایشان زندگی کرد.
رفقا،دوست و آشنا و خانواده شهید،یکییکی رفتند، میز خالی پر از گل ماند و جای خالی حسین امیداوری...
فرشته عسگری
اگر روزی خبر شهادتم را شنیدی، بدان که
به آرزویم رسیدم؛
شهادت، رسیدن ب معشوق است، نه
رفتن از دنیا : ))
_شهید ابراهیم هادی