eitaa logo
مأوا؛
390 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
بـسمـ رب عبآســـ♥️🌿 «ܢ̣ܝ‌ߊ‌ܨ ܥ‌‌ܠ‌ܣߊ‌ࡅ࡙ܨ ܭܘ ࡐ‌ܦ̇ߊ ܝ‌ߊ ܥܼܢܚࡅ߳ࡅ߭ܥ‌‌، ߊ‌ࡅ࡙ࡅ߭ܥܼߊ ࡎܥ‌‌ߊ‌ܨ ܫܢ̣ߊ‌ܚࡍ ܝ̇‌ࡅ߭ܥ‌‌ܘ ߊ‌ܢܚࡅ߳.»🫀 ܢ݆ߺߊ‌ࡅ࡙ߊ‌ࡍ߭:ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳ߺߺܙ✨️🌚 ܭܝ݆ߺࡅ࡙: به جز روزمرگی ها حلال لبخندت : ) وقف امام زمان عج .
مشاهده در ایتا
دانلود
آن شب‌ و شب‌های بعدیِ بسیاری نخوابیدم ، و فهمیدم اندوهی که آدم را نمی‌کشد به شکل‌های دیگری درمی‌آید که از مرگ بدتر است . -
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما به دنبال چاییییی🥲
مأوا؛
و‌تو‌شدی وجودم:)
به نیابت از جمیع شهــ🌷ـــدا [ و هدیه میکنیم به اقا صاحب الزمان] 🕊بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰن الرَحیم🕊 الـهي عَظُمَ الْبَلاءُ ، وَبَرِحَ الْخَفاءُ ، وَانْكَشَفَ الْغِطاءُ ، وَانْقَطَعَ الرَّجاءُوَضاقَتِ الاْرْضُ ، وَمُنِعَتِ السَّماءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ ، وَاِلَيْكَ الْمُشْتَكى ، وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ والرَّخاءِ ؛ اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد ، اُولِي الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ ، وَعَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُم فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً قَريباً كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ ؛يا مُحَمَّدُ يا عَلِيُّ يا عَلِيُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِياني فَاِنَّكُما كافِيان وَانْصُراني فَاِنَّكُما ناصِرانِ؛يا مَوْلاناياصاحِبَ الزَّمانِ ؛الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ ، اَدْرِكْني اَدْرِكْني اَدْرِكْني ، السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ ،الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَل ؛يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ ، بِحَقِّ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرينَ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷 ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ _تو کلا عفت کلام نداری نه؟ ننه چیه دیگه بعدشم میشه این چرت و پرتای تو مغزتو یهو به زبون نیاری؟ من چرا باید فرار کرده باشم اخه دختر حاجی من فقط تعجب کردم همین نیشخندی زدم و مرموز نزدیکش شدم و تو فاصله کمی ازش ایستادم با اخمای درهم گره خورده سرشو پایین انداخت و خودشو مشغول تا زدن استین پیراهنش نشون داد که چنگی به یقه‌ش زدم و عین وحشیا تو صورت بهت زده و چشمای گشاد شدش غریدم _مرتیکه حاجی نما نکنه میخوای منم بدزدی هان؟ منو نبیناا اینجوری انقدر ریزه میزم من کمربند مشکی تکواندو دارم یجور میزنمت دیگه این فکرا تو ذهنت خطور نکنه پوزخندی زد و استین شومیزم و عقب کشید تا دستش به دستم برخورد نکنه و یوقت گناه کبیره به گردنش نیفته من اگه کاری نمیکردم پا رو اعتاقاداتش بزاره و به سمتم کشیده بشه آیه نبودم! ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷 ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ بعد کنار رفت تا ازم فاصله بگیره و در همون حال زیر لب غرید _فقط تورو کم داشتم گمونم با این قد و بالاش میگه میزنمت چشم غره اساسی بهش رفتم _هوووی مگه قد و بالای من چشه؟ گوشه لبشو با انگشت شصت خاروند _هیچی قد و بالای تو رعناست تک خنده ای کردم که با حرف بعدیش قهوه ایم کرد _حالا درسته من اینارو میگم دلت خوش بشه ها ولی زیادم اعتماد به نفس پیدا نکن در مقابل من یه پشمک کوچولویی که ادعا میکنه میتونه منو بزنه _نه نمیزنمت گفتی پشمکم؟ پشمامو میکنم تو حلقت خفه شی بمیری بدبخت حقیر بعد با قدم های بلند از جلوی چشمای گشاد شدش رد شدم سرکی به سالن کشیدم بابا هنوز داشت با تلفن صحبت میکرد صدای قدم های علی رو که پشت سرم میومد به گوشم خورد اما توجهی از خودم نشون ندادم ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷 ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ علی هم پشت سرم اومد بی توجه بهش همونطور که کنجکاو چهره بابا رو وارسی میکردم تا چیزی از حالت چهرش سر در بیارم روی مبل تک نفره نزدیک بابا نشستم بابا بعد از خدافظی گوشیو سمت علی گرفت نیم نگاهی سمتم انداخت و لب زد _الان دیگه مشکلی نیست خیالم از بابت جفتتون راحته علی به سمت بابا رفت و گوشیشو از دستش که به سمتش دراز شده بود گرفت کنجکاو تر از قبل به بابا نگاه کردم _چطور باباجون؟ بابا نگاهشو به من دوخت _از اینکه قرار بود تو خونه درس بخونین خیالم راحت بود چون عزیز اخر همین هفته میاد اینجا و موقتا اینجا موندگار میشه تایمی که نبودم عزیز بود تا تنها نباشید الان فقط میخواستم با خانواده علی صحبت کنم تا یه چیزی مشخص بشه که شد تک ابرویی بالا انداختم و به ریشه های قالی خیره شدم عزیز که میومد همه چی کامل میشد بابا همیشه میگفت اخلاقم به عزیز رفته و تقریبا نیمی از اونم . ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷 ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ شیطنت و لجبازیام ، آتیش سوزوندنام .. عزیز بیشتر از یک مادربزرگ شبیه دوستم بود و الان مطمئنم با اومدنش کار علی سخت تر میشه چون حالا جز یه نفر دونفر هستن که قراره اذیتش کنن! ... بی هدف مداد و روی ورقه میکشیدم که صندلی کنارم پر شد نگاهم سمت ماهرخ که نفس نفس میزد کشیده شد کولشو روی میز پرت کرد و مقنعشو جلو کشید _وای نفسم رفت خواب موندم فکر میکردم دیر شده ای مادر عاقل اندر سفیه نگاهش کردم _لابد داداشتم خونه نبود برسونتت دانشگاه تو هم از هول دیر رسیدن سر کلاس استاد یزدانی کل مسیرو تا اینجا عین چسمشنگا دوویدی! با خنده سر به تایید تکون داد _اره دقیقا همینطوره خواستم سرزنشش کنم که در کلاس باز شد و چشممون به جمال حاج علی جان روشن شد ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ بانو: ناز رُخ